خستگی

 

یه آکاردئون زن یه کوچه رو با ساز محزونش پر کرده و میخونه، پس ازین زاری مکن، هوس یازی مکن، بخواب آرام دل دیوانه! 
یه دل دیوانه نمیتونه بخوابه. آخه سالهاست  لای  رشته سیمهای زندگیِ واقعی گیر کرده. مثل یه بادبادک که نخشو رها کرده باشند. 
یکی خسته شده از بس نخشو نگه داشتن.  دلش میخواد رها باشه. خودِ خودِ خودش باشه... 
یه نخ اونقدر چغر شده که تو  هیچ سوزنی جا نمیشه.
 یکی دنبال سوزن میگرده برا دوختن تکه پاره هاش.  
  یه زن تو خودش مچاله شده وافتاده رو راحتی. تموم استخوناش داره از درد میترکه اما همش ادای خنده در میاره، از اخم اهل خونه ش میترسه...
از اخم اهل خونه ش میترسه.....
از اخم اهل خونه ش میترسه.....
یکی هی می‌ترسه. 
یکی هی می‌ترسه. 
یکی هی.. 
اینا هیچکدوم اصلنم شبیه من نیستن که! اصلنم... هیچکدوم....
فقط نمیدونم چرا، دوست دارم عوض همشون گریه کنم.

خاطراتم خیس ِ خیسند
بسکه مویه کردمِشان
نخم را رها کن
خدای خویشخواه کوچک
دلم لک زده 
بر باد بروم....

#رویابیژنی #نوشته_های_رویابیژنی #قصه_های_رویابیژنی #ماهمه_به_هم_ربط_داریم
#یکی_هی_میترسه
 

چارشنبه سوری

.

مامانم برای چهارشنبه سوری با گردو و کنجد و آرد برنج  برامون میسه گنه درست می‌کرد.مزه ی خدا می داد. نخوردیش که؟ اصلن خوردیش؟
من پارسال خودم درست کردم،بوی پیف ِ توالت ذوالفقار می‌داد. همه که بلد مامانجان شدن نیستن که واسه چارشنبه سوری آش ترش بپزن. ازونا که توش همه چی داره حتا گزنه.
میدونی اگه گزنه بخوره به دست و پات اونقدر میخارونیش که خسته میشی اما اون از سیخ زدنش خسته نمیشه؟ 
گزنه ی توی آش مامان مثل پنبه نرم بود.
نخوردیش که؟صلن خوردیش؟
حیاطمون بزرگ بود.
درختای بلند داشت.اگه درختاش بلند هم نبودن، من اونوقتا بلند میدیدمشون.
اگه حیاطمون کوچیک هم بود من بزرگ میدیدمشون.
تازه مگه میشه توی یه حیاط چارتا باغچه ی بزرگ و یه حوض گنده ی مستطیلی باشه و بازم بزرگ نباشه؟ واسه یه دختر شش ساله همه چی بزرگه! 
اما تو ندیدیش که؟ اصلن دیدیش؟
باباجان به داداشم میگفت بوته های خشک پیدا کنه، ردیف بچینه تو حیاط.
کپه بوته ها کوچولو بودن. حتا منم بزرگ نمیدیدمشون. اتیشا کوچولو بودن، حتا منم راحت ازشون میپریدم.
مثل اون کاسه کوچولوهای آب که باباجان ازآب دریا پر میکرد و میریخت رو تنمون که دو متر دور از دریا لخت نشسته بودیم.
باباجان نمیذاشت بریم جلوی دریا، می‌گفت یادته سمیه رو دریا برد؟
یادمه هنوز. یادمه تا آخر دنیا.
من
از
دریا
 میترسم
تو وقتی دریای پُرخور، سمیه رو پُف کرده و ترسناک لب ساحل بالا آورد ندیدی که،اصلن دیدیش؟
از آتیشای بزرگ میترسم،از صدای ترقه میترسم، از خیلی چیزا میترسم که تو باورش نمیکنی.آخه تو جنگو ندیدی که.  بمبارون دیدی اصلن؟
 سوت گلوله های توپ رو شنیدی اصلن؟
 تو صدای جیغ مادرای بچه مرده، بچه های مادر مرده، تو صدای موشک زدن باباجانهای بعد شهید شده رو  گوش دادی اصلن؟
من
از
سوت فشفشه های چهارشنبه سوریای تو
میترسم.
منو یاد مُردن های مجبوری جنگ میندازه، یاد شهید شدنهای خواستنی جنگ، یاد اونروز که با خجالت گوشه ی زیرزمینو میشُستم تا بوی تیز ادرار اونجا رو پر نکنه.
تو فقط آتیش زدنو دوست داری.ترقه زیر پای پیرها و بعد بهشون خندیدنو دوست داری، تو اگه آش چهارشنبه سوری مامانجانمو بخوری عق میزنی.حتا اگه میسه گنه ی مامانپزم رو بخوری بالا میاری.
تو نمیدونی بالا آوردن مزه ی خدا چقدر بده.
کاش میشد برگشت عقب. جنگ نبود. منم هیچوقت  دست مامان بابامو رها نکرده بودم و گم نشده بودم.مامانجان بازم از پنجشنبه بازار برام نَصِیری میخرید.دیگه تو بازار جویبار به جغور بغوزی که باباجان برام لقمه می‌گرفت اخم نمیکردم

کاش تابستونا که مامانجان باباجان میبردنم بستنی فروشی گل و بلبل که تو پیاده روش هم صندلی داشت، مثل آدم مینشستم و تا ته فالوده ی خنکمو با آبلیمو میخوردم و اصلنم لباسمو کثیف نمیکردم که زحمت دستهای مامانم زیاد بشه.
چقدر ای کاش تو دلم مونده. هی  با توام! تو هنوز از زندگی توسری نخوردی، یه کار نکن که فردا، ای کاش برات بمونه خب؟!!! 
آخه هنوز برات قد درختا باغچه ها حوضها بزرگه اما حالیت نیست. 
تو داغی الان...حالیت نیست...

 

 

#رویابیژنی #نوشته_های_رویابیژنی #قصه_های_رویابیژنی #چهارشنبه_سوری