مدتهاست اتفاقی  برایم تکرار میشد  و هنوز هم... 
بارها خواستم بگویم اما به خودم نهیب زدم که این یعنی خودپسندی.
 گفتم چه زن مضحکی به نظر میرسی اگر این را بگویی.
حالا مگر چقدر نوشته هایت نابند که...
ایش... زن ِ مغرور...
اصلن خانوم جان درین جهان ناباور که آدم از همخونش ضربه می‌خورد و دروغ می‌شنود، کی حرف تو را  را باور می‌کند و...

اما مدام تکرار شد و من نیز مدام به دستم نیشتر میزدم که ننویسد.
تا اینکه عزیزان دلی هم همین مهم را  گوشزد کردند و امروز  هم کپی جدید دیگری از ایده ی  نوشته ام را در جملات پر زرق و برق  نویسنده ای  بنام دیدم.
و  راستی نقاشی و نوشته هایم  چه قابل ِ کپی؟!
 حالا بعدش میخواهی بگویی من از تو کپی کردم؟
خب بگذار کتابش کنم بعدش کپی کن.

خلاصه که حالا نوشته هایم آمدند بالای سرم  دارند جیغ میکشند که دوست دارند خانه دار شوند.
دارند جیغ زنان میگویند چرا آن بقیه را توی  کتابهایت چاپ کردی و سامان دادی اما ما را وِلُ ِ کوچه ها کردی.
طفلکی ها نوک دماغشان، کف دستشان، رانهای لاغر ِکوچکشان خاک و خلی شده و می‌گویند بچه های همسایه هلشان دادند.

شما خودت مادر. دلت نمی‌سوزد؟
گوشت از صدای جیغ بچه هات کر نمی‌شود؟ سرسام نمیگیری و نمی‌گویی خب هیس. حق با شماست. درستش میکنم؟! 
میگویی دیگر. مگر نه؟!

پس از این به بعد کارهای چاپ نشده ام را  خیلی موقت می‌گذارم و زود برش میدارم. خب؟
آن طفل معصومهای قبلی را هم برمیدارم و بایگانیشان میکنم. خب؟
میگردم یک خانه ی در خور و شایسته برایشان تهیه میکنم. خب؟
 بعدش می بینید با چه ذوقی هشت در خانه شان را رویتان باز می‌کنند.
اصلن می‌بینید چه بیقرار دم پنجره خانه شان می‌نشینند و منتظر قدوم متبرک شما می‌شوند. خب؟

 ابدن دوست ندارم در نگاهتان  مثل آدمهای خسیس ِ از خود راضی ِ خود شیفته باشم ها. به جان خدا دوستانم پیشنهاد دادند و من کمی باورم شد نوشته هام تحفه اند... فقط کمی... 
 

این کارها که حالا در صفحه ام می‌بینید فرزندان عاقبت بخیر منند.
اگر هم کسی بدزددشان، شناسنامه شان را توی روی طرف می‌زنند.
اینها را گذاشتم بماند به یادگار.
خیلی مخلصم و تعظیم

پ. ن:
ببخشید درین هاگیر و واگیر و کرونا کُشونِ تلخ ِ مملکتمان و داغ و سوز و سوگ عزیزان خودمان و  تلخکامی عزیزان افغانمان اینها را نوشتم.

#رویابیژنی #نوشته_های_رویابیژنی #کپی_نکنید
#چاپ_کتاب

‌چن روز پیشا زن خله رو دیدم. یادته اونو؟! ‌همونکه میومد استودیو نریشن هاشو میخوند! اون آقا گندهه رو یادته ؟! یادته آقا گندهه  گردنبندش یه فلش مموری بود و پاهاش هم همیشه زخم؟!  یادته  زن خله برای تاول پاهای اقاهه پماد خریده بود؟  زن خله یه بار برگشت به گوشه ی نزدیک به بینی آقا گندهه اشاره کرد گفت اینجات چرا پف کرده، آقاهه گفت غده چربیه. 
زنه واقعنی خل بود ها!
وگرنه اینهمه حرف ِ دنیا. 
این چی بود گفت؟ گیر میداد به غده ی چربی و فلش مموری آقا گندهه. 
انگار داشت بازپرسی می‌کرد. مثلن نمی‌گفت آقا گندهه؟! اینجا این گوشه ی دنیا که این جویبار کوچیک با آهنگ نسیم داره میرقصه، اینجا 
همین راه کج نزدیک ِ همین جاده  ی دوردست که درختای سپیدار بلندش دارن همراه باد ضرب میگیرن  و آی عشق آی عشق سر میدن، همینجا یی که یه لایه باریکه آب داره از کنارمون شلپ شلپ رد میشه، همینجا که بالای تپه ی کم ارتفاع بالاسرمون، انگار یه معتاد برا خودش خونه ساخته،اومدیم که چی؟! 
اصلن مگه نه که ما دو تا دهاتی هستیم؟ اصلن مگه نه که ما بلد ِ جاست فرند و ریلیشن شیب  و پارنتر و ازین حرفا نیستیم؟ اصلن ما الان که اینجاییم ینی کدومشون هستیم؟ 
فقط دید آقا گندهه روی سبزه ها دراز کشیده و از یقه ی تیشرت مشکیش یه بند اومد بیرون که یه فلش  بهش وصله و مثل گردنبند انداخته گردنش. جمله کم آورد ، هل شد، خنکی هوا و خوشی زد پس سرش و  یکاره گفت آقا گندهه این چرا به گردنته؟!
یادته زن خله کلن جلو آقاها گند میزد؟! جلو این یکی بیشتر گند زد. 
آقا گندهه گفت میخام چیزایی که مهمند و نباس کسی بدونه رو  اینجا نگه دارم‌. 
زن خله گفت خب اگه بگیرنت که اول همینو میبینن. 
آقا گندهه خندید. خنده هم داشت خب. اینهمه حرف ِ دنیا...
زن خله گاهی برای دلبریش دروغهای ریز ریز میگفت. مثلا میگفت فلان آقاهه بهم گیر داده خب؟! میخواست آقا گندهه حسود بشه و اون بفهمه چقدر دوسش داره. از همین دروغا که همه زنای خل برای اقاهای گنده میگن دیگه. 
اما آقا گندهه متهمش کرده بود به یه دروغ  خیلی گنده. 
موژان ور پریده آویزون زن خله شده بود و با هر چی همکار و رفیق اون بود رو هم ریخته بود و راست و دروغ به هم می‌یافت. 
یادته زن خله دلش شکست و کنسر هم داشت و رفت دهات خودشون؟!
 یادته وقتی با هم دعواشون شد  زن خله گفت تو مثلن الان از من نشنیدی، منت کشی کن، نازمو بکش دوست ندارم قهرمون طولانی بشه؟! 
یادته قهرشون خداسال طول کشید؟! .
زن خله همه ی دوستاشو رفیق آقا گندهه می‌کرد. اعتماد داشت. چیز قایمکی نداشت که! دلش می‌خواست همه دنیا اونو با آقا گندهه ببینند. یادته؟ فیروزه، سیما، بهاره، مهرنوش، الهه....موژان... این آخری که به همه ی دنیا حسودی می‌کرد و پشت همه زنها جز خودش بد میگفت رو هم باهاش آشنا کرد. همون هم تیشه به ریشه ی خوشحالی زن خله زد. دختره ی آویزون بیمار! 
آدم که نباس به هر ننه قمری اعتماد کنه! زنه خب خل بود دیگه. فرجی نبود بهش. 
خل بود دیگه...
برام گفته بود اولین بار  هل شد و  آدرس خونشو اشتباه داد، آقا گندهه پیچید توی یک شهرک بعد زنه دید عه اینجا که اونجا نیست. آقا گندهه کلی خندید. بعد ماشینو نگه داشت. گفت یکم شعر بخونم؟ یه شعر که برا مامانش گفت رو خوند. 
آقا گندهه با اونهمه گندگیش شعر و که میخوند گریه کرد. زن خله  هم...  
 تو همون اولین دیدارشون داشتن گریه میکردن، باورت میشه؟!
دارم گریه میکنم.... باورت میشه؟
دهاتی بودن. دلشون صاف بود. به مامان هاشون  می‌گفتن دا... 
دهاتی ام من هم که یاد اونهمه خلوص و سادگیشون دل سالمند منو پاره میکنه. 
باورت میشه ‌زن خله حالا دیگه یه همسر داره ؟!
همسرش  زن ِ خل دوست نداره که! برا همین زن خله کم حرف شده، توی خودشه. سعی میکنه دهاتی بودنشو پشت نقاب قایم کنه. نمیتونه،حریف خودش نمیشه،بهم میریزه.
 بعدش شعر میشه، نریشن میشه،آواز دریا دادور میشه، سه تار میشه، خورش جاافتاده میشه، ته دیگ ماکارونی میشه. خیلی وقتا هم گریه ی ریز ریز میشه توی حموم. تومستراح.وقت پیاز خورد کردن. 
اسب‌های سفید رو یادته که گفتی چرا اینهمه تازیانه میخورن، جنب نمیخورن؟ یادته گفتم اونا تنشون عادت کرده به شلاق، کپلهاشون سِر شده. 
زن خله مثل اون  اسب شده تازیانه ها اولش درد دارن خب. درد داره که اومده پیش من جیغ بکشه. 
داشت میرفت گفت ببخشید. کم کم  سِر میشم.میدونم اینو.  
اول که درو باز کردم نشناختمش. سر فرو افتاده و ملتهب در خونه رو زد. گفت میذاری بات حرف بزنم؟گفتم خو باشه. 
گفت یه روزی که با آقاگنده ی دهاتی آشنا شده بود، حرفاشون شبیه هم بود.هیچوخ نگفتن عاشق همند اما زن خله از همون موقع بود که خل شد. گفت باهم  خیلی از کافی شاپها و موزه ها و آبشارهای جهان رو  روی  یه وجب زمین خدا  کشف میکردن. گفت  با اون آقا خاطراتی داره که فقط اون تجربش کرده. گفت  خوش روزایی بود.گفت وقتی بین حرفهای صد من یه غازشون  ساکت میشدن، همون سکوته، همو اون کلی حرف داشت که فقط اون میتونسته بشنوه. 
گفت خوش روزایی... 
بغص می‌کرد صدا صاف می‌کرد ومیگفت اینا خوبند مگه نه؟ مهم همینان مگه نه؟ چکیده ی زندگی آدمها همی چیزاست مگه نه؟ من ینی یه روزایی زندگی کردم... مگه.... نه؟! 
و با چشاش التماسم می‌کرد بگم آره. تا دلش خوش بشه و باز استانبولی پلو و سالاد شیرازی بشه تو ظروف چینی خونه ی همسرش. 
نمی‌گفت خونه امون. نمی‌گفت وسایلمون. هر چی برا شوهرش بود رو واسه خودش نمی‌دونست. می‌گفت خب من پولشون رو ندادم که. 
 انگار با شوهرش غریبگی می‌کرد. 
گفت من خیلی چیزا رو یواشکی  خِر کشون با خودم اینور اونور میبردم. بیصدای بی‌صدا، یواش یواش.اما نذاشتم اینهمه سال هیچکی ببینیدش. 
گفت لباس گشاد تنم میکنم و اونا رو زیر لباسم پنهون میکنم و همش دعا دعا میکنم باد ناموافق نیاد سمتم و پیرهنمو به تنم بچسبونه و قایمکی هام قلنبه بزنند بیرون. گفت اونوخت دیگه هیچی واسه مزمزه کردن ندارم که! اونوخ ینی مرده ام. 
گفت سخته همش دعا دعا دعا
بعد پرسید یعنی آقا گندهه اونا رو کنار اون سپیدارها و آب باریکه جا گذاشته که هیچی یادش نمیاد؟
یادت نمیاد. مگه نه؟ 
_یادمه... قهر می‌کرد ی میگفتی نازمو بکش. به «هنوز» گفتنم می‌خندیدی. می‌گفتی هنوز رو به جای خودش استفاده نمیکنی.
 داشتم میرفتم کردستان نگران بی پولی من بودی. یادمه... بسه دیگه...نگو....یادمه... تو این خشکسالی دنیا منو بارونی کردی
_کجا کاری آقا گندهه اینجا داره سیل میاد. 
_میدونی هنوزم پاهام زخمه اما پماد ندارم؟ 
_یه کم بشین. نفس تازه کن. استراحت کن. کلی کوه فتح کردی. دیدی مهری جعفری هم 
رفت و دیگه بر نگشت؟! 
_خدا نکنه چون تویی بخواد از من برنجه. این رسم وفا نیست. 
دلت تمیز شد حالا؟ 
_آها.... یه خرده خاک و خل داره. عیب نداره. آدمیم دیگه. هممون گول میخوریم. باور میکنیم. میریم.مهم اینه که از یاد بعضی لحظه ها لبخند بزنیم.گریه کنیم.
امروز هر دوتا شو داشتم. بعد سالها از یادشون اخم نکردم. پشیمون نشدم. خودمو متل همیشه سرزنش نکردم.
_دیگه ازون روزا نگو. منم نمیگم. جهان جهنم شده. هیشکی از فرداش خبر نداره. بعد سالها خواستم حرف بزنیم شاید دیگه برامون فردایی نباشه. 
بیا همه رو ببخشیم. به دل دارم  حرف خوب بزنیم. یه چیز بنویس که تلخ نباشه. 
خیلی منو باروندی اما این بارون همه غبارا رو شست. 
این روزا زهر شده. همه دوستامون دارن دستی دستی تلف میشن. بیا از چیزایی بنویس که...
_خو باشه آقا گنده! جاجیم رو از صندوق عقب بیار همینجا. زمینش صاف ِ صافه و سبز ِ سبز. بیا دم همین جوب نفس تازه کنیم. خب؟ 
اون پروانه ی روی شونه تو نتکونی ها. اون منم. خب؟منم 
 

استفراغ

به غرورش لگد زده بود باید تلافیش میکرد. به بازی اش گرفته بود باید تلافیش میکرد. میگفت دوستش دارد و نداشت. باید تلافیش میکرد

 دیگر نوبت او بود که گربه را برقصاند و اصلن به روی خودش نیاورد روزگاری عاشقش بود و قندِ دلش برای چرب زبانیهای او آب میشد. 
حالا که بی نیازی به او را خوب بلد شده بود و به خودش فرصت بخشیدن دیوانگیها، حقیر شمردنها و سبکسرسر
یهای خودش در مقابل نامردیهای او را داده بود، خود را مُحق می دانست به بازیش بگیرد، به زانویش بزند
آدمهای زخم خورده ی دلشکسته  به وقتش چه قدر ترسناک می‌شوند! 
 آنقدر که به خیال خودشان نیز غریب می نمایند! 
 و عشق اگر با عقل توام نباشد چقدر رفتار آدم را کج و کوله میکند
از خودش متعجب بود. آن وفتتها برای چه رفتار این مرد میمرد؟ چرا هر چه بیشتر زخم میخورد، بیشتر سراغش میرفت؟چرا هر چه بیشتر ازو بیوفایی می‌دید بیشتر میخواستش؟

اصلن چرا هم حالا  بعد ازین همه سال به هم ریخته؟! چرا زخمش تازه شده؟ ادم که از پیام یک رهگذر به هم نمی‌ریزد! بلند نمی‌شود و به سیگار لعنتی ای که هی قصد ترکش را دارد پک عمیق نمی‌زند! موهایش را که بلند و پریشان دو سوی شانه اش آرام گرفتند، سرِ خود کوتاه نمی‌کند! سر بنکه ی گوشه ی تاریک پله های حیاط نمی رود و پیاله ای پر از آب انگور سرخ عمل آمده نمی‌خورد و در دلش به یاروی مثلا مرده ی از یاد رفته اش نمیگوید :

(دم پرم نیا. بیخود میکنی  اگه حتا نگاهم کنی. 
میری ور دل فامیل ِ همه چی تموم من و میذاری اون خاله زنک مفتخور ازم بد بگه؟ دروغ و راست سرهم کنه و برات دلبری کنه؟باهات راندوو بذاره،؟ بعد حرفای اونو باور  میکنی؟!  اون که یه کلام درست حسابی از دهنش در نمیاد؟!

از چی ت مطمئن بودی که سراغم اومدی؟ عاشق کردن چار تا  لکاته؟

وابسته کردن دخترای جوون کم سن که کاری نداره. با یه لبخند و دو تا شعر ِ یه عاقله مرد عاشقش میشن. اگه به سن الانم بودم و به فهم حال‌ام و میومدی سراغم، همون تیپا خورده ی رنجوری میشدی که دیگه جرات عاشق کشی نداشت،  کارمای  تموم اذیتهات  دیر یا زود زندگیتو نابود میکنه. منتطر باش) 

مگر می‌شود کسی به دلت نیشتر بزند  و بعدش تو یادت برود؟نمیشود که! 
 اما ایا همین قشنگ و ارزشمند نیست؟ 
همینکه تلاشش یکسره بر آن بوده و هست  که دیگر  هر دُن ژواَنی را به دل تمیزش راه ندهد قشنگ نیست؟ 
 همینکه وقتی بعد از سالها پیامی از یارو شنید ، عصبانی شود و از اینکه یک  ... نَشور  میخواهد بیاید و با همان ... گهی اش روی راحتی سفید خانه ش لم بدهد، ارزشمند نیست؟ 
به خودش تشر زد( زنیکه ی خر! در حال زندگی کن)
انگار جرعه انگورهای سرخ عمل امده و واگویه هاش دلش را خنک کرد، حالش را ساخت. 
روی راحتی لم داد و به  نوای ارامی که آکاردئون زن توی کوچه مینواخت گوش داد (در حال زندگی کن) 
 به صدای یاکریم ها گوش داد( در حال زندگی کن) 
به سایه روشن حاصل از آفتاب، بر فرش سرخ خانه نگاه کرد  (در حال زندگی کن) 
به نور تابیده ی ظهر  روی گلدانهای گوشه ی اتاقُ، بَرِ پنجره ( در حال زندگی کن) 
به عکس فرزندش که همیشه می‌خندد (در حال زندگی کن) 
 با حس خوبی توی راحتی  سفیدی که جا به هیچ غریبه ای نمی‌داد  فرو رفت (در حال زندگی کن) 
همه چیز  خانه مرتب بود.
از آشپزخانه بوی خورشت  قرمه سبزی میآمد. انگارخوب جا افتاده بود مثل هم حالای او( در حال زندگی کن) 
شماره ام را گرفت و برایم حرف زد.همان وقتیکه عطر برنج دم کرده و قرمه سبزی جاافتاده بیادش می انداخت برای همین لحظه ی آرام چقدر جان کنده و آزار دیده، برایم حرف زد. 
یارو را بالا برد بعد به خاک مالید. بعد کتکش زد. بعدترش تُفش کرد.
داشت حتا زنده بودنِ یارو را و تلخی‌های عاشقی ِ اشتباهش را بالا می‌آورد. 
 داشت بی که بداند از گذشته اش عبور می‌کرد.

داشت معده اش را که از غذایی مسموم به درد آمده بود خالی می‌کرد. 
بالا آورد... هی بالا آورد
بعد نفس تازه کرد و گفت ( بره گمشه ارزش تلافی هم نداره) 
و

دیگر

تمامش

کرد. 

ظرف ادمها  خالی اگر باشد زمان بی اعتنا نمی ماند. غذای سالم تازه ای برایشان رقم می‌زند.

 

پ. ن:شما اگر یکی جلوی چشم‌هایتان خیلی بالا بیاورد، حالتان بد نمی شود؟ خب من هم آدمم... عق زدم... 
 

 

یک چکه آب


پنبه خانوم گفت یک چکه آب به من بده.دهانم خشک شده منکه ناشتایی نخوردم. 
پیچَک گفت چی؟! و هی پنبه خانوم تشنه بود و هی پنبه خانوم تشنه ی تشنه تکرار می‌کرد و هی پیچک خودش را به نفهمی میزد. 
پنبه خانوم فریادزنان گفت حیف که پایم همراهیم نمی‌کند.صبر کن بلند بشوم پدرِ صاحاب ِ نامعلومت را جوری در می‌آورم که نشنیدن های همیشگی از سرت بپرد! 
پیچک شانه بالا انداخت و قلپ قلپ چای شیرینش را با لقمه ی نان و پنیر سر کشید. 
 پنبه خانوم هم با فکر اینکه خدا مادر را محتاج اولاد ناخلف نکند، روی همان تشک کرباس سفید و تمیزش که  از دیروز درازکش شده بود خوابش برد.
وقتی بیدار شد که صدای پیسرعامیحیا را شنید.لابد مثل هر بار  ِ این دو سه ماه بی که به روی خودش و پنبه بیاورد برای حلالیت طلبیدن آمده بود. 
پنبه توی دلش گفت (منکه حلالت نمیکنم! چرا  این چند ماه که  ننه ی بچه هات مرده یاد حلالیت افتادی و راه به راه سراغم را میگیری؟ 
اینهمه سال... اااایییییین همممممه سااااال کدام گوری بودی؟ بی ننه بابا شدم کجا بودی؟ بی سر و همسر مانده بودم کجا بودی؟ وقتی دلم از تو بچه میخواست کجا بودی؟ توی بغل سلیمه پتیاره بودی و یازده تا شکم باردارش کردی؟ وقت گریه های من کجا بودی؟ وقتی  یواشک میدیدمت و لبخندی که عاشقش بودم را نثار سلیمه جانت میکردی کجا بودی؟!)   
و باز همان لبخند کج کجی که انگار به ابروهای یحیا متصل بود و یک ور ابروهاش را هم بالا می‌کشید،  را روبرویش دید. لبخندی که با وجودیکه شصت و چند  ساله بود اما هنوز دل از پنبه می‌برد. 
 
پنبه حواب سلام یحیا را سرسنگین اما با ناز داد و همچنان 
 بخودش نهیب زد گله و شکایت نکنم بهتر. بودن پیسرعامیحیا با همان لبخند کجکجی پیرش به از نبودنش است. هیچی نگویم بهتر.
 و همانطور درازکش  در جواب چی شده؟ خدا بد نده ی یحیا، یادش به شعرهای ننه جانش افتاد که به او آموخته بود و یکی را که جگرسوزتر بود انتخاب کرد و گفت:
 هیچی پیسرعامیحیا! مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم، که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم.هیچی پیسرعامیحیا... هیچی...
 (خواست بگوید همه اش تقصیر تست که از هول تنهایی مرا محتاج اولاد ناخلف کردی، اما لبخند کج کجی یحیای پیر برایش خواستنی تر بود)
هیچی پیسرعامیحیا سرت سلامت، خانه ت آباد، تو خوب باش. فقط نمی‌دانم چه خاکی سرم کنم.دختره ی قرشمال خودش را به کری زده.

 و با سرش اشاره به میچک کرد و همانطور درازکش سرِ سنگینش را به چپ و راست  تکان داد.

بی‌زحمت تو یک چکه آب به من بده. دارم هلاک میشوم

و  سعی کرد بغصش را به لبخندی  ناز و شیرین بدل کند و باز گفت 
گلویم شده مثل  خاک اره های این گوشه(سرش را تکان داد سمت پنجره و به گوشه ی حیاط نزدیک آبدارخانه اشاره کرد) 
پیسرعامیحیا نگاهِ پیچک کرد. ترسان و با ابروهای شبیه نگرانی، انگشتان دست راستش را توی هوای اطرافش غنچه کرد و چرخاند، سرش را هم...یعنی که اصلن تو فهمیدی پنبه خانوم چی گفته؟! پیچک هم که به نگاه پنبه خانم بازیگر قهاری بود و خوب ادای دختر مضطرب و دلسوز را در میاورد گفت آخ  پیسرعام یحیاخانجانم نمی‌دانم چی شده؟ بی ادبیه ببخشید، روم به دیفال، ننه  انگار دیروز که از مستراح  درآمد، افتاد همان دمِ در مستراح. من دیشب (هل شد و دنبال بهانه کشید) دی... دی...دیشب منزل صدیقه خانوم بودم، صبح آمدم  دیدم نه تکان می‌خورد نه هیچی. فکر کردم شکمش زیاد کار کرده که رمق و حالش را برده. برایش شربت بهارنارنج درست کردم.از گوشه ی لبش پایین می‌ریخت اما توی لبش نمی‌رفت.دندان سفت می‌کرد.(پنبه خانوم  هاج و واج نگاهِ میچک می‌کرد و میچک لبهای گوشتالود و سرخش را به ناز و کرشمه تکان میداد و وراجی میکرد) جیغ زدم کلثوم خانوم آمد و نشد بلندش  
 کنیم، دوتامان جیغ زدیم، بدری خانوم آمد، سه تامان که جیغ زدیم عاروس خاله هم آمدند، گذاشتیمش روی این تشک. خواب بود. بیدارش نکردم. 
از صبح هم  که میبینم عوض حرف ماغ ماغ می‌کند پنبه خانوم بلند  و به فریاد گفت خودت ماغ ماغ میکنی دختره ی  نمک نشناس هرزه! برای خواستگار من هم دلبری میکنی؟ 
 و باز  متوجه ی نگاه متحیر و پر سوال پیسرعامیحیا که با هول زُلش زده بود شد و  به سمتش سر تکان داد که یعنی چرا اینطوری نگاهم میکنی؟! 
پیچک جیغ جیغ زنان گفت
ایناهاش. اگر شما فهمیدین چه گفته، منم فهمیدم.
حتا نمی‌تواند گردن تکان بدهد، چه برسد به مستراح رفتن
پنبه با عصبانیت و بلند گفت
ور پریده. خوبست پیسرعامیحیا همحالا دید سرم را  تکان دادم وگرنه  میگفتی ننه ام فلج مادرزاد بود.
و دید یحیا  با شنیدن صدای او ،چشمهایش را تنگ کرده و گوشهایش را گرفته!
پیچک بی اعتنا به پنبه خانوم ادامه داد:
صبح خواستم حالش را بپرسم حالم را گرفت. توی  جایش... ببخشید بخدا... پنجره ها را باز کردم اما افاقه ی این بوی گند را نکرد. خدا خیرت بدهد ننه جان چه خبرت بود؟ 
و  با مهارت و مثلن بی اعتنا، گوشه ی بلند دامنش را در هوا سمت پنجره تکان داد و کپلهایش را به نگاه پر تمنای یحیا سپرد و بوی مدفوع پنبه را بهانه و نازهای بکر او را خنثی کرد. 

پیسرعامیحیا نگاه پنبه خانوم کرد که بلند بلند میگفت :
باورت می‌شود پیسرعامیحیا؟! مثل سگ دروغ می‌گوید. دیدی دختر نامشروع دهستانی دور را گرفتن، چه قدر مرا به غلط کردن انداخته؟!
(توی دلش باز گفت دیدی جفای ننه بابای سگ صاحابت چطور همه ی عمرم را خراب کرد؟)
و ادامه داد :
خودت که میشناسیش
و دوباره ملتمسانه گفت:
 پیسرعامیحیا تو به دادم برس. تشنه ام. یه چکه آب به حلقم برسان 

 یحیا سر از تاسف تکان داد و گفت آییییی  از کار خدا موندم. حکمتش چیه؟! پنبه خانوم  جوونیش خیلی خوش آب و رنگ بودها. سرخ و سفید و اصیل. نازش را ده تا ملک و آبادی میخرید. خواهان زیاد داشت. دلبسته ی من بود. نشد که نشد. خدایا! حکمتت رو شکر. 
و رو به پنبه گفت
چه زود به این وضع افتادی پنبه جان!؟ حلالم کن. کی فکرش را می‌کرد تو  اینطوری شوی؟! 
پنبه خانوم دلش گرفت و  با عصبانیت گفت
 حلالیت میخواهی؟ من تا عمر دارم حلالت نمیکنم که. حالا که از هِشتَک پِشتَک جوانی افتادم و مرد نمی‌خواهم پشیمانی تو چه بدردم می‌خورد؟! تازه! اینقدر نادانی که گول دروغهای این لکاته ی خیرنشناس را میخوری؟!  مگر من چطوری شدم؟! من همان گوله پنبه ی زمان جوانیت هستم که آخرش نگذاشتند قسمتت شوم. همان که هی راه به راه بهانه میکنی و میخواهی بله بگویم تا باقی عمرم‌ غلامم شوی؟ 
 بخدا اگر توی جایم ری... این کور شده دروغ می‌گوید. آخرش زهرش را ریخت. متل ننه اش هر جاییست. امشب ور دل عباس است، فردا بغل مالک و بعدش مختار. خاک بر سر من کنند که فکر کردم گرگ زاده گرگ نمی‌شود. خاک بر سر من کنند که بخاطر تو بی شوهری کشیدم و ایل و طایفه ی نامرد پر کینه ات تف هم نثارم نکردند.
یک چکه آب به من بده یزید! 

و باز یحیا گوشهایش را گرفت.

پنبه اشکبار مینالید. انگار اینبار سعی کرده بود به لبخند کج کجی یحیا و دل بی صاحاب خودش  فکر نکند و حرفش را بزند. 

و  هی حرف زد، هی... و صدایش مثل ماغ ماغی پی درپی اما نازک و کلفت و زیر و بم  تمام اتاقش را پر کرد. 
صدایش مثل ماغ ماغ روی اُرسیها نشست، روی بقچه های گلدوزی شده ی جهاز ِ بیفرجامش. روی رفهای تمیزی که لامپاها و گرد سوزها و رادیو ترانزیستوری و عتیقه های ریز و درشت قدیمیش را هر روز گردگیری می‌کرد و با سلیقه رویشان میچید. روی درختهای موی حیاطش،  درخت جینکو و افرا دارش هم، روی پیچک ِ خیرندیده ی مردبازش. 
.
راستش را بگویم؟ من خودم پرچین خانه ی پنبه خانم را دیدم که خانه اش را  و دامن پرچینش را از همه مان دور می‌کرد.
 من خودم صدای متصل ماغ ماغش را که شبیه زوزه ی مادیان  درد کشیده بود بارها شنیدم و اعتراف میکنم بسیار شبها ترسیدم و از مسیر خانه اش هم رد نشدم. 

من به چشم خودم تباهی عمر پنبه خانمی را دیدم که سرخ و سپید و جوان بود. پنبه خانمی که تا از مردی غیر از یحیا می‌گفتند اشک می‌ریخت و تا اسم یحیا می‌آمد  گل از گلش میشکفت. 
پنبه خانمی که انقدر منتطر نشست. آنقدر صدای ضبطش را که تویش سوسن زار میزد هر جا میرم یادت همیشه از قلب من جدا نمیشه بلند می‌کرد که دل هر اهل و نااهل میسوخت اما  دل سفر کرده اش که یحیا بود نه.
پنبه خانمی که دل هر مردی برایش لک میزد و  از شانزده سالگی اش تا همین شصت سالگی ِ سکته کرده ی افلیجش به جنون عاشقی دچار بود و هست. 
راستش را بگویم؟ عاشقی درد بی درمانست. اگر به  وصال برسد به جدال ِدو یار می انجامد و اگر به جدایی بگذرد، به تباهی شان.. 
 شنیدم تشکش هنوز هم کثیف می‌شود و به باسن و پاهایش گُه ِ خشکیده ماسیده. شنیدم هنوز هم زنانی  پیدا می‌شوند که راهشان را سمت خانه ش کج کنند و محض رضای خدا اما بیحوصله و با توپ وتشر هیکل لاغرش را جابجا کنند. بلکم زخمهای ناسور بسترش کمی هوا بخورد و گُه های زیر باسنش کَنده شود. حتا نوبتی  و از سر ترحم لقمه ی پس مانده شان را  به دهانش بگذارند. 
شنیدم پیسرعامیحیا پیچک را زیر پر و بالش گرفته. پیچک به دخترکان همسن و سالش گفته بود پیسرعامیحیا چه روزها که  برای دیدنش بهانه میتراشیده و سمت خانه شان می سُریده.
.شنیدم جوانی از سر بعضی مردانی که نامردی می‌کنند با اینکه  شصت و چند ساله اند نمیافتد. شنیدم و هی دلم سوخت.

اما اینقدر ذهن شلوغی دارم که مدام فراموش میکنم از جماعت خبر بیار وببر  شلینگه چال  بپرسم  عاقبت یکی عقلش به خاک اره ها ی خشک توی حنجره  ی پنبه ی بیکس که زار می‌زند و العطش میگوید، رسیده یا نه.!

#حکایت_پیچک_و_پنبه
#رویابیژنی #قصه_های_رویابیژنی #آب #العطش #تشنگی #زنان_سیلیخورده #عشق_رنجست
#پنبه_ها_برای_باروری_به_آب_محتاجند
#بیماری_افازی_ورنیکه#زبانپریشی
#سکته_مغزی