امروز آقای تیرگان آمد.گفت پشت بام خانه اش به الوارهای تازه محتاجست. گفتم چقدر مثل منست که محتاجم  به زهدان مامانجانم.

روی همه چیز خاک نشسته و فقط خودمم که میبینم. همه هی می‌گویند اینجا که برق می‌زند از بی غباری. 

روی همه چیز... حتا روی گیسوان بافته ی رقیه. می‌گوید به جان خانمجان هم امروز حمام بودم. تا سرم قیژ قیژ صدا ندهد دست از شستن برنمیدارم. می‌گوید صابون برگردان میزنم این قاعده(چقدر هم بزرگست حجم فرضی اش). 

من اما روی سرش گرده نان کماج می بینم و پوست تخم مرغ و کلی آرد و روی همه شان خاک هم میبینم. 

می‌گویند وسواس گرفته ام. روی الوارهای نخریده ی سقف آقای تیرگان را با الکل می شویم. بلبل بیرون پنجره را با الکل می‌شویم . کاهوهای تازه سرزده ی مزرعه را با الکل می‌شویم حتا بومهای نقاشی شده ام را با الکل می‌شویم. فیگورهای توی بومم تلو تلو می‌خورند، بابا کرم می‌رقصند، آخ برم راننده رو می‌خوانند و تق تق همراه خوش رقصیشان  اصوات ناجور در می‌کنند، اصوات در صدای غصب آلود مرد توی تلویزیون می غلطد: این کرونا بازی‌ها(اصوات)برای اینست که‌(اصوات) خانه نشینمان کنند(اصوااااات) یعقوبچه ی طفلک  اگر زنده بود به صداهای بد و بلند بعد از گفت مرد تلویزیونی می‌گفت شیشکی. بعدش می‌گفت اصلن به من چه، خدا عالمست و قادر به همه چیز، به اصوات هم قادرست. 

وقتی ریز میخندیدیم میگفت من کم ازین اصوات از جانب خدا به فرقِ زندگی ام نشنیدم! حالا باور نکنید. 

ملت میگفتند دیوانه ست، حاضر خور است، گشنه گدا است. نعل اسب می دزدد به خیال خوشبختی،خیالش کر و لالی آخر خوش‌بختی است. برای همین بلا گرفته تمام کوچه ها را تند تند می دود و گوشهایش را ‌میگیرد تا اصوات  خداوند را به فرق زندگیش نشنود

*اصواتی که میشنود و نمیشنویم*

بهترست بروم  با دقت و حوصله غبارهای نشسته روی دست و دل شالیکارها را بروبم.روی مرغ و خروسهای مستاصل و پابسته ی دم چهارشنبه بازار را ، روی گیسوان رقیه و بومهای نقاشیم، روی دل کپرنشینها، روی تن خر خاکیها روی اصوات ناموزون خدا نیز....

*غبارهایی که میبینم و نمیبینید*

قد شمشادها را یکدست کنم، قد نگرانیهایم را نیز و تند بدوم به زهدان بی غبار  مادر جانم. 

گرمدره

 آقا می‌شود  بیدار که شدی برویم گرمدره که باران توت میبارد از درختان کهنسالش ؟ 
می شود برویم با گاوهای کلاردشت عکس یادگاری بیندازیم که دست کم شیرشان چرب است و دلشان بی شیله پیله تر از بعض آدمها؟
می شود برویم شالیکوبی ِ مردان ِ شالیکار را زُل بزنیم و با صدای پمپ آب ِ شالیزار و آهنگ طبیعت برقصیم؟
حیف شد بهار امسال را ندیدیم، خوب میدانم  شکوفه های بهارنارنج منتظر گردنبندی بودند که از بخشش آتها به گردنمان می انداختیم! خوب میدانم خیلی هم حالشان از نبودنمان گرفت.
آقا؟! آن گردنبندها خوب نبودند؟! اصلا هم  کرونا بهشان نچسبیده بود که، گردنمان را هم زخم نمی‌کردند، فِیک نبودند که ! واقعی ِ واقعی بودند.مگر نه؟! برای فخر فروشی و دل سوزاندن هم که مهیا نشده بودند ،  کرور کرورشان را همگان  می‌توانستند  مفتکی به گردنشان بیاندازند. چقدر، چه قدررررمی‌توانستیم از دارایی همسایهایمان شادمان بشویم!
چه خوب بود آن وقتها، تو هی از روی زمین شکوفه توی دامنم میریختی، من هی از توی دامنم گردنبند درست میکردم، ما هی تند تند در خانه ی همسایه هارا میزدیم، توی گردنشان گردنبند می‌گذاشتیم، توی دلشان هم. دلبندمان می‌شدند... دلبندشان می شدیم. حالا دلمان به خلا وصلست. ناموزون و بی هوا. 
کاش میشد تمام  خانم جان‌ها و آقاجان های  دنیا  با لوس کردن های دم دستی و  قهرمانبازی حتا از الکیشان برای هم بدرخشند.مگر نه؟! 
کاش میشد آقاجانها حتا اگر  خانمشان را گرمدره نمیبرند باز بگویندشان  خب و این خب گفتنهای دل خوش کنک، آرام جان زنها بشود و با دلشان  کاری کند که تا آخر عمر دکمه های افتاده ی تمام زندگیشان را هی بدوزند و هی ذوقمرگ شوند.
اصلن کاش ما فراتر از جنسیتمان پا دراز میکردیم.درد ما از آنوقت شروع شد که مادرهایمان گفتند تو مردی، گفتند من زنم. گفتندزور مردها بیشتر است، گفتند بهترست زنها آویزان مردها باشند. گفتند و مثل میخ بر مغزمان کوفتند تا باور کنیم. حالا منِ بی تو یک عروسک خیمه شببازی بی نخست.منِ با تو یک عروسک محتاج دست ودلت. 
یک روزهایی اصلا روز ِ خدا نیست، مثل روزهای اخم، روزهای دلخوری، روزهای دعوا، روزهای هی خواب بودن.یک روزهایی فقط روز سخت ِ قیامت است،مثل روزهای سخت قرنطینه، روزهایی که کوکوها دنبالمان می‌گردند و ما خواب مانده ایم. روزهایی که یادم می‌آید زنِ مفلوک و فانتزی این مملکت مانده ام. 
بیدار شو آقا! بیا کمی برویم گرمدره. خب؟ من قول می‌دهم مواظب بادهای  باشم، مراقب شالم نیز... 
#رویابیژنی #قرنطینه #کروناویروس #تبعیض_جنسیتی #حجاب_اجباری #بادهای_موسمی #زن_فانتزی_مفلوک

نقاشی

پناه بردن به نقاشی و زل زدن به رفتار حیوانات  همبشه همه ی زندگی ام را  امن کرده و میکند.

آدمها دست خودشان نیست، هر چه مهربانی کنی فرقی نمیکند، جواب نمی‌گیری... این را سالهاست دریافتم... اینرا که به انسان امیدی نیست.

تمام امروزم به این گذشت که به زندگی یک سار و یک قمری که در پارکینگ خانه مان لانه ساختند زل بزنم. انگار می کنند که اطراف خانه مان شهربزرگ آنهاست .هی میروند و برمی‌گردند و روزی چندین بار این کار را تکرار میکنند.
شاید به سبب آوردن غذا برای جوجه هایشان اینهمه در ترددند. 
مادرند خب... رفتارشان را خوب میفهمم. دیوانگی و جنون عاشقانه شأن را خوب درک میکنم... مادرم خب... تا کمی نزدیک  لانه ی  جوجه ها میشوم ، سار  جیغ جیغ میزند و دور و برم بال بال . حتما که حواشی امن زندگی اش را با حضور من در خطر میبیند. حق هم دارد. آدمیزاد نابکار است ...آدمیزاد جز آزار کاری که بلد نیست...اصلا حق هم دارد... به 
انسان
 امیدی 
نیست... و قمری ای که کمی آنطرف‌تر آنهم روی لوله های بالای پارکینگ زندگی میکند امروز ناغافل دو تا از تخمهایش را انداخته زمین  و بغو بغو کنان عزاداری میکند. از بالا به تخم‌های شکسته ی ریخته  کف پارکینگ نگاه میکند و بغو بغو میکند، لابد دارد نوحه میخواند و ضجه میزند. 
گفتم که اطراف خانه ام  کلی کلاغ هست که هر روز منتظر روزی روزانه اشان از دست منند و خیلی کبوتر هم روی بالکن ؟  گفتم از گربه های توی پارک که دوستیم باهم... ؟
گفتم  اینروزها چه سرسختانه، دیوانه وار و تندتند نقاشی میکشم؟

چقدر حرف نگفته دارم که ابدا اینها نیستند... حرفهای نگفته ای که نباید گفت، نباید کشش داد، نباید درز داد، باید فقط از کنارش عبور کرد تا زندگی فقط  شکل زندگی باشد.

زبان بسته های اطراف من زیادند و منتظر مهربانی ،  دندان که ندارند تا دستهای تا آرنج عسل آلودت را گاز بزنند.مهربانند. بی توقعند. بی آزارند. بی حاشیه هم...
و شاید رسالتم در زندگی شاد کردن همین زبان بسته ها باشد چرا که « زبان،سرچشمه ی سوتفاهمست»..‌ راستی ،  گفتم 
به
انسان
امیدی 
نیست؟؟
نیست... باور کنید.

#رویابیژنی
#royabijani

تناسخ

ارباب! زیبایی راز  همانست که در هم آن مستتر باشد. قبول. گفتنش ویرانش می‌کند. قبول. مالکیت می آورد. قبول. 

خیلی هم خوبست به همه بگویید دارم دیوانه میشوم. اما به من؟!!!نه. 
 آن‌وقت‌های تناسخ که دیدیدم، من توی کوچه بین اغربا روبنده میگذاشتم اما انگار شما  دست خودتان نبود، می‌پریدید روی هره ی دیوار و از مرز گربه روی آنجا که میوه لهیده هایمان را توی شیشه سرکه می انداختیم و می چیدیم، سر باز  مرا مدام دید میزدید..چطور موهای پر جعدم را که شکن شکن تا روی کمرم بود و دلتان را بند کرد یادتان نیست؟! 
یعنی آن یک بنکه سرکه، که از دیوار افتاد زمین و مامانجانم به گربه های شمس الواعظ ناسزا گفت و نمی‌دانم چرا یواشی گونه سرخ خندید، یادتان نیست!؟ آن گربه شما نبودید ارباب! 
 صدوهفتادوسه چهار سال پیش بود، همسایه بودیم. توی نجف آباد محله ی اشتر خان!! قبول این راز است اما دست کم نگویید دیوانه شده ام !!من ده ساله ای سر به زیر بودم رو بنده میزدم نگاه به مردجماعت نمی‌کردم. اسمم مونس بود، شمامیز محمد خطاط.مشق خط میکردید.چند بار آبجی جانتان آمدند،نقل تبریز آوردند لای کاغذی که قربانت شوم های سیاه مشقتان بود. من دختر سرورالسطنه ی بیوه بودم. دلخوش نقلهاو آن کاغذ قیفیهای قربانت شوم شما که ننه جان روی طاق جاخوششان، کرده بود! 
چند ماه بعد آمدید خانه مان ننه جان جاخوشتان کرد توی رختخوابش. همسر حق و حساب خانم والده ام شدید.  خودم را توی چاه بی ته وسط صحرا کُشتم. یادتان نیست؟! 
 ارباب؟! نگویید دیوانه ام. خب؟! 
آن هشتاد سال پیش چه؟! وقتی با ایما اشاره انگار گفتیدم آخر میگیرمت، یادتان نیست؟! فکر کردیدخروس قندی را بیشتر از شما میخواستم که تند تند توی دستهایم جا میدادید؟ وقتی رضاشاه گفت روبنده برود پی کارش، توی خیابان من و ننه جانم را دیدید. انوقتها ده دوازده  ساله بودم، شما حاجی بودید، خانه و مغازه داشتید، آرد نخودچی و قیسی و ازگیل شور و پولکی می‌فروختید. پول توی جیبتان بود. زنتان تمکینتان نمی‌کرد. زنیت نداشت. بوی چربی و دنبه میداد از فربهی. آنوقت دل به من بستید. اصلا همین چشمهام همین چال گونه م را که حالا دیدید، یادتان نیامد که در تناسخ پیش عاشقم بودید؟! ننه جانم باز برایتان غمزه میریخت نگفتنی. خوشگل بودها، وسمه می‌کشید و لب ور میچید و از الکی بهتان میگفت اینجور زل نزنید به من حاجی کمااااال؟!!! انگار می گفت کمال آقاجانم خوب براندازم کن. حاجی جانم!خاطرخواهانه زل بزن.
جان دده میگفت عیب ندارد،جوانست بیوه ست، میخواهد دلبری کند، زن دوم حاج کمال شود تو را سننه؟! به هر بهانه ای می‌آمد مغازه اتان،مرا که می‌آورد برای بستن گاله ی مردم بود اما با دست خودش  رقیب تراشید.نگویید نه که احوالم مگسی میشودها. 
توی مغازه به آرد نخودچی های فوتک دار نگاه می‌کردم، بامیه میگذاشتم توی دهانم،بساطی بوددلبری. بازی با گیسهای زیتونیم می‌کردید و دلک نااهلم. چقدر بهم شکر قرمز و آب‌نبات قیچی میدادید! ننه جان تا فهمید دلبسته هم شدیم،شوهرم داد به حسین قصاب. شوهر ِننه جان جز جگر گرفته ام شدید.خودم میدانم مُرده ی من بودید که شوهرننه ام شدید تا هر از گاهی سیر ببینیدم. اما این نزدیکی کم بود افاقه ام نکرد.مرگ موش خوردم، مُردم، بازی را باختم. 
فکر می‌کنید مجنونم؟! بخدا نیستم. باور کنید همه اش را مو به مو یادم هست. 
پنجاه سال پیش برایتان گفتم که چند بار عاشقتان بودم. برایم گفتیدانگار دور زمانی مرا دیده اید. آشنا میزنم بعدها برایم دلبری ها کردید. ساز میزدید تصنیف می‌خواندم. خورشت جا افتاده می پختم تا خستگی کارتان برود رد کارش. بچه هایمان را میلیسیدیم از عاشقی. وقتی با کاروان رفتم مشهد، شمایلم را کشیدید و کنارش زلگار میزدید. وقتی آمدم به خودم لعنت فرستادم که دیگر نمیروم. صورتتان زرد و زار شده بود. دیدید نرفتم دیگر؟! نروید دیگر؟! خب؟! میخواهید باز حسبه بگیرم؟! باز بمیرم تا بعد مردنم زاری کنید؟! میخواهید رویایتان بمیرد؟! 
اصلن  زیاد است که زبان نابکار باشد و گزنده. عیب ندارد به زبان نگویید. راز همان به که راز بماند. دراین تناسخ فقط بی انکار، نگاهم کنید. خب؟! سرم را روی سینه تان بگذارید. آرامم کنید... اما نگویید نه. 
بعد از اینهمه مردن و زاده شدن، روحم آموخت سکوت پیشه ی خوبیست.
دست و پا زدن بیهوده ست. آنکه عاشق تست در هر دوره ای باز روح تو را می‌جوید.
حالا در هیبت باباجانم آمدی تا به من بفهمانی تصویر من از عشق غلط بود، روح نا کامل من با عشق بیگانه بود.
 من تا نیروانا وقت دارم بیازمایم باباجان!

حریم امن

م

در حریم امن شیرینم، روی راحتی خانه نشسته ام. میترسم پنجر ه را باز کنم، کرونا مثل صاعقه دنیای کوچکمان را رگ به رگ کند، نه... بسوزاند. میترسم به هوای آب دادن به گوش گرگیها و گل گوشتیهای انگار تراخم گرفته آم  درب ِ خانه را باز کنم و چشم در چشم همسایه  سلامی پر از آب دهان  نثارش بکنم، نثارم بکند.. حتا... از سلام هم... میترسم....  می‌ترسی؟! 
فکر نکن خیال  بی جوابی از تو به ذهنم متبادر می‌شود ها؟! اصلن اصلن همچین غلطی نمیکنم. 
 ماه طلعت خانم راست می‌گفت... مرگ همینجوری است دیگر... تو سلام میکنی، او جوابت نمی دهد... تو هی یاد میگیری توی دلت سلام کنی... او هی یاد می‌گیرد روحش را دور و بر سلام تو رها کند. ماه طلعت خانم راست می گفت،اینجور وقتها یک نسیمی چتری موهایت را ناز می‌کند، یا پروانه ی سفیدی می‌نشیند سر شمعدانی پُر پًر ِ باغچه. می گفت اگر صدای مرغکی از دور دست می آید که می خواننگد :کو... کو.... کو.... تعلل نکن، بدان عزیزانت را فراموش کردی، باور کن منتظر سلام تو اند...باور کن. 
 باور میکنم ماه طلعت خانم جانم! 
چقدر جواب سلام گرفتم و نمیدانی. ازتو، از باباجان، از مامانجان، از اسفندیارجان، از ماریاجان، از...  هووووو چه قدر عمر کردم که شاهد اینهمه مرگ بودم...  اصلن چه قدر پوست کلفتم که از کرونایی که هرگز از زندگی هفت خط تر نیست میترسم. 
 اصلن تا همین دیروزها هیچ کو کو یی نمیخواندها، اما همحالا  یک مرغی هی می‌خواند کو.... کو.... کو.... خب راست  می‌خواند، هیچکس نیست، هیچ چیز نیست، تمام جهان خوابست...  تو هم...

از خجالتش  رویم را سمت برگهای سوسن عنبر کرده ام، حرص نمی‌خورم که... اصلنِ اصلن... پرده ی حریر سپید را کنار زده ام و آفتاب خزیده  سمت  دلم. اصلن به من چه که کو کو سراغم را می‌گیرد. مگر نه اینکه اینهمه آدم نیستند!!! بی جهت می خندم ، به جان خدا همینطوری  بیهوده حس سرخوشی میکنم... ککم هم نمی‌گزد که، هیچ هم صدایش غمگینم نمی‌کند. 
حرف ماه طلعت خانم جان را می‌گذارم یه گوشه ای . 
فقط  دوست دارم با تو حرف بزنم. می‌دانم حتا در مه غلیظ خوابهایت مرا میشنوی. 
آقا می‌شود  بیدار که شدی برویم گرمدره که باران توت میبارد از درختان کهنسالش ؟ 
می شود برویم با گاوهای کلاردشت عکس یادگاری بیندازیم که دست کم شیرشان چرب است و دلشان بی شیله پیله تر از بعض آدمها؟
می شود برویم شالیکوبی ِ مردان ِ شالیکار را زُل بزنیم و با صدای پمپ آب ِ توی مزرعه و آهنگ طبیعت برقصیم؟
حیف شد بهار را ندیدیم، خوب میدانم  شکوفه های بهارنارنج منتظر گردنبندی بودند که از بخشش آتها به گردنمان می انداختیم! خوب میدانم خیلی هم حالشان از نبودنمان گرفت.

آقا؟! آن گردنبندها خوب نبودند؟! اصلا هم  کرونا بهشان نچسبیده بود که، گردنمان را هم زخم نمی‌کردند، فِیک نبودند که ! واقعی ِ واقعی بودند.مگر نه؟! برای فخر فروشی و دل سوزاندن هم که مهیا نشده بودند ،  کرور کرورشان را همه گان  می‌توانستند  مفتکی به گردنشان بیاندازند. می‌توانستیم لز داراییشان شادمان بشویم. 
چه خوب بود آن وقتها، تو هی از روی زمین شکوفه توی دامنم میریختی، من هی از توی دامنم گردنبند درست میکردم، ما هی تند تند در خانه ی همسایه ها را میزدیم، توی گردنشان گردنبند می‌گذاشتیم، توی دلشان هم.... دلبندمان می‌شدند... دلبندشان می شدیم...  خوب نبود؟! 

آقا کاش میشد تمام  خانم جان‌ها و آقاجان های  دنیا  با لوس کردن های دم دستی و  قهرمانبازی های درست و حسابی شان، برای هم بدرخشند. مثل ما دوتا، مگر نه؟! 
کاش میشد  آقاجان ها حتا اگر  خانمشان را گرمدره نمیبرند / از الکی هم که شده بگویندشان  خب و این خب گفتنهای دل خوش کنک، آرام جان زنها بشود و با دلشان  کاری کند که تا آخر عمر دکمه های افتاده ی تمام زندگیشان را هی بدوزند و هی ذوقمرگ شوند.

یک روزهایی اصلا روز ِ خدا نیست، مثل روزهای اخم، روزهای دلخوری، روزهای دعوا، روزهای هی خواب بودن ... مگر نه؟ 

یک روزهایی فقط روز  سخت ِ قیامت است، مثل روزهای سخت قرنطینه، مثل روزهایی که کو کو ها دنبالمان می‌گردند و ما خوابیم. 

بیدار شو آقا!  بیا کمی  برویم گرمدره. خب؟ 

خواب دیدم وسط اقیانوس بزرگی گیرم. به یک تکه چوب آویزانم. تازه بدطوری دریا زده  شده ام.  کفتر کاکلیِ سفید سیاهِ عاصی ای  که انگار از لانه کفتر آقا کله کوچیکه که همیشه ی خدا  کثیف و پرفضله و مرطوب بود فرار کرده، می خواهد تخم چشم هایم را نوک بزند.شاید از خیرخواهی بود که می‌خواست کور شوم. من مجبور به جاخالی شدم .  روبرویم  لنجیست که مردی ایستاده و  بی تفاوت نگاهم می‌کند. سیکس پگش را انداخته  بیرون و وقتی عضله های سینه اش را تکان میدهد صدای خنده  و سوت حضار ی که نمیشد ببینمشان همه ی لنج را می‌لرزاند. 
زل زل نگاهم میکند.  جیغ جیغ فریادش میزنم :سیکس پگی خان! کمک.... ک..... م...... ک....
منگ نگاهم می‌کند. انگار کن مجسمه. قیافه اش شبیه اینست که  یعنی" جایت خوشست ابله! من ِ این بالا اوضاع بدتری دارم. غرق شو. خوشا همین دمت. "
من شکل خجالت زده ای از استفراغ و دریا زدگی و خفگی و چه کنم چه کنمهای پی در پی هستم  که *آقنادو* مثل سوپرمن از راه می‌رسد. 
میگذاردم کنار ساحل یک جزیره ی قشنگ بی آدمیزاد. 
دستی به سرم می‌کشد  و توی آبی آسمان گم میشود.
 آنقدر دنبالش میگردم که خورشید چشمم را میسوزاند.
 آنقدر دنبالتان می گردم که دلم می‌سوزد.
حالا من وسط جزیره ای هستم  پر از دلتنگی. درخت عناب دارد، افرادار، اقاقی، موز، انگور قرمز، نارنجها ی شته زده، کال کنس، سیب جنگلی، ترشانار.... همه هم میوه هایشان دم دست... اما چه فایده؟!می‌شود با انگور قرمزش شراب بسازم مرد افکن اما... چه... فایده...؟! 
آدم که ندارد که از همان اول  زمینت بزند. 
که بالا ببردت بعدش زمینت بزند. 
 که عاشق بشود و به طرفه العینی زمینت بزند.
 که سرخوشی اش با تو باشد، آخرش زمینت بزند. 
که برایت شعر بگوید عاقبت زمینت بزند.
 که اول جی جی باجی ات شود و دوم زمینت بزند.
که رفاقتش مثال زدنی باشد و فرداش زمینت بزند. 
که... کلا.... زمینت بزند...
مگر نه اینکه ما به زمین‌گیر شدن عادت کرده ایم؟! 
چه فایده *آقنادو*! 
این جزیره هم شبیه لانه کفتر تنگ و مرطوب آقا کله کوچیکه است برای منِ درمانده. 
چه فایده آقنادو؟! آقای سیکس پگی راست می‌گفت. جایم وسط اقیانوس بهتر بود تا وسط معرکه. 
چه فایده آقنادو!؟ یکروز ازین قفس قشنگ مرطوب پر میکشم تا به تخم چشمهای یک یک بخت برگشته ی بی خبر نوک بزنم. اگر  هم یک *آقنادو سوپرمن* بپرد برای نجات، به جان خدا قسم به تخم چشمهای او هم.... لعنت بر شیطان...
 تلافی هم رسم آدم‌هاست. باید قبولش کرد. مثل زمین زدن
#رویابیژنی #چه_فایده #خوابهایم_گریه_میکنند

همخانه

 

خب، معلومست که من هم  در قرنطینه پرکارتر شده ام. معلومست آدمهای درگیر کار با  نشستن در خانه نیز درگیر  افسردگی و خاله زنک بازی و پیله کردن بیهوده به همخانه شان نمی شوند.
معلومست که ور رفتن با گلها و باغبانی، با سازها و موسیقی، با حنجره و آواز، با رنگ و نقاشی، با واژه و شعر، با نی و خوشنویسی، با قابلمه و آشپزیهای متنوع ، با هزار باید و نباید کارسازِ زندگی راه انداز ِ دیگر، آدم را به نابکاری وا نمی‌دارد.
اصلا  به ما چه که همخانه یا  همسر و فرزند و هر که از بد روزگار با آدم بی اعصابی مثل ما به قرنطینه نشسته  راه که می‌رود ناخواسته دست وپا چلفتی می شود و می‌خورد به میز صبحانه و ناغافل استکان کمرباریک قدیمیمان را می شکند؟!
یا وقت خوردن ماست سیبیلش ماستی می شود؟!
 یا ای بابا این بشر چقدر می رود  توالت؟
 یا چرا از الکی با قابلمه های توی کابینت ور می رود و صدا های بلند گوشخراش می سازد؟
یا چرا قبلا قشنگ بود و حالامثل  پسر نوبالغ ریش سبیل درآورده و ابروهایش به ابروهای آقای...رفته و چطور قبل‌ترها آنهمه دلربا بود و حالا اینهمه خدا به دور ؟
 اصلا به ما چه که چرا عرض اتاق را هی طی می کند، هی طی می‌کند،هی طی می کند، هی طی می‌کند، هی طی می‌کند، هی طی می‌کند.، هی؟سرمان گیج می رود؟! برویم گرمش کنیم به کاری.
یعنی این هم که یک جمله را هی تکرار میکنم، هی تکرارمیکنم هی تکرار میکنم، هی تکرار میکنم از جنون قرنطینگی ام زده بالا؟
فکر کنم قرنطینه ی همه ی دنیا همین شکلیست.
 این شکلی که حتا عاشق های نیازموده ی جوان را هم،هم سلول می کند ومجبور و متحمل ِ هم.
 بعدش با تلخی متوجه شان میکند عشقشان که بخیالشان باهمه عشقهای دنیا فرق داشت نیز  بعد از خوردن غذا آروغ  می‌زند، تازه سکسکه های بلند وباقی قضایا. 
فقط قبلن ها  می‌توانست به هوای  رفتن به سوپر مارکت یواشکی انجام امور کند وحالا درحلق  شریک جوان زند گی اش.
اینطور که می‌گویند و از قرائن پیداست حالا حالاها باید در حلق هم بمانیم، به هم پیله نکنیم بهتر است. دست کم زندان را سخت تر  نخواهیم کرد.
راستی می‌شود اگر بلد کاری نیستیم، منچ بازی کنیم. اگر ظرفیت باختن نداریم، از الکی بیفتیم روی مهره ها و بازی را خراب کنیم. امالطفا بازی کنیم.خب؟بازی منچ  بِه از بازی افسردگی و در افتادن با مرگست. به از بازی بامرگست، بازی با مرگست، بازی.بامرگست، بازی بامرگست، بازی با.
جنون قرنطینگی که شاخ و دم ندارد، منم مجنونتر از بقیه. مجنونتراز بقیه.از بقیه.بقیه.بقیه.

#قرنطینه#جنون_قرنطینگی #ناسازگاری  #رویابیژنی #امانتداری #سرت_را_به_زندگی_گرم_کن #سبیل_ماستی #دست_پا_چلفتی

قرنطینه

حالا بیشتر از هر زمانی به دل دارم وسط شالیزار ی سبز باشم و صدای روحنواز  دار وک  ها را بشنوم که با هم چاق سلامتی می‌کنند. دلم املت عمل آمده روی هیزم مه جبین خانم را می‌خواهد و شیر تازه ی گاوهای طویله ی میرزاعمو.

دلم می‌خواهد لب چشمه بنشینم و سنگ توی آب بیندازم و از پریدن چرت قورباغه های جهیده به هر سویی که اینجا نیست بخندم، اصلا بنشینم روی سنگی و به  راه رفتن پر از قِر ردیف اردک‌ها نگاه کنم و فقط به هیچ چیز فکر کنم.
دلم مغزی پر از خلا می‌خواهد. دستی پر از بازی، دلی پر از خوش.
تا حالا بی که بدانید چرا از سر بیخودی، با قلمتان  دایره ای محصور دور مورچه ی بخت برگشته ای کشیده اید؟! مورچه ها بی که بدانند چرا، از سر بیخودی دور همان دایره هی راه می‌روند، بیرون نمی‌زنند از آن حصار معینِ ِ از الکی.
چه بزرگتر ِ علافِ آلوده به ندانم کاریِ نامردی محصورمان به این دایره کرده که توان بیرون زدنمان نیست؟!
بیرون از این دایره، بیرون ازین حصار، درختهای بادام شکوفه دادند و ما ندیدیم، توتها ی سرِ درختها  آسفالتها را شیرین کردند و ما ندیدیم، سیب‌ها ی جنگلی رسیدند، بوته های خیار و خربزه و هندوانه بار دادند ما ندیدیم... چه دیر شده این خیلی ندیدنهایمان!!!
اگر روزی روزگاری که خداکند، این دایره ی محصور پاک شود، توی گِل شُل ِباران خورده ی شیاده زیر باران، تا خودِ جنون می رقصم و توی آب  همه ی خروس جنگی ها زعفران میریزم تا بخندند.
اینقدر به هم نوک زدیم، اینقدر به هم پریدیم، اینقدر به ریش نداشته ی هم پوزخند زدیم که عاقبت بلا به دوری از ما رو گرداند.
به بیرونِ دایره  لبخند بزن، نارنجِ دار من! (درخت نارنج من)! صدای باران  خیست نمی‌کند، بزرگت نمی‌کند مثل این الکلهای حالا در دسترس ِ بی مستی...
#رویابیژنی #رقصی_چنین_میانه_ی_میدانم_آرزوست #قرنطینه #دلتنگی #بیرون_ازین_دایره #الکل_بی_مستی #نارنجدار #اعدام_نکنید #فروش_ایران_ممنوع