پنبه خانوم گفت یک چکه آب به من بده.دهانم خشک شده منکه ناشتایی نخوردم.
پیچَک گفت چی؟! و هی پنبه خانوم تشنه بود و هی پنبه خانوم تشنه ی تشنه تکرار میکرد و هی پیچک خودش را به نفهمی میزد.
پنبه خانوم فریادزنان گفت حیف که پایم همراهیم نمیکند.صبر کن بلند بشوم پدرِ صاحاب ِ نامعلومت را جوری در میآورم که نشنیدن های همیشگی از سرت بپرد!
پیچک شانه بالا انداخت و قلپ قلپ چای شیرینش را با لقمه ی نان و پنیر سر کشید.
پنبه خانوم هم با فکر اینکه خدا مادر را محتاج اولاد ناخلف نکند، روی همان تشک کرباس سفید و تمیزش که از دیروز درازکش شده بود خوابش برد.
وقتی بیدار شد که صدای پیسرعامیحیا را شنید.لابد مثل هر بار ِ این دو سه ماه بی که به روی خودش و پنبه بیاورد برای حلالیت طلبیدن آمده بود.
پنبه توی دلش گفت (منکه حلالت نمیکنم! چرا این چند ماه که ننه ی بچه هات مرده یاد حلالیت افتادی و راه به راه سراغم را میگیری؟
اینهمه سال... اااایییییین همممممه سااااال کدام گوری بودی؟ بی ننه بابا شدم کجا بودی؟ بی سر و همسر مانده بودم کجا بودی؟ وقتی دلم از تو بچه میخواست کجا بودی؟ توی بغل سلیمه پتیاره بودی و یازده تا شکم باردارش کردی؟ وقت گریه های من کجا بودی؟ وقتی یواشک میدیدمت و لبخندی که عاشقش بودم را نثار سلیمه جانت میکردی کجا بودی؟!)
و باز همان لبخند کج کجی که انگار به ابروهای یحیا متصل بود و یک ور ابروهاش را هم بالا میکشید، را روبرویش دید. لبخندی که با وجودیکه شصت و چند ساله بود اما هنوز دل از پنبه میبرد.
پنبه حواب سلام یحیا را سرسنگین اما با ناز داد و همچنان
بخودش نهیب زد گله و شکایت نکنم بهتر. بودن پیسرعامیحیا با همان لبخند کجکجی پیرش به از نبودنش است. هیچی نگویم بهتر.
و همانطور درازکش در جواب چی شده؟ خدا بد نده ی یحیا، یادش به شعرهای ننه جانش افتاد که به او آموخته بود و یکی را که جگرسوزتر بود انتخاب کرد و گفت:
هیچی پیسرعامیحیا! مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم، که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم.هیچی پیسرعامیحیا... هیچی...
(خواست بگوید همه اش تقصیر تست که از هول تنهایی مرا محتاج اولاد ناخلف کردی، اما لبخند کج کجی یحیای پیر برایش خواستنی تر بود)
هیچی پیسرعامیحیا سرت سلامت، خانه ت آباد، تو خوب باش. فقط نمیدانم چه خاکی سرم کنم.دختره ی قرشمال خودش را به کری زده.
و با سرش اشاره به میچک کرد و همانطور درازکش سرِ سنگینش را به چپ و راست تکان داد.
بیزحمت تو یک چکه آب به من بده. دارم هلاک میشوم
و سعی کرد بغصش را به لبخندی ناز و شیرین بدل کند و باز گفت
گلویم شده مثل خاک اره های این گوشه(سرش را تکان داد سمت پنجره و به گوشه ی حیاط نزدیک آبدارخانه اشاره کرد)
پیسرعامیحیا نگاهِ پیچک کرد. ترسان و با ابروهای شبیه نگرانی، انگشتان دست راستش را توی هوای اطرافش غنچه کرد و چرخاند، سرش را هم...یعنی که اصلن تو فهمیدی پنبه خانوم چی گفته؟! پیچک هم که به نگاه پنبه خانم بازیگر قهاری بود و خوب ادای دختر مضطرب و دلسوز را در میاورد گفت آخ پیسرعام یحیاخانجانم نمیدانم چی شده؟ بی ادبیه ببخشید، روم به دیفال، ننه انگار دیروز که از مستراح درآمد، افتاد همان دمِ در مستراح. من دیشب (هل شد و دنبال بهانه کشید) دی... دی...دیشب منزل صدیقه خانوم بودم، صبح آمدم دیدم نه تکان میخورد نه هیچی. فکر کردم شکمش زیاد کار کرده که رمق و حالش را برده. برایش شربت بهارنارنج درست کردم.از گوشه ی لبش پایین میریخت اما توی لبش نمیرفت.دندان سفت میکرد.(پنبه خانوم هاج و واج نگاهِ میچک میکرد و میچک لبهای گوشتالود و سرخش را به ناز و کرشمه تکان میداد و وراجی میکرد) جیغ زدم کلثوم خانوم آمد و نشد بلندش
کنیم، دوتامان جیغ زدیم، بدری خانوم آمد، سه تامان که جیغ زدیم عاروس خاله هم آمدند، گذاشتیمش روی این تشک. خواب بود. بیدارش نکردم.
از صبح هم که میبینم عوض حرف ماغ ماغ میکند پنبه خانوم بلند و به فریاد گفت خودت ماغ ماغ میکنی دختره ی نمک نشناس هرزه! برای خواستگار من هم دلبری میکنی؟
و باز متوجه ی نگاه متحیر و پر سوال پیسرعامیحیا که با هول زُلش زده بود شد و به سمتش سر تکان داد که یعنی چرا اینطوری نگاهم میکنی؟!
پیچک جیغ جیغ زنان گفت
ایناهاش. اگر شما فهمیدین چه گفته، منم فهمیدم.
حتا نمیتواند گردن تکان بدهد، چه برسد به مستراح رفتن
پنبه با عصبانیت و بلند گفت
ور پریده. خوبست پیسرعامیحیا همحالا دید سرم را تکان دادم وگرنه میگفتی ننه ام فلج مادرزاد بود.
و دید یحیا با شنیدن صدای او ،چشمهایش را تنگ کرده و گوشهایش را گرفته!
پیچک بی اعتنا به پنبه خانوم ادامه داد:
صبح خواستم حالش را بپرسم حالم را گرفت. توی جایش... ببخشید بخدا... پنجره ها را باز کردم اما افاقه ی این بوی گند را نکرد. خدا خیرت بدهد ننه جان چه خبرت بود؟
و با مهارت و مثلن بی اعتنا، گوشه ی بلند دامنش را در هوا سمت پنجره تکان داد و کپلهایش را به نگاه پر تمنای یحیا سپرد و بوی مدفوع پنبه را بهانه و نازهای بکر او را خنثی کرد.
پیسرعامیحیا نگاه پنبه خانوم کرد که بلند بلند میگفت :
باورت میشود پیسرعامیحیا؟! مثل سگ دروغ میگوید. دیدی دختر نامشروع دهستانی دور را گرفتن، چه قدر مرا به غلط کردن انداخته؟!
(توی دلش باز گفت دیدی جفای ننه بابای سگ صاحابت چطور همه ی عمرم را خراب کرد؟)
و ادامه داد :
خودت که میشناسیش
و دوباره ملتمسانه گفت:
پیسرعامیحیا تو به دادم برس. تشنه ام. یه چکه آب به حلقم برسان
یحیا سر از تاسف تکان داد و گفت آییییی از کار خدا موندم. حکمتش چیه؟! پنبه خانوم جوونیش خیلی خوش آب و رنگ بودها. سرخ و سفید و اصیل. نازش را ده تا ملک و آبادی میخرید. خواهان زیاد داشت. دلبسته ی من بود. نشد که نشد. خدایا! حکمتت رو شکر.
و رو به پنبه گفت
چه زود به این وضع افتادی پنبه جان!؟ حلالم کن. کی فکرش را میکرد تو اینطوری شوی؟!
پنبه خانوم دلش گرفت و با عصبانیت گفت
حلالیت میخواهی؟ من تا عمر دارم حلالت نمیکنم که. حالا که از هِشتَک پِشتَک جوانی افتادم و مرد نمیخواهم پشیمانی تو چه بدردم میخورد؟! تازه! اینقدر نادانی که گول دروغهای این لکاته ی خیرنشناس را میخوری؟! مگر من چطوری شدم؟! من همان گوله پنبه ی زمان جوانیت هستم که آخرش نگذاشتند قسمتت شوم. همان که هی راه به راه بهانه میکنی و میخواهی بله بگویم تا باقی عمرم غلامم شوی؟
بخدا اگر توی جایم ری... این کور شده دروغ میگوید. آخرش زهرش را ریخت. متل ننه اش هر جاییست. امشب ور دل عباس است، فردا بغل مالک و بعدش مختار. خاک بر سر من کنند که فکر کردم گرگ زاده گرگ نمیشود. خاک بر سر من کنند که بخاطر تو بی شوهری کشیدم و ایل و طایفه ی نامرد پر کینه ات تف هم نثارم نکردند.
یک چکه آب به من بده یزید!
و باز یحیا گوشهایش را گرفت.
پنبه اشکبار مینالید. انگار اینبار سعی کرده بود به لبخند کج کجی یحیا و دل بی صاحاب خودش فکر نکند و حرفش را بزند.
و هی حرف زد، هی... و صدایش مثل ماغ ماغی پی درپی اما نازک و کلفت و زیر و بم تمام اتاقش را پر کرد.
صدایش مثل ماغ ماغ روی اُرسیها نشست، روی بقچه های گلدوزی شده ی جهاز ِ بیفرجامش. روی رفهای تمیزی که لامپاها و گرد سوزها و رادیو ترانزیستوری و عتیقه های ریز و درشت قدیمیش را هر روز گردگیری میکرد و با سلیقه رویشان میچید. روی درختهای موی حیاطش، درخت جینکو و افرا دارش هم، روی پیچک ِ خیرندیده ی مردبازش.
.
راستش را بگویم؟ من خودم پرچین خانه ی پنبه خانم را دیدم که خانه اش را و دامن پرچینش را از همه مان دور میکرد.
من خودم صدای متصل ماغ ماغش را که شبیه زوزه ی مادیان درد کشیده بود بارها شنیدم و اعتراف میکنم بسیار شبها ترسیدم و از مسیر خانه اش هم رد نشدم.
من به چشم خودم تباهی عمر پنبه خانمی را دیدم که سرخ و سپید و جوان بود. پنبه خانمی که تا از مردی غیر از یحیا میگفتند اشک میریخت و تا اسم یحیا میآمد گل از گلش میشکفت.
پنبه خانمی که انقدر منتطر نشست. آنقدر صدای ضبطش را که تویش سوسن زار میزد هر جا میرم یادت همیشه از قلب من جدا نمیشه بلند میکرد که دل هر اهل و نااهل میسوخت اما دل سفر کرده اش که یحیا بود نه.
پنبه خانمی که دل هر مردی برایش لک میزد و از شانزده سالگی اش تا همین شصت سالگی ِ سکته کرده ی افلیجش به جنون عاشقی دچار بود و هست.
راستش را بگویم؟ عاشقی درد بی درمانست. اگر به وصال برسد به جدال ِدو یار می انجامد و اگر به جدایی بگذرد، به تباهی شان..
شنیدم تشکش هنوز هم کثیف میشود و به باسن و پاهایش گُه ِ خشکیده ماسیده. شنیدم هنوز هم زنانی پیدا میشوند که راهشان را سمت خانه ش کج کنند و محض رضای خدا اما بیحوصله و با توپ وتشر هیکل لاغرش را جابجا کنند. بلکم زخمهای ناسور بسترش کمی هوا بخورد و گُه های زیر باسنش کَنده شود. حتا نوبتی و از سر ترحم لقمه ی پس مانده شان را به دهانش بگذارند.
شنیدم پیسرعامیحیا پیچک را زیر پر و بالش گرفته. پیچک به دخترکان همسن و سالش گفته بود پیسرعامیحیا چه روزها که برای دیدنش بهانه میتراشیده و سمت خانه شان می سُریده.
.شنیدم جوانی از سر بعضی مردانی که نامردی میکنند با اینکه شصت و چند ساله اند نمیافتد. شنیدم و هی دلم سوخت.
اما اینقدر ذهن شلوغی دارم که مدام فراموش میکنم از جماعت خبر بیار وببر شلینگه چال بپرسم عاقبت یکی عقلش به خاک اره ها ی خشک توی حنجره ی پنبه ی بیکس که زار میزند و العطش میگوید، رسیده یا نه.!
#حکایت_پیچک_و_پنبه
#رویابیژنی #قصه_های_رویابیژنی #آب #العطش #تشنگی #زنان_سیلیخورده #عشق_رنجست
#پنبه_ها_برای_باروری_به_آب_محتاجند
#بیماری_افازی_ورنیکه#زبانپریشی
#سکته_مغزی