چه دلیلی میتواند این انزوای یک ساله ی معوجم را توجیه کند جز اینها؟
این روزها ازآن زن تصویرگر پرکار فقط سایه ای مانده که همکارانش هم فراموشش کرده اند. از آن شاعر بقول بقیه بسیار زنانه ی بسیار حساس هم همینطور. تا اینجای کار عیبی ندارد، عیب از آنجا شروع میشود که در می یابی انگار همه ی همکارانت منتظر سایه شدنت بودند تا تمام شدنت را جشن بگیرند و دست هایشان را به هم بمالند که خب ، اینهم رفت پی کارش. بهتر است ورک شاپهایمان را غنی تر کنیم و خوبست که خلاصه تر.
نه... نمی شود نگویم... هر چه زور میزنم تنها همین گفتنم می آید:
به انسان امیدنیست ، مراقب باش از جلوخوان نگاه کسی دور نشوی چون بلکل فراموش خواهی شد.
اصلا هم مهم نیست بیماری ، درد گرانی خرخره ات را گرفته یا دچار یاسی فلسفی شدی... اینها مهم هیچکس نیست.
بعد از دو روزدلواپسی نمایشی، تمام می شوی و دیگر هیچکس سراغت را نخواهد گرفت.
تنهایی خوبست ها، باشکوهت می کند ، بزرگت میکند، از هر چه لکه ی ناخوشایند روابط کج و کوله ی زمینی پاکت میکند و به سواد و جستجویت برای خواندن و دانستن احترام میگذارد .
تنها خروجی آزار دهنده و پر زورش، بی پولیست . سکه های نانجیب نمیگذارند نجابت و شکوهمان سر جایش بماند و قد خم نکند....