اوکی
مدتیست خانوم محرابی راهش را کج می کند تا جواب سلامم را ندهد. حق هم دارد چرا که تا می بینمش یاد هیچ چیز جز اندازه ی باسن مردان و زنان همسایه نمی افتم .
اعتراف می کنم یاد این اندازه ها حالم را به چندش و تهوع رسانده و از خورد و خوراک افتاده ام دکتر گفت بروم طبیعت گردی بلکم کمی سایز باسنها از یادم برود . رفتم ها اما درختهای پهن قطور مرا یاد آقای ِ خانم محرابی می اندازند و نهالهای نوپا یاد ِ دامادش.
اینهمه از التفات بی دلیل ِ این خانم بود که روزگاری همسایه ی خیلی زیاد مهربان و متوجه به من بودند.
ماجرا ازین قرار بود که دیگر برایم مقدور نبود روی خانم محرابی را که برای پنجمین بار مرا به ختم انعام خانه شان دعوت کرده بود زمین بیندازم. گفتم ساعت چند؟
گفت : هچ! فقط سه ساعت سخت گذرنی. چار تا هفت / دروغ نگیا / من تی چشم براهم/ ...دیر نکِن . خاب ؟
خواهم همساینون را حالی کنی که تُو ازون زنا نیستی و تی پشت سر بد بدِ حرف نزنن . خواهم بَبینن این نقاش ِ زن، خلی مهروونه، خانِمه.
نمیدانستم " ازون زنا " یعنی چه جور زنی ، اما انگار خیلی بد بود چرا که گوشت نازک لای شست و سبابه ی دست راستش را محکم گاز گرفت.
میگویم روی چشمم خانوم محرابی جان ! و می گذارم ساعت شش و نیم شود و مانتو شالم را می پوشم و میروم خانه اش.
در باز است. خانم محرابی مرا به اعظم خانم " خانوم جلسه ای " معرفی می کند و می گوید :
زلف پریشونش ره نَوینین . دانسته مرد اینجا نیسته / اینجوری آمده .
خواستم چیزی بگویم زد پهلویم . توی دلم به خودم ناسزا می دادم که چرا خودم را ملزم به سلام و علیک همسایه ها کردم که حالا بیافتم توی این مخمصه و دروغهای اینجوری.
دختر و خواهر کوچکش با لِگ و بلور تنگ و روسری به سر/ داشتند قرآنها را جمع می کردند . خانوم جلسه ای براندازم کرد و گفت : چَفده دیر ؟ ثواب ره از دست دادی ...
و بعد صدایش وسط صدای خانوم فربه بغل دستش گم شد: هو لیلا خانم ؟ چی کار کندی ؟ این شورت می واسه هست...
وسط اتاق پر بود از لباس زیر زنانه و مردانه و لباس خوابهای زنانه ای که از دیدنش می شد رنگ به رنگ شوی.
اعتراف می کنم تا حالا ازیندست بی ناموسیها ندیده بودم و چهار چشمی نگاهشان می کردم.
بساط تفریح و خرید به پا بود.
شوخی های رکیک زنانه ای که کلی چشم و گوش باز می کرد و هار هار خندیدن زنان و پِرو لباس زیرهای قرمز و صورتی جیغ و آبی فیروزه ای و تور و حریر و دیدن هیکلهای برهنه ی جورواجور .
خانم محرابی که بین سوراخ سوزن و در دروازه همش در تردد بود شورت مردانه ی گشادی را بالا برده بود و کِش اش را هی می کشید و رو به دخترش گفت :
تی نظر، این شورت تی بابای ِ کِنگ(باسن) ره اندازئه ؟
بعد با اخم و حرص رو به دخترش گفت :"آی شِفته کیجا ! اون خط به خطی ِ شورت ِ کوچیک سایز ره بگیر، اکبر آقای واسه. زنیت ره بلد نیستی؟شوهر داری کن.خاک با تی سر "
و با غیض رویش را کرد سمتی که او نبود .
فهمیدم باسن شوهر خانوم محرابی باید مخزن گوشت باشد و باسن دامادش استخوان ِ رو به فنا.
آخر آن شورت خط خطی ای که خانم محرابی اشاره می کرد برای نوجوانان هم تنگ بود .
یک دست لباس خواب تور ِ سبز پسته ای هم همسایه ی دوتا خانه بالاتر گرفت و گفت : رگ خواب حجت ره دانم چیه،این سبز رِه بوپوشم و تا چند روز سروری کنم ...
دست خودم نبود تصور کردن این تکه پارچه های کوچک سبز رنگ روی این هیکل فربه.
سلیقه ی من حتمن که فرسنگها با سلیقه ی حجت خان فرق داشت.
آنچه متصور می شدم ابدن شکل ِ سروری!!!! نبود . شکل ِ همین حالا جِر میخورن ِ لحظه ی آخری بود.
بعدرو به من گفت : خانوم ناقاش ! یکی بگیر بوپوش / ته جا آید .
خودم را جمع و جور کردم و گفتم مرسی .
اعظم خانم هم پشت بندم گفت :" اینجور خانوما / فیسشان بالاتِره . لباس ِ ما ره قبول ندارند. لختی لختی بهتر شوهر ره خر میکنند"
بعد در گوش بغلدستی اش چیزی گفت که خنده ی جفتشان بالا رفت.
آژانس آمد پی اعظم خانم و ایشان با حجابی شدید و سلانه سلانه و با فراغت خاطر سمت در رفتند ( پول آژانس را که او نمی داد تا دل نگرانش باشد. به درک جیب شوهر خانوم محرابی ) صدایش را می شنیدم :
این ناقاش ره دفعه بعد بیاوری، من نیام ها .آمدن اینجور زنان معصیت دارنه . این ازون زنانه . بی معجر و چادر آمده تی خانه، ختم انعام ؟ تی خانه مقدسه. تی ره حالی نیسته ؟
خانوم محرابی بنده ی خدا میزبان زنی بود که دیگر رویش اگر باز نبود هم باز شده بود و سایز باسن همه ی مردان و زنان حوالی اش را می دانست.
خب معلومست که حق با خانم جلسه ای بود. آمدن نقاشی که خدایش را لای رنگها و بوم و قلمش می بیند نه لای لباس زیرهای جیغ، گناهست .
مدتیست خانوم محرابی راهش را کج می کند تا جواب سلامم را ندهد .حق هم دارد چرا که تا می بینمش یاد هیچ چیز جز اندازه ی باسن مردان و زنان همسایه نمی افتم .
از راه پله که رد می شوم می بینم در خانه ی خانم جامی باز است و خانومی با پیژامای گلدار و صورت سرخ و سفید شیرینش روی چارپایه ای ایستاده و دارد لوستر برق می اندازد . بلوزش بالا رفته و شکم سفید بلوری بزرگش بیرون مانده . دور نافش موهای سیاه بلند دارد . می گویم خسته نباشید، هفته دیگه خونه ی منم بیاین.
می خندد و می گوید : " اوکی "
طبقه ی دومی مان جشن تولد حضرت فاطمه گرفته. صدای خانم جلسه ای می آید : هیس / هیس... خانما حموم زنونه که نیومدین! یه لحظه ساکت... من می خونم شما دو انگشتی دست بزنین. " اوکی ؟ "
رسیدم بازار .
کاهوهای سبز و ولیکهای قرمز به من لبخند می زنند و بساط روغن کرمانشاهی پیرمرد ابندای بازار، به من دهن کجی.
کاهو و ولیک را از زن دستفروش می خرم .
زن پول را یک جایی لای پستانهای بزرگش پنهان می کند و لبخند می زند و خدا برکت می گوید.
دندان طلا دارد . متوجه نگاهم به دندانش می شود و زود می گوید :
بمُردن ِ وقت، پولش لازمه. کفن و دفن.
دخترش کااوها را بدستم میدهد. می گویم توی کیسه نایلونی چیزی بذار، اینجوری که نمیشه ببرم .
دخترش می گوید : " اوکی "
دندان طلا با لبخندِ افتخار نگاه به دخترش میکند که تازه پستانهایش جوانه زده.
سوار تاکسی می شوم زن بغل دستی ام بوی عرق می دهد و بوی پا .
زود حفظش می کنم .
ماتیک صورتی دارد. ابروان تاتوی سر بالا . خط چشمی با دستی لرزان کشیده . گونه های سرخابی و صورت خیس عرق . موهای چتری اش را هی کنار می زند و هی کاری می کند که بیفتد روی پیشانی اش و... تکرار.
چاقست و خودش را جا به جا نمی کند .سعی می کنم جوری رفتار کنم که نفهمد بویش آزار دهنده است و لبخند زنان می خواهم کمی جمعتر بنشیند یا کیفش را بگذارد روی پاهایش که جا تنگ نشود.
لبخند تحویلم می دهد و می گوید : " اوکی "
راننده ی تاکسی از اول تا آخرش از گرانی دستگیره ی در و لنت ترمز و بنزین و سپر جلوی ماشین و و و می گوید و آخر سر هم می گوید کرایه زیاد شده . بقیه اش را هم بر نمی گرداند. می گوید : جای شما میگذارم صندوق صدقات "اوکی ؟ "
سرازیری ِ سمت خانه را بخاطر سرازیری اش ناخواسته تند می شوم.
مثل گاومیشی سر به زیر و پرشتاب سمت سرخی ِ شال ِ زن روبرویی سرازیر میشوم. فقط کاش یکی می گفت "هولِی " نمی گفت " اوکی "
زن مانتوی باز و لگی براق دارد و طفلک به سختی از طبقه ی بالای پاشنه هایش دارد سربالایی را سِیر می کند و با موبایلش هم در حال حرف زدن است .
شیب ِ سرازیری نامرد است و آبروداری بلد نیست اما من هی می خواهم نیافتم، هی می خواهم نیافتم، هی...
کاش زن به مخاطب توی موبایلش نمی گفت " اوکی "
اما... گفت
کنترل از دستم خارج می شود. نخیر ... هیچ هم عمدی نبود . اصلن هم نبود. گفتم که گاهی سرازیری ها آبروی قدمهای عابرانشان را نگه نمی دارند. نگفتم ؟
افتادم وسط خانوم شال قرمزی .دارم گرد و خاک های لباس فاخرش را می تکانم و هل هلکی می گویم : خوبین؟ " اوکی" هستین؟ " اوکی ِ اوکی " ؟