لیلا جون... با توام!
با تو که میدونی کفشگر کلا کجاست؟
با تو که اسبای اونجا رو دیدی، بازار روزشو دیدی.
با تو که اون دمپایی فروش دوره گردو یادته که دمپاییای رنگ رنگشو به گاریش میچسبوند، وسط دمپاییاش گل داشتن، وسوسه انگیز بودن...
با تو که میدونی،.میشه هر چی که قشنگه رو دید و بخاطر سپرید اما بابتش پول نداد.
با تو که منو همینجور که هستم میپسندی و دنبال تغییر و سانسورم نیستی.
با توام لیلا!
با تو که یادت میادحموم صابری کجاست و حتا دبستان شهناز رو یادته
بیا.. دلم گرفته...
بیا کمی معاشرت کنیم
بیا سنگایی که تند تند به قلبمون به دست و بالمون میزنن رو جمع کنیم و بی هیچ شکایتی بشینیم با هم هفت سنگ بازی کنیم
اون سنگ بزرگه رو که تیز نشونه گرفتن و زدن وسط سینه مون برداریم و بی گله با هم لی لی بازی کنیم.
لیلا؟ مهمه تو ببری یا من؟
اصلن تو رفاقت مهمه کی برنده باشه، کی بازنده؟
لیلا؟ آخر لی لی میای کنج حیاطمون با چادر فلفل نمکی مامانهامون یه خونه بسازیم و خاله بازی کنیم؟
میشه تو خاله بازی بازم من نقاش باشم، مجسمه بسازم و تو از دیوونگیام شرمنده نشی؟
میبینی چقدر تو حیاطمون توت ریخته؟ میای بجای اینکه بذاریم موزاییکها شیرین بشن خودمون بخوریمشون و شیرین بشیم؟
آخ لیلا چقدر همه چی بزرگسالی تلخه ، چقدر زهر ماره لعنتی
شنیدم یکی میگفت اگه زیاد گریه کنیم آب چشممون تموم میشن و ماهی تو چشمامون از تشنگی می میره.
دارم خفه میشم لیلا ولی چه کنم که دلم برا ماهیهای مرده میسوزه
بیا با هم معاشرت کنیم
آخه اگه نیای من برای کی از گلای شیپوری بنفش تو حیاطمون بگم که تموم دیوارای حیاطمونو پر کرده بود و اونم نگه اینا فقط شعره. زن گنده! زندگی شعرو بر نمیتابه. چقدر بزرگ نمیشی؟
برای کی از دوستام تو کوچه ی سنبل خیابون کفشگر کلا بگم و الک دولک بازی کردنمون و اون با حوصله بهم گوش بده؟
. کجا بتونم بی ملاحظه ی هیچکس فقط خود خودم باشم؟
کجا بتونم خود واقعیمو بریزم بیرون و از تحقیر و تمسخرو تعجب و تعصب در امان باشم؟
لیلا من به خودم پنجاه سال زندگی بدهکارم. فکر میکنی اگه دوره بعدی زندگیم بیام، میتونم قرقاول بشم؟ یا اسب، یا حتا هر چی اما آدم نشم؟
من به خودم یه اسب بدهکارم
اسبها، قرقاولا درگیرآبرو داری نیستن تا هی خودشونو سانسور کنن.
مگه نه، لیلا؟
من آبروم بیرونی نیست، شکل جواهر نیست، شکل فشن نیست، تو میشناسی منو.
من آبروم با گردنبندطلا برق نمیزنه لیلا.
آبروی من چند تا رنگه و بوم و خمیر و کاسه کوزه های دست ساز.
آبروی من خاطره های شیرین زندگیم تو شاهیه و خاطره ی بابایی که دستاش نوازش گلای تاج خروس و اطلسی و شب بوها بود و مامانی که برای باغچه ی ترتیزکها و ریحوتهای بنفش و جعفری و گشنیزش آواز میخوند.
لیلا
من
از
تلخیِ
اینهمه سیاست
و
پرده پوشی
توی زندگی داره عقم میگیره
من هنوزم با این سن دوست دارم پیرهن خال خالی تنم کنم، از اونا که از کمرش کلوش میشه و شکل زنای قرن هیجدهمت میکنه.
من هنوزم با این سن دوست دارم کفش قرمز
پاشنه تق تقی بپوشم و برم بازار روز جویبار نصری و پفک بخرم.
من هنوزم با این سن دلم میخواد برم بالاخونه ترسناکه وچمدون یادگاریهای مامانم رو باز کنم و چادر نمازی که آخرین روز زندگیش تنش بود رو بو کنم.
من هنوزم با این سن دلم بغل بی حاشیه و امن مامان بابامو میخاد.
بغل کردنشون بی شرط بود لیلا، بی قضاوت بود لیلا
بغلشون اونقدر سفت نبود که قفست بشه. اونقدر سفت نبود که بالهاتو بشکنه لیلا
یه روز بیا پیشم.
بیا معاشرت کنیم.
بیا از شاهی حرف بزنیم.
دلم ذره ای رفاقت صادقانه میخواد که پیدا نمیشه. از اونا که از برلیان های ملکه انگلیس هم گرونتره
بیا تا با برلیان از الکی خیلی گرونترمون چای بنوشیم.
آخ لیلا
کاش دلم برا ماهیهای توی چشمم نمیسوخت
رویابیژنی #رویابیژن #