اوکی

مدتیست خانوم محرابی راهش را کج می کند تا جواب سلامم را ندهد. حق هم دارد چرا که تا می بینمش یاد هیچ چیز جز اندازه ی باسن مردان و زنان  همسایه نمی افتم . 

اعتراف می کنم یاد این اندازه ها حالم را به  چندش و تهوع رسانده و از خورد و خوراک افتاده ام دکتر گفت بروم طبیعت گردی بلکم کمی سایز باسنها از یادم برود . رفتم ها اما درختهای پهن قطور مرا یاد آقای ِ خانم محرابی می اندازند و نهالهای نوپا یاد ِ دامادش.

اینهمه از التفات بی دلیل ِ این خانم بود که  روزگاری همسایه ی خیلی زیاد مهربان و متوجه به من بودند.

ماجرا ازین قرار بود که دیگر برایم مقدور نبود روی خانم محرابی را که برای پنجمین بار مرا به ختم انعام خانه شان دعوت کرده بود زمین بیندازم. گفتم ساعت چند؟ 

گفت : هچ! فقط سه ساعت سخت گذرنی. چار تا هفت / دروغ نگیا / من تی چشم براهم/ ...دیر نکِن . خاب ؟

خواهم همساینون را حالی کنی که تُو ازون زنا نیستی  و تی پشت سر بد بدِ حرف نزنن . خواهم بَبینن این نقاش ِ زن، خلی مهروونه، خانِمه. 

نمیدانستم " ازون زنا " یعنی چه جور زنی ، اما انگار خیلی بد بود چرا که گوشت نازک لای شست و سبابه ی دست راستش را محکم گاز گرفت. 

میگویم روی چشمم خانوم محرابی جان ! و می گذارم ساعت شش و نیم شود و مانتو شالم را می پوشم و میروم خانه اش. 
در باز است. خانم محرابی مرا به اعظم خانم  " خانوم جلسه ای " معرفی می کند و می گوید :
 زلف پریشونش ره نَوینین . دانسته مرد  اینجا نیسته / اینجوری آمده .

خواستم چیزی بگویم زد پهلویم . توی دلم به خودم ناسزا می دادم که چرا خودم را ملزم به سلام و علیک همسایه ها کردم که حالا بیافتم توی این مخمصه و دروغهای اینجوری.

دختر و خواهر کوچکش با لِگ و بلور تنگ و روسری به سر/ داشتند قرآنها را جمع می کردند . خانوم جلسه ای براندازم کرد و گفت : چَفده دیر ؟ ثواب ره از دست دادی ...

 و بعد صدایش وسط صدای خانوم فربه بغل دستش  گم شد: هو لیلا خانم ؟ چی کار کندی ؟ این شورت می واسه هست... 

وسط اتاق پر بود از لباس زیر زنانه و مردانه و لباس خوابهای زنانه ای که از دیدنش می شد  رنگ به رنگ شوی.

اعتراف می کنم تا حالا ازیندست بی ناموسیها ندیده بودم و چهار چشمی نگاهشان می کردم.
بساط تفریح و خرید به پا بود.

شوخی های رکیک زنانه ای که کلی چشم و گوش باز می کرد و هار هار خندیدن زنان و پِرو لباس زیرهای قرمز و صورتی جیغ و آبی فیروزه ای و تور و حریر و دیدن هیکلهای برهنه ی جورواجور .

خانم محرابی که بین سوراخ سوزن و در دروازه همش در تردد بود شورت مردانه ی گشادی را بالا برده بود و کِش اش را هی می کشید و  رو به دخترش گفت : 

تی نظر، این شورت  تی بابای ِ کِنگ(باسن) ره اندازئه ؟

بعد با اخم و حرص رو به دخترش گفت :"آی شِفته کیجا ! اون خط به خطی ِ شورت ِ کوچیک سایز ره بگیر، اکبر آقای واسه. زنیت ره بلد نیستی؟شوهر داری کن.خاک با تی سر "

و با غیض رویش را کرد سمتی که او نبود .

فهمیدم باسن شوهر خانوم محرابی باید مخزن گوشت باشد و باسن دامادش استخوان ِ رو به فنا.

آخر آن شورت خط خطی ای که خانم محرابی اشاره می کرد برای نوجوانان هم تنگ بود . 

یک دست لباس خواب تور ِ سبز پسته ای هم همسایه ی دوتا خانه بالاتر گرفت و گفت : رگ خواب حجت ره دانم چیه،این  سبز رِه بوپوشم  و تا چند روز سروری کنم ...

دست خودم نبود تصور کردن این تکه پارچه های کوچک  سبز رنگ  روی این هیکل فربه.

سلیقه ی من حتمن که فرسنگها با سلیقه ی حجت خان فرق داشت.

آنچه متصور می شدم ابدن شکل ِ سروری!!!! نبود . شکل ِ همین حالا جِر میخورن ِ لحظه ی آخری بود. 

بعدرو  به من گفت : خانوم ناقاش ! یکی بگیر بوپوش / ته جا آید .
خودم را جمع و جور کردم و گفتم مرسی .

اعظم خانم هم پشت بندم گفت :" اینجور خانوما / فیسشان بالاتِره . لباس ِ ما ره قبول ندارند. لختی لختی بهتر شوهر ره خر میکنند"

 بعد در گوش بغلدستی اش چیزی گفت که خنده ی جفتشان بالا رفت.

آژانس آمد پی اعظم خانم و ایشان با حجابی شدید و سلانه سلانه و با فراغت خاطر سمت در رفتند ( پول آژانس را که او نمی داد تا دل نگرانش باشد. به درک  جیب شوهر خانوم محرابی ) صدایش را می شنیدم : 
این ناقاش ره دفعه بعد بیاوری، من نیام ها .آمدن اینجور زنان معصیت دارنه . این ازون زنانه . بی معجر و چادر آمده تی خانه، ختم انعام ؟  تی خانه مقدسه. تی ره حالی نیسته ؟

خانوم محرابی بنده ی خدا  میزبان زنی بود که دیگر رویش اگر باز نبود هم باز شده بود و سایز باسن همه ی مردان و زنان حوالی اش را می دانست.

خب معلومست که حق با خانم جلسه ای بود. آمدن نقاشی که خدایش را لای رنگها و بوم و قلمش می بیند نه لای لباس زیرهای جیغ، گناهست .

مدتیست خانوم محرابی راهش را کج می کند تا جواب سلامم را ندهد .حق هم دارد چرا که تا می بینمش یاد هیچ چیز جز اندازه ی باسن مردان و زنان  همسایه نمی افتم .


از راه پله که رد می شوم می بینم در خانه ی خانم جامی باز است و خانومی با پیژامای گلدار و صورت سرخ و سفید شیرینش روی چارپایه ای ایستاده و دارد لوستر برق می اندازد . بلوزش بالا رفته و شکم سفید بلوری بزرگش بیرون مانده . دور نافش موهای سیاه بلند دارد . می گویم خسته نباشید، هفته دیگه خونه ی منم بیاین.

می خندد و می گوید : " اوکی "

طبقه ی دومی مان جشن تولد حضرت فاطمه گرفته. صدای خانم جلسه ای می آید : هیس / هیس... خانما حموم زنونه که نیومدین! یه لحظه ساکت... من می خونم شما دو انگشتی دست بزنین. " اوکی ؟ "


رسیدم بازار .

کاهوهای سبز و ولیکهای قرمز به من لبخند می زنند و بساط روغن کرمانشاهی پیرمرد ابندای بازار، به من دهن کجی. 


کاهو و ولیک را از زن دستفروش می خرم .

زن پول را یک جایی لای پستانهای بزرگش پنهان می کند و لبخند می زند و خدا برکت می گوید.

دندان طلا دارد . متوجه نگاهم به دندانش می شود و زود می گوید :

بمُردن ِ وقت، پولش لازمه.  کفن و دفن.

دخترش کااوها را بدستم می‌دهد. می گویم توی کیسه نایلونی چیزی بذار، اینجوری که نمیشه ببرم .

دخترش می گوید : " اوکی "

دندان طلا با لبخندِ افتخار نگاه به دخترش می‌کند که تازه پستانهایش جوانه زده. 

سوار تاکسی می شوم  زن بغل دستی ام بوی عرق می دهد و بوی پا .

زود حفظش می کنم .

ماتیک صورتی دارد. ابروان تاتوی سر بالا . خط چشمی با دستی لرزان کشیده . گونه های سرخابی و صورت خیس عرق . موهای چتری اش را هی کنار می زند و هی کاری می کند که بیفتد روی پیشانی اش و... تکرار. 
چاقست و خودش را جا به جا نمی کند .سعی می کنم جوری رفتار کنم که نفهمد بویش آزار دهنده است و لبخند زنان می خواهم کمی جمعتر بنشیند یا کیفش را بگذارد روی پاهایش که جا تنگ نشود.

لبخند تحویلم می دهد و می گوید : " اوکی "

راننده ی تاکسی از اول تا آخرش از گرانی دستگیره ی در و لنت ترمز و بنزین و سپر جلوی ماشین و و و می گوید و آخر سر هم می گوید کرایه زیاد شده . بقیه اش را هم بر نمی گرداند. می گوید : جای شما میگذارم صندوق صدقات "اوکی ؟ "

 
سرازیری ِ سمت خانه را بخاطر سرازیری اش ناخواسته تند می شوم.

مثل گاومیشی سر به زیر و پرشتاب سمت سرخی ِ شال ِ زن روبرویی سرازیر میشوم. فقط کاش یکی می گفت "هولِی "  نمی گفت " اوکی "

زن مانتوی باز و لگی براق دارد و طفلک به سختی  از طبقه ی بالای پاشنه هایش دارد سربالایی را سِیر می کند و با موبایلش هم در حال حرف زدن است .

شیب ِ سرازیری نامرد است و آبروداری بلد نیست اما من هی می خواهم نیافتم، هی می خواهم نیافتم، هی...


کاش زن به مخاطب توی موبایلش نمی گفت " اوکی "

اما... گفت 

 کنترل از دستم خارج می شود. نخیر ... هیچ هم عمدی نبود . اصلن هم نبود. گفتم که گاهی سرازیری ها آبروی قدمهای عابرانشان را نگه نمی دارند. نگفتم ؟

افتادم وسط خانوم شال قرمزی .دارم گرد و خاک های لباس فاخرش را می تکانم و  هل هلکی می گویم : خوبین؟  " اوکی" هستین؟ " اوکی ِ اوکی " ؟

حمام عمومی

بیاد دارم نزدیک امامزاده ای در بربری محله حمامی بود قدیمی و پر مشتری. مامانجانمان هفته ای یکبار  دستمان را به دست علیمار دلاک میداد و میفرستادمان آنجا. باید روی صندلی ارجش مودب مینشستیم تا نوبتمان بشود. نمره را که می‌خواندند درب ِ یکی ازین نمره های چرک که مردک پشمالوی قبلش به  موزاییک دیوارش تیغ‌ مستعمل و  نصف و نیم ِ ناسِتش را چسبانده بود و نکرده یک آب به موها ی ریخته و چرکهای تنش بزند تا از سکوی حمام پاک شود، باز میشد.آقای خدمه( عباسه پِر) هم از الکی لنگ کثیفش  را به پلاستیکِ رختکن و آبی هم به حمام میزد که یعنی حالا گُل شده و بفرما.حمامی هم بلند داد میزد علیمار!  بچه های واسه، کوکاکولا، کانادادرای، آلاسکا بهیر. بعله، مامانجان ما بچه های گردن کج ِ  به وعده ی آلاسکا و نوشابه تگری و شامپو پاوه. ی کوچک بالشتکی راست شده را  به علیمار دلاک  میسپرد  تا برقمان بیندازد. انگار کن یک بلور.

علیمار جان دلاک، قیافه ای سیاه و چروک داشت. ریز نقش بود  با بدنی پیر و لاغر و گوشتهای آویزان. چشمهای گود رفته ی ریز، دندانها و سفیده ی چشمانِی زرد زرد  اما تا دلت بخواهد جان داشت  و صدایی گرم و بی خش . میگفتند  همیشه زیر زبانش تریاک می‌گذارد. آواز که می‌خواند آدم خیال می‌کرد صدایش  از همه سوراخ سنبه هایش می‌زند بیرون. اِکو داشت انگار. خلاصه که  اولش علیمار می نشست روی سکو و ما را می‌گذاشت پایین. با دو پای استخوانی محکم‌ش سرمان را سفت می‌گرفت و انگار کن روی سرمان شاداکو میرقصید. محکم چنگ میزد، بعد ناخن‌های تیزش را با کف زیاد لای سرمان می‌کشید و میخاراند بعد از زیر گردنمان را چنگ میزد تا پیشانی و آخر هم با سينه ی  دستانش هی سرمان را میمالاند و سر کوچکمان تلو تلو خوران در محاصره ی چنگالش بود. نفس که کم می آوریم با خست کمی آب می‌ریخت روی صورتمان  تا. راه نفسمان همراه  جیغی کوتاه باز شود و از سر شروع می‌کرد. من بارها مرگ را درین شکنجه های علیمار دیدم و بارها خواستم اعتراف کنم که باشد غلط کردم. من بودم که وسط لنگت را جر دادم. سفید آبت را هم  انداختم توی راه آب تا کیسه نکشی اما هر بار اعترافاتم را می‌گذاشتم برای روز مبادای شکنجه هایی هولناک تر از اینها. 

علیمار به احترام مامانجان  بی دریغ و جان بر کف کیسه مان می‌کشید. همیشه یکی دو لایه پوستمان نیز همراه چرکها  میریخت. 
گردنمان را میگرفت وسط سینه های آویزانش. آنوقت  تنمان را، صورتمان را همان گردن ِ گردن شکسته مان را و بلاخره دست و پایمان را که از منظر او چرکیترین انداممان بودند میدرید.

قسمت دوم
و آخر که بدن بی حسمان را می‌گذاشت روی رانهای چروکیده اش، شوخیش می‌گرفت و توی لیف پارچه ای پف می‌کرد و میگفت آ برو برو تن په بشو ( اهای برو برو تن و پهلویش را بشوی) و من ترس را در صورت بخت برگشته ی خواهرم که قرار بود تمام این مراحل را بعد از من بگذراند میدیدم. 
شکنجه ها که تمام می‌شد میخندید و بلند میگفت اااااعووو عباسه پِر وچونه وسه آلاسکا هده... ( آهای پدر عباس، برای این بچه ها آلاسکا بیار) کوفت می‌خوردیم بهتر از آلاسکایی بود که هر کداممان لنگ و لاش و درازکش لیسش میزدیم و گاهی هم  وسط لیس زدنش خوابمان می‌برد.
 علیمار به سفارش مامانجان  به زور یک یقه اسکی زبر را تنمان میکرد. از همانها که  انگار وقتی میپوشی مورچه ها زیرش دارند راه می‌روند و پوست تنت را  میجورند.
 روی سرمان هم لچک سفید می‌بست تا سرما نخوریم. با پوستهای چروک چروک شده از نظافت زیاد و گونه های  گلی و دستهای از هم باز( اگر زیر بغلت به هم می‌خورد داغ دلت تازه میشد) میرساندمان خانه. یک استکان چای می‌خورد و با آب و تاب به مامانجان میگفت :وچون مشک و مرواری بهینه، چرک داشتنه این قاعده ( بچه هات مثل مروارید و مشک شدند. چرک داشتند این اندازه) و در دادن اندازه ی چرک هایمان دچار تردید میشد. اول انگشت بلنده بعد انگشت سبابه و آخرش شستش را نشان می‌داد  و وقتی اخم مامان را می‌دید خوش را جمع می‌کرد. آن‌وقت‌ها شست معنی لایک نمی‌داد که! آن‌وقت‌ها لایک یعنی کیسه های زبر، شستن وحشیانه ی سر با صابون برگردان، یعنی مثل پرنسسها به وعده های خوب بروی و مثل کرگدنهای زخمی اما  تمیز برگردی.گرچه لایک اینوقت‌ها هم زیاد باور پذیر نیست. ما فکر می‌کردیم بضاعت  شکنجه در همین‌هاست تا روی دیگرش را هم دیدیم
یکروز که مامانجان به وعده ی کانادارای تگری مجبورمان کرد همراه علیمار جان حمام بربری محله را زیارت کنیم. علیمار بخاطر شلوغی نوبتها  ما را به حمام عمومی برد. فضایی مه آلود و تاریک با نورهایی محو شده لای مهی سیاه و  ردیف خوفناک پیرزنهایی  که یک گوشه نشسته بودند و از پشتشان شاخ گاو در آمده بود. یک گوشه هم زنان سفیدک زده ی  بی حیایی  که بی هیچ پوششی هر از گاهی  با نوک انگشتانشان با خست به سفیدکهای مالیده به تن و صورتشان آب میپاشیدند ( البته که بعدها فهمیدم  پیرزنها مشغول حجامت بودند  و از پشتشان شاخ در نیامده و زنان بی حیا هم سفید آب مالیده بودندو  در انتظار تا خیس بخورند و چرکشان بیشتر بزند بیرون)

​​​​از دید من تمام پیرزنان شاخدار انجابا دندان‌های زرد یا دست دندان‌های برداشته شدهو ابروان پر و چشمهای گود و لبخندشان ترسناک می نمودند. بگذریم که حالا اینقدر ترسانده شده ام که خوف از هیچ چهره و اخلاقی ندارم.

چند حوض گود و بزرگ انجا بود که هر از گاهی یکی ناغافل از آن بیرون می گرید یا خودش را در آن پرت می‌کرد و در سیاهی خزینه گم میشد.

خزینه بوی بدی میداد،. تو انگار همه ی حصار، محتویات دل و روده شان را برای همان نقطه لحاظ کرده بودند.

یادم می‌آید آنجا با تمام ترسها و شکنجه های علیمار جرات گریه نداشتیم. علیمار مرتب در حال پوست کندنمان  میگفت شبهااینجا آدم‌هایی در آمد و رفتند کف پاهایشان سُم دارد.

میگفت آنها همینجا عاشق چند تا آدمیزاد لخت و عور شدند، وصلت کردند و بلکم حالا بچه ها و نوه ها و نبیره هایشان همین اطرافمان باشند. می گفت حواستان باشد که اصلن از گریه و زاری و نق و نوق بچه جماعت خوششان نمی آید.

اینطوری بود که به آنهمه درد، این قصه هم اصافه شد.

همان شد که ما دیگر بی هیچ آخ و واخ و بهانه ای، مطیع و سر به زیر، در چنگال علیمار، شکنجه هایمان را متحمل می‌شدیم. 

با چشمهای گشاد زل به پاهای  زنان بی حیای سفیدکی، پیرزنان شاخ پشت و دخترکان لنگ بسته ی ترگل ورگل می زدیم. تا مبادا یکیشان سم داشته باشد و تا بجنبیم ما را به عقد پسرش در  بیاورد و خدا عالمست بعدش چه شود!

علیمار از آن روز به بعد پیروزمندانه  با برگ برنده اش میبردمان حمام عمومی.

سر تلو تلو خورده مان را این طرف و آن طرف می‌چرخاند و از لای گوشهایمان هم چرک می‌گرفت.

گردن شکسته مان را لای سینه های سیاه چروکش می‌گذاشت و به قصد کشت کیسه مان می‌کشید و در کوتاهترین ثانیه طاس آب داغ را روی سر و صورتمان می‌ پاشید.

خیلی زیر دوش نگاهمان می‌داشتیم.  لابلای هر کجابمان را باید زیر دوش داغ می‌گرفتیم و دم بر نمی آوردیم. شانه ی راست، شانه ی چپ. باسن مبارک و امحا احشایش. زیر بغل و آنجا که نگفتنش بهتر.

ما واسپرده به دستهایش، زَهله تَرَک به پاهای زنان لخت و عور زل میزدیم... جیک نمی زدیم.

حالا هم با این سن جیک نمی زنیم. فقط هی به پاها نگاه می‌کنیم. سر به زیر و ترسانده شده. بی که دریابیم شاید، فقط شاید اجنه ها آزارشان کمتر از حرفهای رعب آور علیمار جان‌ها باشد.

راصی شدیم به مشت و مالهای شدید تا درگیر ازین بدترش نشویم. بی که آخرش بفهمیم هیچ جگری بعد از اینهمه آزردگی و جان کندن با کانادادرای و آلاسکا تگری و وعده های از الکی خنک نمی‌شود...

به

انسان

امیدی

نیست

ماریا

چند جوان از رو برو مي آيند همقدو سال پسرم، مي گويم دوست نداري پسرم را ببيني كه خانه ام نميآيي؟ميخندي. همان خنده ات كه حسودم ميكرد، گونه هات چاله مي نداختند. رويم را اما بر ميگردانم .

ميگويم بيا ببين چه قد و بالايي بهم زده . من تا شانه هايش مي رسم. صدام ميزند مامي ريزه. نوجوانست دیگر، گاهی مهربان میشود و غرق بوسه ام میکند،گاهي هم تلخ ميشود و سنگين دلم را ميزند زمين. 
تلخ ميشوي و نميداني فرزند حتا اگر ذره ای نامهربان، مادر تاب ِ ترشرويي ديگري  را با او ندارد .رويم را اما بر ميگردانم.از رديف ِغازهاي وحشي رد ميشويم، غازها از صداي قدمهام( قدمهاي تو كه بيصداست، نرم است) قيل و قالي راه مياندازند نگفتني.
ميگويم دسته ي غازهاي وحشي هم نشديم. هر كداممان به كنجي پرت شديم بي كه از احوالات ِهم جويا شويم. ميگويم  چند سال ِنوريست كه دستهايم را نديدي؟  و صاف ميايستم روبروي تو، قدمهايمان هم.كف ِدستهام را توي چشمهات باز ميكنم، 
ميگويم اين دستها بيخود كه پير نشده، ميگويم كهنه ي بچه ام را شستم . خياطي كردم، بشور و بساب كردم، روي ديوارهاي  اتاقهاي ِ بچه هاي مردم سفيد برفي كشيدم  و خودم را كوتوله كردم. ميگويم كار كردم، کار کردم، کار کردم. زندگي اما نه. 

همه ي خيابان نگاهم ميكند، وقتي بلند گله ميشوم به سوي تو كه كجا بودي آنروزها ؟

نگاهت نمناك شد،
 رويم را اما بر ميگردانم .

ميگويم آن روز ِ دور را كه توي ِمدرسه بچه ها بهت خنديدن، يادت هست؟يادت هست تو دلت شكست و گريه شدي، من حيوان ِزخمي بُراق شده سوي ِشكمشان؟
 يادت هست كه برايت گفتم اینها حتمن توي ِ تنهاييشان پشيمان مي شوند؟

چشمهايت را تنگ مي كني  اما زود خاطرت آرام مي گيرد و سرت تاييدم مي شود. 
 
مي گويم " اشتباه كردم، گزاف گفتم، به گور باباجانم خنديدم اگر راست بود.
 هيچكس هيچوقت توي اين دنياي گل وگشاد ِ هرزه ، پشيمان ِ كرده ها و نكرده هاش نمي شود. 

"تو متوجه ي تلخي ِحرفهايم نميشوي. 
تقصير ِ تو نيست.
 دنياي ِ تو كه زشت نيست. 
اما به احترام غصه هايم دستهايت را روي گو نه ام مي گذاري، خواستي اشكهايم را پاك كني.
 توي ِدلم ميگويم: اين همه كه ريخت تو بودي كه حالا؟ 
رويم را اما بر مي گردانم. 
دستت ميافتد روي شانه هام. انگار چلچله ايي افتاده بر شاخه اي بيبار. 
پَرَش ميدهم كه برود :
دلگيرم از همه ي شما كه رهام كرديد و بي خيال رفتيد. 

من از تويي كه حالا، روگردانم.
من فقط، چشم هايت را ميبينم كه مثل  چشمهاي ِِآهو بود. فقط دستهايت را ميبينم كه در دستم ميگذاشتي تا با هم برويم مدرسه و پيراهنت را كه خيلي نو بود. سفيد نبود اين همه. اين لكه ي خون هم نبود كه جگرم را پاره كند.
يواش ميگويم كه نشنوي اما شنيدي.اين را برق ِنگاهت رساندم. 
رويم را اما بر  ميگردانم

 :فقط توي كيف ِ چرم ِصورتي ات را ميبينم كه بوي ِ تازه گي مي داد و بوي ِلقمه ي نان و پنير ِ ته ِ كتاب ها ي ِ درسي مانده ات را. 
فقط دردهايت را ميبينم كه برايم ميگفتي 
(چرا بابا جان براي دندانهايم فكري نمي كند؟ خوب نيست دختری به سن و سال من دندانهاش كج و كوله باشد) 

- باباجان ندارد خواهركم! يك كيف ِچرمي مشكي دارد كه تويش فقط شعر هاش است و نقاشی‌هاش و نامه هاي ِ خيلي دورش، ندارد خواهركم! 

(سردم شده، بيا توي دست هاي هم ها كنيم؟هاي ِبزرگترها گرمتر است) 
دستهات را ميگرفتم و هرچه نفس بود نثارشان ميكردم . 

(آجي! مامانجان ميگويد گذشت از بزرگترهاست. تو هم ببخش كه "هايم " كوچكست و گرمت نميكند. تازه مامان جان خودش گفته كه تو بايد مواظبم باشي)
 
به احترام ِحرفهاي ِتو و مامانجان تمام ِ جهان را ها ميكنم تا هر جا كه هستي گرم شوي. 
تمام بالاپوشهاي ِ داشته و نداشته ام براي شانه هاي ِ دوردستت. 

رويم را اما بر ميگردانم .

يادِ آن روزها يك آسمان محبت را روي سرم ميريزد. 
به دل دارم كه ببوسمت. بگويمت دوستت دارم.بگويم همه ي بغضهاي پاشده از نبودنت را مياندازم دور، بيانداز تو هم.

 نگاهت مي كنم.خيس شدي از باران. بي بالا پوشم خواهركم!
باران كه بيرحم ريخت دلم واپست شد. 
باران كاشكي خاكت را خيس نكند.
رويم را اما بر ميگردانم.

 (واي آجی!پنبه ي واقعي اينان؟) 

توي ِپنبه زار بوديم. وسط ِ يك دنيا سپيدي. يادت هست صداي تَلَق تَلَق ِ پُمپ ِ آب ميآمد؟ يادت هست چه با صداش رقصيديم؟يادت هست كمرمان را هي پيچ و تاب داديم و گفتم آهنگ ِخداست و براي ِ خدا رقصيديم؟
پشت پَرچين ،صفدر نگاهمان ميكرد.اين سوي ِ پرچين گونه ام گُل داد و تو،مبارك باد خواندی.

 يادت هست عشق چه بي فرجام مُرد؟
دستم بشكند كه سمت ِدهانت رفت،بشكند.
دهانت را مي بوسم تا خود ِغلط کردم. 

-از پنبه بيزارم خواهر كوچيكه ! متنفرم، بدم مياد.

 (پنبه كه سفيدست آجي! مث ِ برف.مث ِ صورت ِ تو كه صفدر برایش هلاک است، مثل ِخدا؟) 

 مثل لباس ِ تن ِ تو؟

 پنبه هايي را كه به هر گوشه ي صورتِ بيجانت تپانده اند حتي به چشمهات، نگاه نميكنم.

 رويم را اما بر ميگردانم. 

ميگويي:(هيس آجي!بعد اینهمه سال نديدن گله گي مي كني؟)

میگویی (هیس آجی بیا دوباره کف حیاط را با آب چاه بشوییم، سر هم آب بپاشیم و کرکر بخندیم. بیا گلیم نیمدار را از توی انباری بیاوریم و مثل آن‌وقت‌ها بیاندازیم وسط حیاط. کنار گلهای شمعدانی  پرُپَر  و حوص سبز آب شده. بیا فقط به صدای قل قل سماور مادرجان گوش بدهیم که وعده ی عصرانه می‌دهد و نان بربری و پنیر و ریحان.)     
    میگویی (هیس آجی! گوش بگیر...)

به گوشم صدای شکستن استخوان‌های انگشت‌های خشک شده ات می آید توی انگشت‌های مبهوتم. 
می‌گویم :شکستید نامردها! استخوان‌های ظریفش را شکستید.
 می‌خواهند دستهایمان را جدا کنند، نمی‌توانند. 
چاره ای جز این نمانده برایشان. می‌گویم : جدایمان نکنید. من برای این دستها، نفس دارم هنوز  من هنوز،  میتونم به دستهایش ها کنم
 اما نفسم هق هق می‌شود و می‌خورد به دیوار بیمارستان و قرصهای آرام بخش. 
رویم را اما برمی‌گردانم.

 دندان‌های خدایمان کثیف بود وقتیکه می‌خندید، خواهرکم! 

سفید نبود هرگز.

 سردم شده خواهر کوچولو! بیا رسم مامانجان را عوض کنیم و امروز تو توی دستهایم ها کن، یخ زدم. 

جیغ میزدم آرام‌تر بشورندت، نمیشنیدند. 
سرم را به شیشه های غسالخانه می‌کوبیدم، نادیده ام می‌گرفتند. 

خیالشان این بود که دردت نمی‌آید!!! 
من اما صدایت را می‌شنیدم که دردت را به من میگفتی( چرا باباجان برای دندانهایم فکری نمی‌کند. خوب نیست دختر به سن من دندانهایشان کج و کوله باشد.) 

_باباجان ندارد خواهر کوچیکه! یک کیف چرم مشکی دارد که تویش شعرهایش هست و نقاشی‌هایش و نامه های خیلی دور... ندارد خواهر کوچیکه!


 نگاهم التماس می‌شود،نگاهم تمنا میکند:
دلتنگت شده ام خواهر! نمی‌خواهی پسرم را ببینی؟

 رویت 
را 
اما
 برمیگردانی.

از بالای میز می شود خانه را جور دیگری دید
از بالای سقف می شود حوض را جور دیگری دید
از بالای بُرج می شود مردم را ...
از بالای بی کسی تو را می شود جور ِ دیگری دید... 
من آقا!
همیشه همه چیز را از پایین می بینم 
می گویند حتا می شود تو را ریز ببینم 
(بهتر که بمیرم ) 
می گویند می شودتو را اصلن نبینم
 ( بهتر که کور شوم ) 
می شود حتا وقتی خیلی بالا باشم، سرت را کمی بزرگ ببینم

پاهات را خیلی کوچک و حقیر
 جوری که با خاک یکی شوی
 (  بهتر که خاک شوم ) 
مردم ِ بالا ده بیکارند
از دریای آرزوهای مُدرن /
حرف ِ مفت صید میکنند
به من چه !!! 
برای پایین دستی که من 
تو بلند قامت ترین مردی
 من ریزترین زن 
تو از سر شانه ها نگاهم می کنی
من پایین ِ پات غرق ِ ستایش

و بوی ماهیِ سوخته در تابه

کدبانویی که منم را

سهل انگار می سازد
( این تهمت را سر سختانه انکار می کنم )
 آقا!؟
امروز با پول ِ صیدت برای خانه میز بخر/ خب؟
امروز با پول صیدت برای خانه / بالا خانه هم بساز

 یک سقف محکم هم بخر / خب؟ 
می خواهم جور دیگری نگاهت کنم
که غذایت نسوزد

 می شود؟
می شود با پول صید نکرده ات
 برای
 خانه ی
نداشته ام...؟ 

آخ آقا!
آخ
آقا! 
آقای به رویا غلتیده ی هرگز نیامده ی من !

#معلقم_میان_خواب_و_بیداری
#رویابیژنی
#رویابیژن
#شعرهای_رویابیزنی

کریم پسرعمو احساس خفگی میکرد. انگار  لای دوتا دیوار روبروی هم و تنگ گیر کرده بود. نمیتوانست خودش را به آنطرف دیوار برساند.
فکر کرد چقدر این لباس تنگ عذابش میدهد و فکر کرد چه خوب که این لباس هشتاد و چند ساله را بیندازد دور،بلکم اینطوری از بین این دیوارهای تنگ راحت رد شود.
به خاله جان فکر کرد.به مهری که سایه ی شوهر بالاسرش نبود،اما مگر ادم چقدر  ظرفیت دارد؟

لباس‌های کهنه،حتا سنگینترمی‌شوند، راه رفتن را سختتر میکنندبا اینهمه باز هم مگر ادم چقدر  ظرفیت دارد؟
مثل اسفنج خیسانده شده ای که چک چک آبش زمین را سیراب میکند اما دیگر آن نیست که بوده. لای تارو پودِ لباس کریم پسرعمو را آنقدر خاطره  گرفته که سنگینش کرده
امروز تصمیمش را گرفت. لباسش را کند و راحت شد.
بعدش آرام سراغ پاهای بی حس خاله جان متصل به تختم رفت و ماساژش داد. به موهای مهری جانش دستی کشید و سبکبار بوسیدش
صدای جیغ میترا را شنید.دختر طفلکش سراسیمه آمده بود. کم کم پسرهایش هم رسیدند.
خاله جان زار میزد و یاکریم شده بود.از تخت نشست روی درخت و رنگ پریده همش یاکریم میگفت.
صدای یا کریمها را همیشه دوست داشتم.
دیگر نمیتوانم دوست بدارم که!

مرا یاد اشکهای خاله جان می اندازد.

کریم پسرعمو متحیر نگاهشان کرد و گفت دور لباسش جمع نشوند.گفت این لباس خیلی کهنه و سنگین بود. تنگ هم شده بود. چند بار شسته شد خدا می‌داند! دیگر عمرش را کرده بود.اما هیچکس نمی شنید.

آنقدر صدای فریاد و واویلا و حسرت زیاد بود که صدا به صدا نمی‌رسید.
لباس را شستند و وسط اتاق گذاشتند و راه به راه فامیل می‌آمدند و نچ نچ کنان و اشک آلود نگاهش می‌کردند.
کریم پسرعمو دوباره به لباسش نگاه کرد.عجیب بود.چطور این پیراهن کوچک را مدام میپوشید؟
هیچکس نشنید کریم پسرعمو چه می‌گوید.او هم نشست کنار تخت خاله جان و دلسوزانه آنهمه فامیل را می‌دید که بخاطر لباس او چنگ به صورت می‌زدند.
مردمی که لباس تنشان است از درک رد شدن کریم پسرعموها از  لای دو دیوار عاجزند.خیالشان سبکبار های رد شده با کندن لباسشان، تمام میشوند. 
مجبور میشوند با اشک و آه لباس‌ جا مانده را یا بسوزانند یا چالش کنند.متصل به خاطره ها می‌شوند. دلتنگشآن می‌شوند. دلتنگ لباس پاره شده و تنگ و سنگین عزیزشان. 
زمان میبرد تاحرفهایم را باور کنند.تا شوخی کائنات را بپذیرند.خیلی زمان می‌برد. 

آخر من خودم  چند بار رَکَب خورده ام و می‌دانم. 
خاله جان و مهری، میترا و بقیه هنوز تجربه اش نکردند که! 
چه توقع از یاکریمی دارید که همصدایش جلوی چشمش مدام  بال بال بزند و یک شب بخوابد و دلش نخواهد به بیداری، فرصت آمدن بدهد؟
من هم وقتی مامانجان باباجان  لباسشان را کندند و رفتند، زار زدم. به صورتم چنگ زدم. آویزان لباسشان شدم. مترصد خودکشی بودم. مگر گریه ولم می‌کرد؟ 
اما کم کم فهمیدم ازشان رکب خوردم. آنها بودند. اصلن داشتند کنارم زندگی‌شان را می‌کردند.حالا گیرم زندگی‌شان  نوعی دیگر است اما این بودن آنهاست که مهمست.

مامانجان باباجان ِ بدون لباس، منتشر در تمام اتاقم شده اند، در حالیکه با آن لباس‌های تنگ معذب بودند و اسیر یک جا نشینی.

کریم پسر عمو هم نرفته بود.

از درز دیوارها که رد بشوی، بزرگتر میشوی، منتشر میشوی و حتا ولوم صدایت هم فراصوت می‌شود.ما نمی‌توانیم بشنویم. او هر چه گفت من اینجام گوش بچه ها و خاله جان نشنید. جسمش خسته اش کرده بود و از روحش جدایش کرد اما نرفت که!

این کار کریم پسرعمو حضورش را که انکار نمی‌کند!

 خدا خدا میکنم وقتش برسد و من هم سبک شوم ازین لباس خیلی خیلی سنگین ِ ژنده ام.


 آدمها هر چه سنشان بیشتر میشود روحشان بزرگتر میشود.

شوهرخاله جانم با آن لبخند مهربانش و حضور کم حرف و متواضعش  رفتنی نیست که!
اصلن کسی که عاشق زن و بچه هایش است، فوقش برود سر کوچه نانی پنیری بخرد و برگردد.می‌دانم پاهایش درد دارد و نمی‌تواند همین دو قدم راه را هم برود،اما اگر برود، اگر به معجزه ای پاهایش خوب شود و سر کوچه برود، زود برمیگردد.
خیلی دیر اما به حرفم می‌رسید.

 

 

 

کریم پسرعمو شوهرخاله ام بود. پسرعموی حق و* حسابم نبود. ما همه ی اقوام را عموزاده می‌نامیم.