امروز آقای تیرگان آمد.گفت پشت بام خانه اش به الوارهای تازه محتاجست. گفتم چقدر مثل منست که محتاجم به زهدان مامانجانم.
روی همه چیز خاک نشسته و فقط خودمم که میبینم. همه هی میگویند اینجا که برق میزند از بی غباری.
روی همه چیز... حتا روی گیسوان بافته ی رقیه. میگوید به جان خانمجان هم امروز حمام بودم. تا سرم قیژ قیژ صدا ندهد دست از شستن برنمیدارم. میگوید صابون برگردان میزنم این قاعده(چقدر هم بزرگست حجم فرضی اش).
من اما روی سرش گرده نان کماج می بینم و پوست تخم مرغ و کلی آرد و روی همه شان خاک هم میبینم.
میگویند وسواس گرفته ام. روی الوارهای نخریده ی سقف آقای تیرگان را با الکل می شویم. بلبل بیرون پنجره را با الکل میشویم . کاهوهای تازه سرزده ی مزرعه را با الکل میشویم حتا بومهای نقاشی شده ام را با الکل میشویم. فیگورهای توی بومم تلو تلو میخورند، بابا کرم میرقصند، آخ برم راننده رو میخوانند و تق تق همراه خوش رقصیشان اصوات ناجور در میکنند، اصوات در صدای غصب آلود مرد توی تلویزیون می غلطد: این کرونا بازیها(اصوات)برای اینست که(اصوات) خانه نشینمان کنند(اصوااااات) یعقوبچه ی طفلک اگر زنده بود به صداهای بد و بلند بعد از گفت مرد تلویزیونی میگفت شیشکی. بعدش میگفت اصلن به من چه، خدا عالمست و قادر به همه چیز، به اصوات هم قادرست.
وقتی ریز میخندیدیم میگفت من کم ازین اصوات از جانب خدا به فرقِ زندگی ام نشنیدم! حالا باور نکنید.
ملت میگفتند دیوانه ست، حاضر خور است، گشنه گدا است. نعل اسب می دزدد به خیال خوشبختی،خیالش کر و لالی آخر خوشبختی است. برای همین بلا گرفته تمام کوچه ها را تند تند می دود و گوشهایش را میگیرد تا اصوات خداوند را به فرق زندگیش نشنود
*اصواتی که میشنود و نمیشنویم*
بهترست بروم با دقت و حوصله غبارهای نشسته روی دست و دل شالیکارها را بروبم.روی مرغ و خروسهای مستاصل و پابسته ی دم چهارشنبه بازار را ، روی گیسوان رقیه و بومهای نقاشیم، روی دل کپرنشینها، روی تن خر خاکیها روی اصوات ناموزون خدا نیز....
*غبارهایی که میبینم و نمیبینید*
قد شمشادها را یکدست کنم، قد نگرانیهایم را نیز و تند بدوم به زهدان بی غبار مادر جانم.