سفیه

موهایش را روشن میکرد و به موهای ما که زیر مقنعه توی هم گره میخوردند دهن کجی میکرد.
زیبا بود، نیازی به بزک نداشت اما رژ سرخی میزد که لبهای چهارده ساله ی نیمه بازش را زنانه تر کند و سرمه ی دورچشمانش همراه ریمل چند لایه ی پررنگش شبیه سیم خارداری دور چشمهای آبیش را گرفته بود.
ان وقتها لنز نبود. میتوانم به جرات بگویم چشمهایش آبی بود و سفیدی صورتش توی ذوق میزد.
هفته ی پیش از امروز وسط سال تحصیلی با مقنعه ی کج روی سرش که معلوم بود با او سر ناسازگاری دارد، همراه ناظم مدرسه به کلاسمان امد و روبرویمان ایستاد. خوب خاطرم هست که ناطم نامش را گفت سفیه. م.
اما فردایش خودش به من سپرد سارا صدایش بزنم.
به بچه های آنطرف کلاس گفت اسمش الماس است و بچه های سال بالاترمان گفت سودی صدایش بزنند (فکر کنم در حروف الفبا س را بیشتر از همه دوست داشت)
یک هفته از امدنش به مدرسه ی جدید نگذشت که با این شمایل بزک شده آمدو زود هم رفت توی کلاس نشست. زنگ تفریح هم بیرون نیامد. ما عقب مانده های فضول ِ قصه پرداز از پشت پنجره نگاهش میکردیم و از خودمان برایش قصه میساختیم.
اما حالا میفهمن چقدر جسور بود! چقدر بلد بود چارچوبهای ابلهانه را زیر پا بگذارد! چقدر خوب کاری میکرد که هر مدرسه ای میرفت زهرش را میریخت و باز هم میرفت سر وقت مدرسه های دیگر. شبیه بچه های حالا نترس بود و بی تعارف.
میگفت پدرجانم دکتر است، یکی گفت دروغ میگوید او باباجانش را دیده.
داشته سبزی آش، و قرمه میفروخته. تازه ارزانتر از بقیه.
اخر سبزیهاش پلاسیده بودند
من اما یکبار دست در دست مرد میانسال خسته و ژولیده ای تا سر کوچه ی مدرسه دیدمش. جوری که کسی نفهمد ازو جدا شد. وقتی نگاهمان به هم تلاقی کرد گفت از دست کارگر خانه که همش مراقبم هست کلافه ام...
کارگر خانه اش موقع خداحافظی با او آرام توی جیبش پول گذاشته بود.
خوش به حالش.
من هنوز هم همینم. دوست دارم همان را باور کنم که روبرویی ام میگوید.
نه از سر ساده لوحی ها! نه...
دوست ندارم به چیزی فکر کنم که اجازه اش را به من نداده اند
چند ماه بیشتر در مدرسه مان نماند که مثل باقی مدارس شهر اخراج شد.
چقدر دوست دارم ببینمش. خبری ازو بشنوم یا عکسی.
چقدر دوست دارم به او بگویم که بی همه ی ان بزکها هم زیبا بود. لبخندش، چشمهایش، لهجه ی رشتی شیرینش هم همینطور.
بگویم چقدر از ما همسالانش جلوتر بود که از مدیر و ناظم نمیترسید و حرف دلش را گوش میداد.
بگویم اگر حرف بچه های کلاس درست بود، خوش به حال دختری که باباجانش سبزی میفروشد و خرج مدرسه اش را میدهد و ته ِ ته کوچه ی مدرسه در نقطه ای کور میایستد تا جلوی همکلاسیهایش آبرو داری کند.
بگویم باباجانی که کار میکند شریف است و شغل شرافت حتا از شغل دکترها هم باارزش تر است.
بگویم ببخش که اینقدر دروغهایت به چشم همه بزرگ می آمد و تفریحشان مچگیری تو بود.
بگویم بزکِ لبخندهای از سر مهر ِ موذیانه، خیلی نابخشودنی تر از بزک صورت تو بود
ببخش اگر بلد نبودیم سرمان به کار خودمان باشد و هنوز هم بلد نیستیم.
بگویم بهتر که فکر کنند ساده لوحم تا کنجکاوی خفه ام کند و از کار و زندگی بیندازدم... بگویم
نه... دیگر چیزی نگویم... فقط همچنان بی روسری ِ توی سر خورده ی چندش ، همچنان نترس و بی تعارف در خیابانهای شهرم ببینمش.
اصلن هزاران هزار سفیه ی م اینطوری را ببینم وپیشانی شهامتشان را ببوسم

عصبانیت

بعد از سالها آشنایی و امد و رفت و گفتگو، از جمله ای که گفته ایم تعبیر اشتباه و قصاوت غلط کردن نابخشودنیست.
ما یا هم را و خصلتهای فردی و اخلاقی هم را میشناسیم یا نه.
اگر میشناسیم بیهوده از روی یک نوشته یا یک کلام کوتاه حکم اعدام هم را صادر نکنیم.کمی مکث کردن و موقرانه و با اندیشه جواب دادن چیزی از هیچکداممان کم نمیکند.
من عصبانی ام.
از هر که بی جهت رای صادر میکند عصبانی ام.
از بیفکر حرف زدن و درگیر عجله و هیجان بودن عصبانی ام.
از اینکه به جمله ی روبروییمان دقت نمیکنیم و دوست داریم سریع جواب بدهیم عصبانی ام.
از رفاقتی که با کشمش و مویز سرد و گرم میشود عصبانی ام.
از اینکه فقط ظاهرمان را به قرن بیست و یک رسانده ایم اما هنوز آداب و تفکر فرو رفته در قرن گذشته را به روز نکرده ایم عصبانی ام.
از اعتماد به نفس کاذب که ادمهای مجازی به ما میبخشند و تعارف تکه پاره کردن های مجازی و دروغهای مجازی و اصلن چشم و همچشمی های مجازی مان عصبانی ام.
ازینهمه رفیق بازی های از الکی و القاب از الکی تری که همه مان،از هنرجوی صفر تا پیشکسوت و هنرمند واقعی،استاد خطاب میشویم عصبانی ام.
از پروفایلهای دروغکی ِ*آی ام آرتیست*ی که شبیه گردوهای پوک گول زننده می نماید عصبانی ام.
ما یاد نگرفتیم وزن ِگردوها را اندازه بگیریم و از سبکیشان به بی خاصیتیشان پی ببریم.
توقع و تظاهر حالم را بد کرده و ادعای تافته ی جدا ازین بافته بودن را نیز ندارم.
هر کس در حد خودش میتواند خوب باشد. یکی که
هیچ از نقاشی نمیداند،ممکنست بعد از تمرین و آموزش بهتر شود اما استاد نمیشود.
البته که اساتید واقعی نیز در بعضی مواقع کارهایی را بولد میکنند و تعریفهای غریب و بزرگی ازش دارند که ادم می ماند خب برای چه؟
و بهتر که ندانیم برای چه که هم این،یاد آور تهجر جنسیتی ماست.یاد نگرفته ایم بی تفکیک جنسیت کارها را بسنجیم.
البته که نقد با خصومت و بدجنسی توفیر دارد اما کاش بی هیچ شائبه ای منتقد هم باشیم و در کنارش مشوق هم.
ظرفیتِ احترام و توجه جنس مخالفمان را داشته باشیم هم بد نیست.
دقیق شدن درتفکرات منسوخ جنسیتی از ما کوتوله ای حقیر میسازد.نه از آندست کوتوله ها که شیرینند و خواستنی.کوتوله های لَزجِ متوهمی که گند میزنند به اداب معاشرت و خصایص واضح بشری.

باری،سخن به بیراهه بردم و ازینهمه تشدد فکری خودم نیز عصبانی ام.

آنقدر حس بیچارگی میکنم که درین مقال نمیگنجم. باشد برای بعد...

*استدعا دارم در خصوصی نپرسید منظورت به منست یا چه شده یا چه و چه و چه*
دوست داشتم اینها را مکتوب کنم. فقط همین

رویابیژنی #رویابیژن #عصبانیت

فوبیا

دارم با سرعت با فوبیاهایم میجنگم. فوبیاهای ابلهانه و بیهوده ای که نمیدانم از کدام نُه توی ذهنم درگیرم کرده بودند.

همزیستی اگر به هراس از هم بگذرد، به مفت نمی ارزد.
نگو که مرا بخاطر ِ ملاحظه کاریهای بیمارگونه ام می پسندیدی.
باورت میشود وقتی فکر میکنم چه سالیان درازی را با ترسهایی گذراندم که حقم نبود، از اینهمه آزار به خویشتنم دلتنگ میشوم؟

بیا اجازه بدهیم روبرویی مان بی هیچ هراسی حرفش را بزند. بیا قضاوتش نکنیم، خشمگین نشویم.
بیا به اوضاع مسلط باشیم تا
اگر روزی روزگاری یکی از ما دوتن به ابدیت پیوست،از حرفهای نگفته ی ترسیده و دلخوریهای نهفته ی تازه بالا آورده، دچار درد بی درمان نشویم.
بیا نیکخواهی
نیکخواهی
نیکخواهی
و
رهایی
را مدام تمرین کنیم تا فراموشمان نشود زندگی کوتاهتر ازین است که به بُخل و بیزاری و بدبینی بگذرد.
خیلی مانده تا بزرگ شوم.
من تا همیشه نیاز به بازسازی این درون ِ خراب ِ آشفته ی ِ بد قلق دارم.

#رویابیژنی #رویابیژن #من_خوب_نیستم
#بیا_بزرگ_شویم