ریحانه
دیشب در خواب دیدمت، ریحانه!
با گذشت این همه سال باز هم خیلی به جوانیهای لیلا فروهر شباهت داشتی. باز هم همانقدر لبخند میزدی دلم ضعف میرفت، که قبلا.
اما غمی چهره ات را سنگین کرده بود. غم تو، غم بزرگ من هم هست. میدانم باور نمیکنی!
نگاهت کردم.چهره ی بانمکت را غرق بوسه کردم. با بغض گفتم : من نماز نمیخونم ریحانه! خدای من اصلن شبیه خداي تو نیست ریحانه! محرم و نامحرمم رو خودم انتخاب میکنم نه مراجع تقلید. من گیس بریده، حجاب نمیکنم ریحانه!مگه نه اینکه همه ی اینکارها گناهند. به خدات بگو بی انصاف این دردهاتو بریزه به جون من، نه تو که سراسر زندگی ات را با باوری سخت به عبادتش گذروندی.من طاقت اذیت شدنت رو ندارم.
تو نگاهم میکردی. حرف نمیزدی. من حرف میزدم، بی که بتوانم به ملاحظه ی تو جلوی اشکهایم را بگیرم.
گفتم :نگو آزمایشه و باید از آن...
حس کردم نگاهت دلخور شد، حرف را عوض کردم:
بیا من زیر بغلتو نگهمیدارم بریم صندوقخونه ی کوچیک خونه ی فریبا اینا. راستی میدونستی اونجا زیر پله ی اتاق طبقه اولشون بود؟! واسه همین تاریک بود. پنجره نداشت. ما بچه بودیم حالیمون نمیشد؟ جای دنجی بود برای حرفای یواشکی.نه؟! دیر شد. پاشو دیگه! فریبا منتظره.
و خواستم زیر بغلت را نگه دارم. سخت بود بلند شدنت. اما بلند شدی. یک دستت روی شانه ی من بود یک دستت به نرده ای که اصلن نمیدانم به کجا وصل بود. فکر کردم لابد خدای تو این را برایت گذاشته تا بهتر راه بروی. فکر کردم خدای هر آدم میتواند برای او چه کمکها لحاظ کند و از دیدن نرده ها ذوق کردم، بعد که بیماری ات یادم آمد از خدایت عصبانی شدم.
انگار شنیدی، نازک و بی رمق گفتی :من که شکایتی ندارم.
این دستهای کم جانِ تو بود روی شانه های لاغر من ریحانه ؟؟! !! روزگاری باور کم جانی دستهای تو و ضعیفی شانه های ورزشکار من محال بود. تو به کجا وصلی که حتا بخودت اجازه ی شکوه نمیدهی؟! خیلی زور زدم تا اشکهایم را نبینی. اصلن به چشم هم نگاه نمیکردیم. شرمنده بودیم که روزگاری دور به بهانه ی تفاوت تفکرمان قید عموزادگیمان را زده بودیم. صدایم از زور گریه ی فرو داده میلرزید گقتم :
دردت به جونم! اصلن هر چی تو بگی.... خسته شدی؟! سخت حرف زدی و میدانم اینبار اما راحت دروغ گفتی : نه..
خواستم بخندانمت گفتم:
فکر میکنی حالا که لنگامون دراز شده، من و مارباو تو و فرزانه و فریبا و فروزان و راضیه همه اونجا جا میشیم؟! (در دلم فکر کردم مگر چقدر جای آن زیر پله ی تاریک بود که همه مان همراه بزرگی ِهوای بچگیمان، همراه درشتی صداقتمان، همراه بلند قامتی ِسادگیمان در ان جا میگرفتیم) تلخ لبخند زدی. با هم رسیدیم بازار سبزه میدان که یک پیچ فاصله تا خانه ی فریبا داشت. یکی صدا میزد بلالیه، شیر بلاله و بوی بلال کباب شده هوش از سرم میبرد. یکی بوی ماهی دودیش را در هوای نمناک شمال پخش میکرد و دلم هوس سبزی پلو ماهی دودی و آب نارنج و دلال میکرد.زنان سبزی فروش کف سیمان بیرون بازارچه چمباتمه زده، مشتری میطلبیدند، زنی لاغر که به غروری شمالی ایستاده، انگشتهای دو دستش را داخل چادر فلفل نمکی ِ پیچیده دور کمرش گذاشته بود با صدایی که انگار از تریاک گرم شده بود بلند میگفت: تخم مرغ رسمی دارمبی.
و اشاره اش به پایین پایش بود. تخم مرغهای پوست پیازی بزرگی که امکان درآمدنشان از شتر مرغها بیشتر بود تا مرغ و مصرانه میگفت :چه بووِر نکنی؟ کِرکه واسوئه.(چرا باور نمیکنی اینا برای مرغند)
به سمت تو برگشتم و گفتم:حاصرم قسم بخورم مرغاش بعد از زاییدن این تخما ُمُردن و تو آرام لبخند زدی و به سختی گفتی قسم نخور، خدا خوشش نمیاد.
آخ ریحانه ریحانه ریحانکم! تو چقدر وصلی که با اینهمه سختی در گفتنت، باز از قهر خدایت می گویی؟!
من از هوای بی دود و پر شبنم شمال مست بودم. تو از تکرار همه چیز اما خسته. از تکرار بوی شمال، نگاه به بازارچه، بوی ماهی دودی و بلال و رب انار و قیل و قال زنان دستفروش.
حق داشتی عموزاده! هوای تازه میخواستی چه کار، وقتی هوای جانت اینقدر سنگین بود؟!
با سرت اشاره کردی به عاقله زنی که خال گوشتی بزرگی پایین صورت چاقش بود و از روسری نیمدارش زده بود بیرون و با دیدن عابران تند تند میگفت : ها ها حاجی خانِم! بِروو، بَِوین قچاقه غاز دارمی، گته سیکا (هی حاج خانم بیا ببین غازهای چاق دارم، اردکهای بزرگ) و به طفلک های پابسته و لولیده در هم که بی حرکت و تسلیم، هر از گاهی مِگ مِگی ناله وار سر میدادند، به اشاره، لگدی آرام میزد.
گفتم :اینو میگی؟! آره خال گوشیش چقدرم گنده ست!!!
سخت با صدایی نازک و آرام گفتی : نه... خانومه نه... غازها.. غازها چقدر.... شبیه منند... پابسته. غمگین... تسلیم...
و دانه ی درشت اشک روی گونه های قشنگت سُرید. آتش میزنی به دلم که هر روز واپس ِ تُست، ریحانه! ؟
حرفی برای گفتن نداشتم.
حرفهایمان را میشد آن روزها که زور بیهوده میزدیم برای اندیشه هایمان که حالا پِهِن بار هیچکدامشان نمیکنند، بزنیم.
چه حرفی مانده جز شرمساری اینهمه دوری خودخواسته؟!
از پیچ کوچه گذشتیم و به خانه ی فریبا رسیدیم. یکدفعه خواب شکلش عوض شد. ما کلاس اول بودیم. عمه جان طیبه جوان بود و زیبا. روی شاخه های خشک بعضی گلها پنبه و گل پلاستیکی رنگارنگ گذاشته بود.تمام حیاط گل بود.. من بودم و ماریا جان و باباجان مامانجان. تو بودی و فرزانه و زنعمو جان پروین و عموجان ایرج. هیچ کس نرفته بود، اصلا عزاداری را تجربه نکرده بودیم، اصلا صدای سرود این قافله عزم کرب و بلا دارد را نشنیده بودی و بوی تن سوخته ی شهدایتان در چزابه و گیلانغرب را نمیشناختی. اصلا سرود چرخ صنعت به گردش فتد با سرانگشت زحمتکشان را نمیشناختم و بوی تن تفتیده و باد کرده ی شهدایمان در قصر شیرین و سوسنگرد و اِوین نمیامد! فقط بزرگترهایمان را میشناختیم که روی تخت چوبی توی حیاط عمه جان طیبه نشسته بودند و صندوقخانه ی رازآلودِ فریبا جان را. تو مثل همیشه لباست از همه قشنگتر بود. یک پیراهن بلند ماکسی با گلهای ریز با دامن کلوش بلند و آستینهای کلوش تنت بود. گفتی این پیرهنو مامانجانم از رو پیرهن گوگوش برام دوخته( من حسودی ام شد) گفتی وقتی گوگوش میخوند «من و تو همصدای بی صداییم با هم و از هم جداییم» همین پیرهن تنش بود.پیراهنت زبان درازی میکرد و به پیراهن همه ی مان میگفت زکی( باید به نسرین خواهرجون بگم یکی از همینها برام بدوزه، یکوقت عقب نمونم)
باباجان داشت قلمه زدن را به شکرالله خان یاد میداد. شکرالله خان مثل همیشه میخندید، روبدوشامبر تنش کرده بود و ناز عمه جان را میخرید. عمو ایرج داشت از اتفاقات توی خیاطخانه گزارش شیرینی میداد. زنها چاق سلامتی میکردند و راجع به ماهرخ خانم، خانه محرم زنعمو جان عشرت میگفتند.
ما هنوز کلاس اول بودیم و هنوز تو و فرزانه لباسهای مامان جان دوزتان از همه قشنگتر بود،هنوز قد نکشیده بودیم، هنوز دامن پیراهنت ماکسی ات دلبری میکرد. از تو خواستیم روی پله ها راه بروی تا دامنت را که مثل لباس عروسها به زمین کشیده میشد تماشا کنیم. راضیه داشت برایمان فرفره رنگی درست میکرد. از روستا آمده بود کارگر خانه ی عمه جان شود اما رفیق جانجانیمان شده بود. من و ماریا و فریبا و فروزان و فرشته و فرزانه ذوقزده به پایین رفتنت از پله ها نگاه میکردیم و کشیدن دامنت روی پله ی عقبی که تو روی دامنت لگد کردی و بد جور زمین خوردی. جیغ زدم و از خواب پریدم. عموجان ایرج نبود که به دادت برسد. فرزانه رفته بود خیلی دور و صدای شکستنت دلش را پاره میکرد. یگانه مانده بود به طاقتی که ندارد کدام بار را بکشد، غم رفتن یکدانه دختر نازپرورده اش را یا غم آب شدن خواهرکش را. زنعمو جان از افتادنت پیر شده بود و با غم بیماری ات که شانه هایش را خمانده هی راه به راه میخواند نازک آرای تنِ ساقه گلی که به جانش کِشتم و به جان دادمش آب، ای دریغا به برم می شکند و من هنوز در تمام احوالات بیداری ام بیادت اشک میریزم.میدانمذ عموجان ایرج به زیر خاک هم دارد دست و پا میزند تا شاید درخت گردویی شود پرحاصل که به شاخه های پهنش تابی وصل شده تا نوه جانت را به شادمانی قلمه بزند، دست و پا میزند تاذشاید درخت توسکایی پر بر باشد، سایه بانی برای روزگاری که تیغ آفتاب آزارت میدهند، تلاش میکند درخت بارهنگ شود تا دخترکانت با آن مربایی شیرین بپزند و کامت را شیرین کنند. میشناسمش. از همانجا همه ی فکرش اینست که حضورش مایه ی لبخندت شود.
لبخند بزن ریحانه! تا رنگ غصه هایمان کم شود.
چه شد که از هم اینهمه دور و غافل ماندیم؟ مگر نه اینکه هر کداممان به خدایانی وصلیم که یادمان دادند ببخشیم دوست بداریم. بد نکنیم و رستگار باشیم؟! چرا به خدای هم پریدیم. جوری که پاهایمان شکست و توانایی نزدیک شدنمان را گرفت؟!
بیا نوار عمرمان را برگردنیم به خیلی عقب عموزاده! تمام آن قسمت نوار را که بوی بغض و مجادله و زور و تحکممان به هم را میداد پاک کنیم. خب؟! با کائنات و جهان و مردمش، در صلح باشیم. کاش از اول میدانستیم به زور وارد گلیم کسی نشویم، به زور کسی را به گلیم خودمان نکشیم.
بیا برویم خوش رود پی، تمشک وحشی بچینیم. من در دهان تو بگذارم، تو در دهان من.. آنجور که دوست دارم دردت را به جان من بگذاری. آنجور که دوست دارم سلامت کج و معوجم را به جان تو.
دیشب در خواب دیدمت ریحانه!
