<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>اینها فقط قصه اند</title>
<link>https://848683.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 07 Jun 2024 15:53:47 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>https://848683.blogfa.com/post/391</link>
<description>لیلا جون... با توام! با تو که میدونی کفشگر کلا کجاست؟ با تو که اسبای اونجا رو دیدی، بازار روزشو دیدی. با تو که اون دمپایی فروش دوره گردو یادته که دمپاییای رنگ رنگشو به گاریش میچسبوند، وسط دمپاییاش گل داشتن، وسوسه انگیز بودن... با تو که میدونی،.میشه هر چی که قشنگه رو دید و بخاطر سپرید اما بابتش پول نداد. با تو که منو همینجور که هستم میپسندی و دنبال تغییر و سانسورم نیستی. با توام لیلا! با تو که یادت میادحموم صابری کجاست و حتا دبستان شهناز رو یادته بیا..</description>
<pubDate>Fri, 07 Jun 2024 15:53:47 +0330</pubDate>
<dc:creator>848683</dc:creator>
<guid>848683.blogfa.com/post/391</guid>
</item>
<item>
<title>خون روی کفن جوانانم</title>
<link>https://848683.blogfa.com/post/390</link>
<description>دیدمت.سفید شده بودی مثل دندونات مثل سفیدی چشمات و ترسیدم از خودمی که به حیلت رنگها قرمزنارنجی ام ترسیدم. جَنَمش رو ندارم بذارم یه هفته بگذره و موسفیدام بزنن بیرون.استرس میگیرم و اون زنی که مدام رو شونه ی چپم نشسته هی تو گوش چپم میگه بیخیال دنیا،موهاتو رنگ قرمز کن وگرنه دیگه نمیتونی برقصی بخندی کوه پیمایی کنی اونوقت دیگه نمیتونی بلند و بیهوا آواز بخونی و ادای سوسن رو در بیاری و بگی دلم تو سینه ازخوشی داره میشنگه حالا دیگه دنیا برای من قشنگه و سرخورده به</description>
<pubDate>Mon, 03 Jun 2024 18:00:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>848683</dc:creator>
<guid>848683.blogfa.com/post/390</guid>
</item>
<item>
<title>یه چت خصوصی که عمومیش کردم</title>
<link>https://848683.blogfa.com/post/389</link>
<description>Royabijan: ممنونم پری جون چقدر زیبا بود😭😭😭😭 پری بیانی: رویا جون فکر کنم تو یادت نمیاد این اجرا در گذشته های دور با صدای الهه کلی خاطره هامو زنده میکنه ...🎶 الهه صدایی فوق العاده داشت 💫 Royabijan: چرا صداشو شنیدم. یادم میاد اینو داشتن تو رادیو میخوندن و روی ایوون بزرگ آفتابی مامانم داشت روی یه لحاف قرمز گلدار ملحفه میدوخت حیاطمون پر از درختای میوه بود. اون تصویر و خیلی تصاویر دیگه و صدای رادیو دریا هرگز از ذهنم نمیره.</description>
<pubDate>Fri, 10 May 2024 08:40:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>848683</dc:creator>
<guid>848683.blogfa.com/post/389</guid>
</item>
<item>
<title>کوه</title>
<link>https://848683.blogfa.com/post/388</link>
<description>خیلی کارها مانده که باید به شتاب انجام دهم. باید تیشه ی کوچک و اسپری آبپاش و چراغ قوه ی یو وی تهیه کنم.( دل سنگها را میشود با چراغهای همدلی دید) . باید فرزهای مینیاتوری و سنگ تراش را از همسایه ام به امانت بگیرم تا درون سنگهای توپی و عجیب ِ پیداشده از کُنجها و نُه توهای طبیعت را بکاوم سنگهایی هستند که خیلی طفلکند، ظاهری سخت و تیز دارند اما دلی فراخ و زرین. . باید از خرج خرید بَزَک دوزک و قِر و فِرهای معمول زنانه بزنم و به واجبات کوهنوردی ام بپردازم ،آخر</description>
<pubDate>Wed, 21 Feb 2024 15:56:50 +0330</pubDate>
<dc:creator>848683</dc:creator>
<guid>848683.blogfa.com/post/388</guid>
</item>
<item>
<title>سفیه</title>
<link>https://848683.blogfa.com/post/387</link>
<description>موهایش را روشن میکرد و به موهای ما که زیر مقنعه توی هم گره میخوردند دهن کجی میکرد. زیبا بود، نیازی به بزک نداشت اما رژ سرخی میزد که لبهای چهارده ساله ی نیمه بازش را زنانه تر کند و سرمه ی دورچشمانش همراه ریمل چند لایه ی پررنگش شبیه سیم خارداری دور چشمهای آبیش را گرفته بود. ان وقتها لنز نبود. میتوانم به جرات بگویم چشمهایش آبی بود و سفیدی صورتش توی ذوق میزد. هفته ی پیش از امروز وسط سال تحصیلی با مقنعه ی کج روی سرش که معلوم بود با او سر ناسازگاری دارد، همراه</description>
<pubDate>Wed, 14 Feb 2024 14:26:04 +0330</pubDate>
<dc:creator>848683</dc:creator>
<guid>848683.blogfa.com/post/387</guid>
</item>
<item>
<title>عصبانیت</title>
<link>https://848683.blogfa.com/post/385</link>
<description>بعد از سالها آشنایی و امد و رفت و گفتگو، از جمله ای که گفته ایم تعبیر اشتباه و قصاوت غلط کردن نابخشودنیست. ما یا هم را و خصلتهای فردی و اخلاقی هم را میشناسیم یا نه. اگر میشناسیم بیهوده از روی یک نوشته یا یک کلام کوتاه حکم اعدام هم را صادر نکنیم.کمی مکث کردن و موقرانه و با اندیشه جواب دادن چیزی از هیچکداممان کم نمیکند. من عصبانی ام. از هر که بی جهت رای صادر میکند عصبانی ام. از بیفکر حرف زدن و درگیر عجله و هیجان بودن عصبانی ام.</description>
<pubDate>Wed, 14 Feb 2024 14:23:47 +0330</pubDate>
<dc:creator>848683</dc:creator>
<guid>848683.blogfa.com/post/385</guid>
</item>
<item>
<title>فوبیا</title>
<link>https://848683.blogfa.com/post/384</link>
<description>دارم با سرعت با فوبیاهایم میجنگم. فوبیاهای ابلهانه و بیهوده ای که نمیدانم از کدام نُه توی ذهنم درگیرم کرده بودند. همزیستی اگر به هراس از هم بگذرد، به مفت نمی ارزد. نگو که مرا بخاطر ِ ملاحظه کاریهای بیمارگونه ام می پسندیدی. باورت میشود وقتی فکر میکنم چه سالیان درازی را با ترسهایی گذراندم که حقم نبود، از اینهمه آزار به خویشتنم دلتنگ میشوم؟ بیا اجازه بدهیم روبرویی مان بی هیچ هراسی حرفش را بزند. بیا قضاوتش نکنیم، خشمگین نشویم.</description>
<pubDate>Tue, 06 Feb 2024 19:16:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>848683</dc:creator>
<guid>848683.blogfa.com/post/384</guid>
</item>
<item>
<title>من آن که بودم را دیگر دوست ندارم</title>
<link>https://848683.blogfa.com/post/383</link>
<description>باید این مهم را بپذیریم که همه ی ادمها تغییر میکنند. ممکنست بنا به تجربه شان بزرگتر شوند و عاقلتر یا برعکس، اما هرگز همانی نحواهند بود که تو در گذشته ازشان سراغ داشتی. این نهایت بی انصافیست که امروزِ او را با همان متر و مقیاس گذشته بسنجی و بزرگ شدنش را بی اعتنا شوی. اصلن چرا راه دور برویم، همین خودم... محالست دیگر دلخوش ِ مهربانی بیهوده ی کسی یا دلخور ِ بیزاری ِ بی دلیلش نسبت به خودم باشم. انها میتوانند هر تفکر غلطی را تا آخر دنیا ادامه بدهند و من میتوانم</description>
<pubDate>Sun, 14 Jan 2024 14:56:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>848683</dc:creator>
<guid>848683.blogfa.com/post/383</guid>
</item>
<item>
<title>پیرانه سری</title>
<link>https://848683.blogfa.com/post/382</link>
<description>. دوست داشتنت به من انگیزه ی ادامه میدهد.میخندانَدَم.مغرورم میکند. و هی موجب میشود خیالم جمع شود که محکم پشتم را نگهداشته ای تا سکندری نخورم. دوست داشتنت، جوانم میکند. دوست داشتنت بوسه میشود بر پیری ِگونه ام و هزار برابر ِ گرانترین کِرِمهای جهان، می شکوفاندم. خیال برم میدارد شکوفه ی صورتی بهاری باشکوه هستم. خیال برم میدارد مثل رقص شلیته ی پُرچین زنان در باد، دلخواهم.خیال برم میدارد بیست ساله ام بیست و چند ساله ای از باریکه ی راه ِ تاکستان به سمتم میپیچی و</description>
<pubDate>Thu, 14 Dec 2023 20:33:48 +0330</pubDate>
<dc:creator>848683</dc:creator>
<guid>848683.blogfa.com/post/382</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://848683.blogfa.com/post/381</link>
<description>قدیما شانسی میخریدی؟ ازونها که کلی جعبه کوچولو بود و از بینشون باید یکیو انتخاب میکردی! توی یکی خالی بود، پوچ بود. توی یکی ناسزا بود،از الکی فحش خورت رو ملس میکرد. توی یکی نوشته بود بزن تو سر رفیق بغل دستیت، بیخودی رفاقتت رو نشونه میگرفت. توی یکی یه انگشتر دوزاری لق و کج و نازک بود، واسه خنده. یکی هم یه پنج تومنی نوی نو، میتونستی باهاش دو تا آلاسکا نارنجی بخری و تا ته جیگرتو حال بیاری. توی اونکه همه منتظرش بودیم اون شانسیه بود.</description>
<pubDate>Tue, 08 Aug 2023 14:14:01 +0330</pubDate>
<dc:creator>848683</dc:creator>
<guid>848683.blogfa.com/post/381</guid>
</item>
</channel>
</rss>
