وفاداری

مهم اتفاق عشق نیست. مهم زمانیست که این اتفاق حادث می‌شود.

روزگاری که مصیبت دیده ای، زخمی شده ای، آزار دیده ای، مترصدِ لبخندی هستی به التیام.
و به آن لبخند مهربان خواستنی دل می بندی... دل میبندی... دل می... بندی... دل... دل...
هیچ بسته ای برای همیشه بسته نمی ماند. 

 وقتی سالها از روزگار عاشقی ات گذشت ، از عاشق شدنت به آدمی که روزگاری  دلبسته اش بودی متحیر میشوی! 

از نگاهش به اغیار متنفر! از نوع خوردنش! از رفتار سبکسرانه اش! از بی قیدی  و سهل انگاری اش با روحت! از غیرت و حسادتش که دلت را می‌برد و ذوقش را میکردی، حتا از لحن ناخوشایند و پر غیضش  با اشتباهات نکرده ات !

 آنوقتست که مستاصل به  گذشته پناه میبری،

 حضور مثبتش در آن روزهای سخت را یادت هست؟! 
 جان گرفتن روزهای پریده رنگ آن‌وقت‌هات با همین نگاه که حالاش  دوست نداری؟! غیرت آن وقتهاش که اگر نبود چارچوب عشقتان میشکست؟! عصبانیتش با اشتباهاتت را  که اگر نبود انگار معنی عشقت زایل میشد... یادت هست؟! 
یادت هست خودت میخواستی؟! 
همین‌هاش را میخواستی؟! 
همین‌هاش در  همونوقت هات را؟!

بعد لبخندی گشاد و پررنگ از یاد آوریش به دلت جان می دهد.
از همه ی بدیهاش می‌گذری.
وفادار می مانی.
تلاش می‌کنی تحمل کنی. 
و
سرسختانه به دوست داشتن ِ معیوبت پایبند می مانی.

ما آدم دوختن  درزها وصله  زدنهاییم نه دور انداختن و از نو خریدن....

واگر نه.. وفاداری چه دلیلی برای عرض اندام داشت؟! 

فروغ جان حتما که درگیر همین احوال بود که نوشت
 «و دردهایم همه از عشقست از عشقست از عشق»

#رویابیژنی #نوشته_های_رویابیژنی #اینهافقط_قصه_است_و_حتمن_که_قصه_ی_من_نیست #هنرمندفقط_راویست #عشق_رنجست #گوگوش #فروغ_فرخزاد  #بیتافرهی  #و_دردهایم_همه_از_عشقست

حوصله ام از خودم گرفته

 

روی دندانه های شانه ی شکسته ام
روی لب پَر خالی ِ تکیلا
روی هر چه...
روی هنوز...
روی تا ابد ِ من نشسته ای، اخم میکنی، مهربان میشوی، امر می کنی، نرم میشوی، حسود میشوی، عاشق میشوی، باورم نمیکنی، باورت میشوم... 
هی بازیمان می‌دهند،  هی روبر می گردانیم.
هی
اشتباه
میکنیم.

دیگر حوصله ام از خودم گرفته
از " آقا اجازه می دهی آب گواراتری بنوشم؟ " از " آقا اجازه می دهی پیراهنی رنگ خودم تن کنم؟ " از " آقا اجازه ی خندیدنم هست؟" از "آقا اجازه ی شکفتنم هست ؟"
حوصله ام از آقا...نه... نه... حوصله ام از خودم گرفته. 
این روزها فکر میکنم ستون ِ زندگیم ضعیف ِ اطاعتست
اینروزها فکر می کنم یکروز شاید پادشاهی ات را انکار کنم
اینروزها هی دلم بهشت ِ کمرد میخواهد با لبخندی به ساعت عاشقی ات. 
" امچاله پِی" می خواهد با باغهای دلگشاش بی غضب تو. چای بی دعوا میخواد در باغچه ی اصغرزاده ها.. 
اینروزها دوست دارم همراه دزدان شرافتمند ِ گردنه ی چیچک لو یاس را بو بکشم
این روزها...( تو که تا حالا شرافت مشامت بی حس بود؟!) 
این روزها...(من که برا همیشه زن ِ در بندت نمی مونم!؟ ) 
اینروزها... (تو که کل زندگیت دروغه،  دیگه نیای واسه آشتی ها) اینروزها... ( ببین . من نمیام خب؟! اما تو تا دیر نشده دست بجنبون واسه آشتی)
 دیر... نشده؟! 
اینروزها چشمهایم را محکم میبندم،گوشهایم را محکم می گیرم. چرا خاطره ها سیلیشان اینقدر محکمست آقا؟! 
 چرا "دوستت دارم " را شبیه دشنه می کشیدی و میگفتی شبیه ابر است آقا ؟
 چرا هنوز همینجور تند تند گونه ام خیس میشود آقا ؟ چرا غرق نمیشوم درین سیل مدام چشمهایم آقا؟! 

 آقا!؟ اصلا بهشت وجود نداشت که؟! دروغ می گفتی ؟
میخواستی  از پلی به باریکی مو به جهنمی پرت شویم که اسمش زندگی بود؟! 
و آتشی بسوزاندمان که اسمش عشق ؟

میخواهم یک دوستت دارم برایت بکشم
" شبیه آب / شبیه ابر / شبیه آزادی "و  تا آخر دنیا از رویش میلیون تا نقاشی کنم
این جریمه ی منست، آقا
که هرگز  نتوانستم " دوستت دارم" را بلدت کنم.  نتوانستم.

 آقا !؟
اجازه ی اشک ریختن می دهی ؟

#رویابیژنی #نوشته_های_رویابیژنی #تا_دیر_نشده_بیا_آشتی #اینهافقط_قصه_است_و_حتمن_که_قصه_ی_من_نیست  #هنرمندفقط_راویست #زنان_سرزمین_من  #عشق_رنجست #دلتنگیهای_زنان__ایرانی #دوستم_داشته_باش_شبیه_آب #دوستم_داشتی_شبیه_دشنه

مه

جنگلی مه آلود را خیال کن در دره ای عمیق. آنقدر مه آلود که تنها نوک درختانش  پیداست، که تنها صدای غش غش خنده ی شغالها، صدای رمیدن غزالهاش 

خیالش میکنی؟!


خیال کن در گرگ و میش مه آلوده ای ، آلوده ای به  عشق. عشقی نه دم دستی و کال، عشقی بزرگ و بالنده، بالاتر از  مرزهای بدن، پروار از معنا. 


خیالش میکنی؟!


خیال کن از دوردست‌ها ی مه، صدای زنگوله ی گوسفندها را میشنوی، شر شر چشمه را ، هی هی پرآهنگ شبانی لولیده را، امیری خواندن سوزنبانی مست را و  صدای چکمه هایی که در گِل شُل قدم به قدم نزدیکت می‌شود.( آمدنت چه دستخوشی می‌دهد به  ذوق کودکانه ام) 


خیالش میکنی؟!


خیال کن  یک‌جور غریبی دلت می‌تپد، انگار مادیانی رمیده،انگار عقابی زندانی وجبی آسمان، انگار طبالی به تعزیه ی عاشورا.


خیالش... می کنی؟! 


میبینی چه اضطراب خوشایندی میگیردت ؟!
چه رعشه ای، تابِ سر و پات را میبرد؟ می‌بینی چه تابی میخوری بین مرگ و زندگیت؟!
(چه بی تابانه میخواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده بگوری) 


حالا گمان کن مه برود ،  نامردانه  تمام زیبایی‌های اسرار آمیزش  را با خودش ببرد،  رمز و رازش را هم... همه چیزت به دمی زایل نمی‌شوند؟
تو
 همان مه غریب بیشه ای  دوردستی،
من
همان دره ی گمگور 
اگر نباشی
چه وصله ی بیخودیست  هی هی  شبان، زنگوله ی گوسفندان ،چکمه ها یی که می آیند، مادیانهایی که رها می‌شوند و منی که  بلاتکلیف  عاشقی و مرگم... 

منصف باش... 
 بمان...
 زیبایم کن...

#رویابیژنی #نوشته_های_رویابیژنی #عاشقانه_ها #بمان_و_زیبایم_کن #منصف_باش #دره #مه #چه_بیتابانه_میخواهمت_ای_دوریت_آزمون_تلخ_زنده_بگوری

پیوند زدن

K

تازگی ها پیوند زدن را بلد شدم. مثلن  پیوند درخت آلو جنگلی با هلو / نارنگی  با نارنج  و خیلی درختهای دیگررا هم...  مزه اشان خیلی خاص می شود و قیافه اشان گاهی خیلی کج و معوج و خواستنی .
اینکه می‌بینید روحم کجدار و مریزست بخاطر پیوند آبست که مامانجان بوده و آسمان که باباجان. 
کج و کولگی ام هم ازین روست که هی با وسواس خودم را هر از چند گاهی به کاکتوس، خرزهره، نسترن، اطلسی، پیشاب عنکبوت نر و ابروی مگس نوبالغ پیوند میزنم.
من
ادم
تجربه گرایی
هستم. 
تو فکر کن همین پیوند زدن را که بلد باشی حتا میتوانی خودت را به یک آدم عجیبتر از خودت پیوند بزنی .
من اما دوست‌تر دارم امروز به هوای مطبوع بارانی و به دشداشه ی بلند آقا کوتی پیوند بخورم. 

به جهنم که توی دشداشه ی آقاکوتی گم می شوم و شکل شبح سرگردانی می شوم که هر دم انتظار سکندری خوردنش می رود و خیلی هم ترسناکست.
به جهنم که با آدم عجیبتر از خودت اگر پیوند بخوری / ممکنست اسباب تحیر آدمهای ابن الوقت را فراهم کنی شاید هم اسباب مستی و تلو خوردگی خودت را .
به جهنم که با هوای بارانی پیوند خوردن یعنی سرما خوردگی و سرماخوردگی ِ من یعنی کلی زمینگیر شدن و سرفه کردن و تبدار بودن.
مهم تجربه ایست که می کنی.

 امروز ظرفم را خالی کرده ام برای روزهای در پیش رو.
گنجیشکها روی نرده های بالکن صدایم می زنند /  هنوز ارزن امروزشان را نداده ام .
تصمیم دارم حالا همراه ارزن کمی خرده نان هم  برایشان بریزم. گناه دارند خب. آن ها هم سزاوار تجربه ای تازه اند.

گناه داری خب/ تو هم سزاوارش هستی  و خیلی عجیبتر از من :)
شروع کن به پیوند زدن. آدم از همینهاست که بالغ می‌شود.
#رویابیژنی #نوشته_های_رویابیژنی #تجربه  #پیوندزدن  #دشداشه

منصوره خانم

 

فکر نکن چند ماه پیش توی کوچه  منصوره خانم را ندیدم که با مژه های کاشته شده‌ی بی ربط به چادر چاقچور مثلن روگرفتنی اش  با تو گرم گرفته بود ها؟! فکر نکن ندیدم هی پلکش را تکان میداد و چشمانش را خمار می‌کرد تا فکر کنی این مژه ها از آنِ اوست،  تا دلت برود پیش خیال او، تا توی دلت بگویی کاش این خانم چشم درشت مژه بلند کاردرست نجیب همسر حق و حساب من بود و دلت کج دهنی کند به من که نه مژه می‌گذارم، نه  میتوانم پلک چشمهایم را در ثانیه ای تکان تکان بدهم و دلبری ای ازین قسم بکنم؟! 
حتا فهمیدم که به شوهر بی مایه ی بی بخارش که از صبح تا شام در حیاط خانه قدم می‌زد و کاری جز معاشقه با قدقد مرغها نداشت و بی اعتنایی به اخم خروسها حسودیت شده بود. 
بعدش هم دیده بودمت  که وقتی کلید در قفل خانه می‌چرخاند ی سرت گرم کرشمه ی خرکي او بود و یادت هم. دیده بودم که وقتی به خانه آمدی شنگ و مست از دلبری منصوره خانم و از تصور غضب من، هول شدی و حتا به  یکدانه بار درخت زیتون خانه محترمانه سلام گفتی،  ازینکه دگرگونی احوالت را دیرتر بفهمم، کلید را در جیبت گذاشتی، شلنگ را برداشتی و به پای درختها و گلها آنهم صلات ظهر تا خرخره آب ریختی تا دیرتر چشم به چشم شویم. 
میدانستی  نباید زیاد نگران تشنگی  کاکتوسهای توی سایه بود، چند بار برایت گفته بودم :جان ِ دلم به ظاهر کاکتوسها نگاه نکن،  دلًک ِ ظریفی  دارند. ظاهر آراییشان شاید شبیه اطلسی و نسترن و شمعدانی پُر پًر نباشد، اما حساسند، زود رنجند، ظریفند(نگفتم مثل من)اما آنقدر بی حواس آب توی دامنشان ریختی که سه روز بعد ریشه هایشان سیاه و پوسیده شد. 
 نمی‌دانستم دلبری بعض ِ زنها می‌تواند کاریت کند که همه دانسته هات را فراموش کنی... من را هم... 

چقدر روز است که به فکر آنروز مانده ام؟! چه قدر روز است که دلشوره ات را دارم؟! چقدر روز است که هی می ایستم دم در خانه تا زودتر برگشتنت را ببینم و مترصدم تا خرخره ی منصوره خانم را بجوم؟!
چقدر روز است که خودِ خودت را  نیامدی؟! گنجشکها هم، کوکوهای چلاو هم، عروسک‌های پارچه ای کودکیم هم... نیامدند....؟!

چقدر روز است که به هر که به شمایل تو نزدیکیست چاق سلامتی میکنم، به هر که به بوی تو... اصلن هم پلکهایم را به ناز نمیتکانم برای چشمهایشان که! اصلن هم چادرم را باز و بسته ی نگاهشان نمیکنم که! اصلن هم  از بی اعتناییشان ازینهمه بی دلبری ام نمیرنجم که!
و دم به دقیقه خیال میکنم دیر کردی و دم به دقیقه آبجی خانم می‌گوید  من زن ابله ِخاکبرسری  هستم. 

آقا جانم! خاکبرسری یعنی تو اگر  نباشی.
یعنی من اگر خورشت جاافتاده برایت نپزم.
یعنی کوکوها اگرسر درخت مو ی حیاط  سراغت را بگیرند .ذیعنی منصوره خانم اگر دلت را بدزدد. یعنی
من
 اگر 
بعد
 از
 تو
 بمیرم
زودتر بیا. خورشت اگر زیاد جا بیفتد گوشت‌هایش له می‌شود،  دندانگیر نخواهد بود. 
زودتر بیا ، عشق اگر زیاد بی جواب بماند، گلوگیر نیز. 
#اینهافقط_قصه_است_و_حتمن_که_قصه_ی_من_نیست #هنرمندفقط_راویست #رویابیژنی #royabijan #royabijani #Illustrating #illustration #art #i #painting #illustrator 
#نوشته_های_رویابیژنی#خاکبرسری
#تصویرسازی #تصویرگری_کتاب_کودک