ریحانه

دیشب در خواب دیدمت، ریحانه! 

با گذشت این همه سال باز هم خیلی به جوانیهای لیلا فروهر شباهت داشتی. باز هم همانقدر  لبخند میزدی دلم ضعف می‌رفت، که قبلا. 
اما غمی چهره ات را سنگین کرده بود. غم تو، غم بزرگ من هم هست. می‌دانم باور نمیکنی! 
نگاهت کردم.چهره ی بانمکت را غرق بوسه کردم. با بغض  گفتم : من نماز نمیخونم ریحانه! خدای من اصلن شبیه خداي تو نیست ریحانه! محرم و نامحرمم رو خودم انتخاب می‌کنم نه مراجع تقلید. من گیس بریده، حجاب نمیکنم  ریحانه!مگه نه اینکه همه ی اینکارها گناهند. به خدات بگو بی انصاف این دردهاتو بریزه به جون من، نه تو که سراسر  زندگی ات را با باوری سخت به عبادتش گذروندی.من طاقت اذیت شدنت رو ندارم. 
 تو نگاهم میکردی. حرف نمیزدی. من حرف میزدم، بی که بتوانم به ملاحظه ی تو جلوی اشکهایم را بگیرم. 
گفتم :نگو آزمایشه و باید از آن... 
حس کردم نگاهت دلخور شد، حرف را عوض کردم:
بیا من زیر بغلتو نگهمیدارم بریم صندوقخونه ی کوچیک خونه ی فریبا اینا.  راستی میدونستی اونجا زیر پله ی اتاق طبقه اولشون بود؟! واسه همین تاریک بود. پنجره نداشت. ما بچه بودیم حالیمون نمیشد؟ جای دنجی بود برای حرفای یواشکی.نه؟! دیر شد. پاشو دیگه! فریبا منتظره. 
و خواستم  زیر بغلت را نگه دارم. سخت بود بلند شدنت. اما بلند شدی. یک دستت روی شانه ی من بود یک دستت به نرده ای که اصلن نمیدانم به کجا وصل بود. فکر کردم لابد خدای تو این را برایت گذاشته تا بهتر راه بروی. فکر کردم خدای هر آدم می‌تواند برای او چه کمک‌ها لحاظ کند و از دیدن نرده ها ذوق کردم، بعد که بیماری ات یادم آمد از خدایت عصبانی شدم. 
انگار شنیدی، نازک و بی رمق گفتی :من که شکایتی ندارم. 
این دستهای کم جانِ تو بود روی شانه های لاغر من ریحانه ؟؟! !! روزگاری باور کم جانی دستهای تو و ضعیفی شانه های ورزشکار من محال بود. تو به کجا وصلی که حتا بخودت اجازه ی شکوه نمی‌دهی؟! خیلی زور زدم  تا اشکهایم را نبینی. اصلن به چشم هم نگاه نمی‌کردیم. شرمنده بودیم که روزگاری دور به بهانه ی تفاوت تفکرمان قید عموزادگیمان را زده بودیم. صدایم از زور گریه ی فرو داده میلرزید گقتم :
دردت به جونم! اصلن هر چی تو بگی.... خسته شدی؟! سخت حرف زدی و می‌دانم اینبار اما راحت دروغ گفتی : نه.. 
خواستم بخندانمت گفتم:
فکر میکنی حالا که لنگامون دراز شده، من و مارباو تو و فرزانه و فریبا و فروزان و راضیه همه اونجا جا میشیم؟! (در  دلم فکر کردم مگر چقدر جای آن زیر پله ی تاریک بود که همه مان همراه بزرگی ِهوای بچگیمان، همراه درشتی صداقتمان، همراه بلند قامتی ِسادگیمان در ان جا میگرفتیم) تلخ لبخند زدی. با هم رسیدیم بازار سبزه میدان که یک پیچ فاصله تا خانه ی فریبا داشت. یکی صدا میزد بلالیه، شیر بلاله و بوی بلال کباب شده هوش از سرم می‌برد. یکی بوی ماهی دودیش را در هوای نمناک شمال پخش می‌کرد و دلم هوس سبزی پلو ماهی دودی و آب نارنج و دلال می‌کرد.زنان سبزی فروش کف سیمان  بیرون بازارچه چمباتمه زده، مشتری میطلبیدند، زنی لاغر  که به غروری شمالی ایستاده، انگشت‌های دو دستش را داخل چادر فلفل نمکی ِ  پیچیده دور کمرش گذاشته بود با صدایی که انگار از تریاک گرم شده بود بلند میگفت: تخم مرغ رسمی دارمبی. 
و اشاره اش به پایین پایش بود. تخم مرغهای پوست پیازی بزرگی که امکان درآمدنشان از شتر مرغها بیشتر بود تا مرغ و مصرانه میگفت :چه بووِر نکنی؟ کِرکه واسوئه.(چرا باور نمیکنی اینا برای مرغند) 
 به سمت تو برگشتم و گفتم:حاصرم قسم بخورم مرغاش بعد از زاییدن این تخما  ُمُردن و تو آرام لبخند زدی و به سختی گفتی قسم نخور، خدا خوشش نمیاد. 
آخ ریحانه ریحانه ریحانکم! تو چقدر وصلی که با اینهمه سختی در گفتنت، باز از قهر خدایت می گویی؟! 
من از هوای بی دود و پر شبنم شمال مست بودم. تو از تکرار همه چیز اما خسته. از تکرار بوی شمال، نگاه به بازارچه، بوی ماهی دودی و بلال و رب انار و قیل و قال زنان دستفروش.
حق داشتی عموزاده! هوای تازه میخواستی چه کار، وقتی هوای جانت اینقدر سنگین بود؟! 
با سرت اشاره کردی به عاقله زنی که خال گوشتی بزرگی پایین صورت چاقش بود و از روسری نیمدارش زده بود بیرون و با دیدن عابران تند تند میگفت : ها ها حاجی خانِم! بِروو، بَِوین  قچاقه غاز دارمی، گته سیکا (هی حاج خانم بیا ببین غازهای چاق دارم، اردک‌های بزرگ) و به طفلک های  پابسته و لولیده در هم که بی حرکت و تسلیم،  هر از گاهی مِگ مِگی ناله وار سر می‌دادند، به اشاره، لگدی آرام میزد.
 گفتم :اینو میگی؟! آره خال گوشیش چقدرم گنده ست!!!
سخت با صدایی نازک و آرام گفتی : نه... خانومه نه... غازها.. غازها چقدر.... شبیه منند... پابسته. غمگین... تسلیم...

و دانه ی درشت اشک روی گونه های قشنگت سُرید. آتش میزنی به دلم که هر روز واپس ِ تُست، ریحانه! ؟
حرفی برای گفتن نداشتم.
حرفهایمان را میشد آن روزها که زور بیهوده میزدیم برای اندیشه هایمان که حالا پِهِن بار هیچکدامشان  نمیکنند، بزنیم. 
چه حرفی مانده جز شرمساری اینهمه دوری خودخواسته؟! 
از پیچ  کوچه گذشتیم و به خانه ی فریبا رسیدیم. یکدفعه خواب شکلش عوض شد. ما کلاس اول بودیم. عمه جان طیبه جوان بود و زیبا. روی شاخه های خشک بعضی گلها پنبه و گل پلاستیکی رنگارنگ گذاشته بود.تمام حیاط گل بود.. من بودم  و ماریا جان و باباجان مامانجان. تو بودی و فرزانه و زنعمو جان پروین و عموجان ایرج. هیچ کس نرفته بود، اصلا عزاداری را تجربه نکرده بودیم، اصلا صدای سرود این قافله عزم کرب و بلا دارد  را نشنیده بودی و بوی تن سوخته ی شهدایتان در چزابه و گیلانغرب را نمیشناختی.  اصلا سرود چرخ صنعت به گردش فتد با سرانگشت زحمتکشان را نمی‌شناختم  و بوی تن تفتیده و باد کرده ی شهدایمان در قصر شیرین و سوسنگرد و اِوین نمیامد! فقط بزرگترهایمان را می‌شناختیم که روی تخت چوبی توی حیاط  عمه جان طیبه نشسته بودند و صندوقخانه ی رازآلودِ فریبا جان را. تو مثل همیشه لباست از همه قشنگتر بود. یک پیراهن بلند ماکسی با گلهای ریز با دامن کلوش بلند و آستین‌های کلوش تنت بود. گفتی این پیرهنو مامانجانم از رو پیرهن گوگوش برام دوخته( من حسودی ام شد) گفتی وقتی گوگوش میخوند «من و تو همصدای بی صداییم با هم و از هم جداییم» همین پیرهن تنش بود.پیراهنت زبان درازی می‌کرد و  به پیراهن همه ی مان میگفت زکی( باید به نسرین خواهرجون بگم یکی از همین‌ها برام بدوزه، یکوقت عقب نمونم)
باباجان داشت قلمه زدن را به شکرالله خان یاد میداد. شکرالله خان  مثل همیشه می‌خندید، روبدوشامبر تنش کرده بود و ناز عمه جان را میخرید. عمو ایرج داشت از اتفاقات توی خیاطخانه  گزارش شیرینی میداد. زنها چاق سلامتی می‌کردند و راجع به ماهرخ خانم، خانه محرم زنعمو جان عشرت میگفتند. 
ما هنوز کلاس اول بودیم و هنوز  تو و  فرزانه لباس‌های مامان جان دوزتان از همه قشنگتر بود،هنوز قد نکشیده بودیم، هنوز دامن پیراهنت ماکسی ات دلبری می‌کرد. از تو خواستیم روی پله ها راه بروی تا  دامنت را که  مثل لباس عروسها به زمین کشیده میشد تماشا کنیم. راضیه داشت برایمان فرفره رنگی درست می‌کرد. از روستا آمده بود کارگر خانه ی عمه جان شود اما رفیق جانجانیمان شده بود. من و ماریا و فریبا و فروزان و فرشته و فرزانه ذوقزده به پایین رفتنت از پله ها نگاه میکردیم و کشیدن دامنت روی پله ی عقبی که تو روی دامنت لگد کردی و  بد جور زمین خوردی. جیغ زدم و از خواب پریدم.  عموجان ایرج نبود که به دادت برسد. فرزانه رفته بود خیلی دور و صدای شکستنت دلش را پاره میکرد. یگانه مانده بود به طاقتی که ندارد کدام بار را بکشد، غم رفتن یکدانه دختر نازپرورده اش را یا غم آب شدن خواهرکش را. زنعمو جان  از افتادنت پیر شده بود و  با غم بیماری ات که شانه هایش را خمانده هی راه به راه می‌خواند نازک آرای تنِ ساقه گلی که به جانش کِشتم و به جان دادمش آب، ای دریغا به برم می شکند و من هنوز در تمام احوالات بیداری ام بیادت اشک میریزم.میدانمذ عموجان ایرج به زیر خاک هم دارد دست و پا می‌زند  تا شاید  درخت گردویی شود پرحاصل که به شاخه های پهنش تابی وصل شده تا نوه جانت را به شادمانی قلمه بزند،  دست و پا می‌زند تاذشاید درخت توسکایی پر بر باشد، سایه بانی برای روزگاری که تیغ آفتاب آزارت می‌دهند، تلاش می‌کند درخت بارهنگ شود  تا دخترکانت با آن مربایی شیرین بپزند و کامت را شیرین کنند. می‌شناسمش. از همانجا همه ی فکرش اینست که  حضورش  مایه ی لبخندت شود.
لبخند بزن ریحانه! تا رنگ غصه هایمان کم شود. 
چه شد که از هم اینهمه دور و غافل ماندیم؟ مگر نه اینکه هر کداممان به خدایانی وصلیم که یادمان دادند ببخشیم دوست بداریم. بد نکنیم و رستگار باشیم؟! چرا به خدای هم پریدیم. جوری که پاهایمان شکست و توانایی نزدیک شدنمان را گرفت؟!
بیا نوار عمرمان را  برگردنیم به خیلی عقب عموزاده! تمام آن قسمت نوار را که بوی بغض و مجادله و زور و تحکممان به هم را  می‌داد پاک کنیم. خب؟! با کائنات و جهان و مردمش، در صلح باشیم.  کاش از اول می‌دانستیم به زور وارد گلیم کسی نشویم، به زور کسی را به گلیم خودمان نکشیم. 
بیا برویم خوش رود پی، تمشک وحشی بچینیم. من در دهان تو بگذارم، تو در دهان من..  آنجور که دوست دارم دردت را به جان من بگذاری. آنجور که دوست دارم سلامت کج و معوجم را به جان تو.
دیشب در خواب دیدمت ریحانه!

چت گروهی

_مامانم شربت آلبالو درست میکنه بوی  اتاق آخری یه خونه ی مادربزرگم و میده

، بیاید ایناهاش  (مثلن که برامون ریخت) رفیق باید دست و دل واز باشه، نوش جون همتون. ایشالا که رنگ خونتون به همین شفافی و خوشرنگی !!!🍒🍒🍒🍒🍒🍒
_اخ جون، چه شیرینه!!!(مثلن که نوشیدیم)
*_این مزه ی خدا میده که؟!*
_خب اتاق آخری خونه مامان‌بزرگ هم مزه ی خدا میداد.
*بیخود الان بهمون دادی، بذار تو کوله وقت عصر کیف میده* (مثلن گذاشت توی کوله ی مثلنی اش)  واقعا اما ایموجی لایک فرستاد.
_بچه ها؟! موافقین یه مسیر رو با قطار بریم؟من از پرواز داخلی استفاده نمیکنم. با قطار بریم؟!

_قطار که عالیه، بهترین وسیله سفر با یک کوله پشتی سبک و یه عالمه چشم انداز متحرک و یک عالمه وقت برای گپ زدن و گوش کردن و چشم چرانی در دشت و صحرا
*ببینید بچه ها! قطارمون چه باحاله. درختا دارن تند تند میرن تا ما برسیم*
_منو ببرید ها. من بیام میتونم واستون تاکسی بگیرم نون بگیرم، نفت بگیرم ، رفتین خرید ، کیسه خریداتونو بیارم، بعد کلن در نقش آسیستان خدمات رسانی به مسافرین می مونم. جوج هم من میپزم.
_من گیاهخوارم
_همراهیت بیشتر از هر چیزی ارزش داره. رسم ما نیست کسی کیسه خرید کسی رو بیاره. سبک سفر میکنیم. کفش راحت بیارین. سحر خیز باشید. شراب و کباب ما همون طلوعهای بینهایت زیباست. چه گوشت بخوریم چه نخوریم مهم اینه که احساس هوایی بخورد.
_ راسش! من یه نصفه روز میتونم همسفرتون بشم  و باهاتون جوج بزنم و درینک و از اینا. اما اگه بیشتر بشه من شبیه   شِرک میشم.اسباب وحشتتونو فراهم میکنم. نذارین سیندرلاتون بشه شرک. خب؟همین دور و برا بریم که بشه غروب برگردیم خونه.
_آخ. یاد این نبودم اگه تا مقصد آرایشم پاک بشه چی. اگه ناغافل در کوپه رو یه غریبه وا کنه و منو  بدون خط لب ببینه چی؟ لبم خط نداره، خیلی به مداد لب وابسته م.
*تو که وقتی مهموندار قطار اومد، خط لبت سر جاش بود. حالا هم که داریم میریم شام خوشگلی. لباستو مرتب کن. بریم دیگه! گشنمه*
_من اگه پرو بال واکنم ، یه جا میخام مثلن گوشه ی پارکینگ طوری. همونجا چادر میزنم.
میخام شبا موقع خواب خودم تو خودم باخودم باشم.

«این چی میگه؟ مهموندار کجا بود؟شام تو قطار کیلویی چنده»

_چرا پارکینگ؟ میریم هتل ساحلی. چادرم میشه. عُلَمش میکنیم. اونجا زیر سقف آسمون قشنگتره.
*چه ستاره هایی!! بچه ها می‌بینید به اونا میگن دب اصغر*
_ای بابا... به تو هم میگن دب اکبر.  کجای کاری؟ ما داریم چت میکنیما!!!
*عه؟! ایناهاش!!! لیلا کیک اسفناج پخته،در ظرفشو باز کرده.عطرش قطارو برداشته، چی میزنی تو. صدای قطارو هم نمیشنوی؟*
«😵😵😵بچه ها من دارم ازش میترسم»
*یکم  میدی ببرم واسه کوپه بغلی؟ یه مادر دختر شیرازی تنهان. گناه دارن*
«یا ابرفرض. این خل شده؟ تمارض میکنه؟! یا چی؟!»
_ اینو ولش کنید. فقط کشک و قره قوروت و تخمه و لواشک  و بادوم زمینی هم بیارین.
_ با قطار بندرعباس  بریم
فقط زمستون باشه. خب؟
_ جان من بدون من نرید، من میام حتا چله تابستون. فقط بذارین من بیام ایران. باشه؟
*ای جونم اون کلاغه رو ببینین از پنجره قطار؟! هی همراه قطارمون داره میاد. انگار باهاش مسابقه گذاشته.میشه جمعتر بشینید منم جا شم؟*   «خوش سفر ی ها! از هفت دولت آزاد»
_ شما تشریف بیارین ایران!!! انشالله به سلامتی و شادی. لطفا تو برنامه ت یکهفته رو فقط برای ما بذار. بخدا ثواب روزه و حج واجبو  میبری. پارسال تابستون  یکی از دوستام  اومد. با نقشه  قبلی چند روزی از اقوام دزدیدیمش. راهی جز گروگانگیری نداریم. اگه موافق باشی.
*بچه ها اون گوسفندارو!کاش قطار وامیستاد من میرفتم وسط گوسفندا.آخيش! خداییش چه هوای پاکی داره از پنجره میاد تو.تو هم بیا کوپه ی ما. من خودمم بی دعوت اومدم!*
_باشه. اوف. اصلن هر چی تو بگی. 🙄🙄🙄
*یخ کردم یهویی*
«من بعدا یه کیسه خواب اضافی میارم، بهت قرض میدم  اندازه یه لیوانه»
*بعدا چرا؟! الان که میخام بخوابم نمیدی؟! من بیشتر از یه لیوان هم با این وزنم جا نمیخام، بیا همه خوراکیاو هل هوله هام واسه تو.خوبی سفرای این شکلی اینه که هر چی آدم دلش بخواد میتونه پفک نمکی و چیپس و ماست موسیر بخوره.اصلنم بیا بشینیم زرت و زرت  پشت سر بقیه حرف بزنیم، چرق چرق تخمه شور بشکنیم و پوستاشونم بی کلاس، بی کلاس، بریزیم وسط کوپه.هیچکی نیست که اخم اخم دعوامون کنه.هیچکی جز خودمون*
_😎😎😎
*اگه کوله ام بزرگه ببخشیندا. من باید علاوه بر بالش و ملحفه و پتو سفری  و بابلیس و سشوار و بیگودی و وسایل چیتان پیتان، کلی دارو دوا بیارم تا بتونم روزا مثل فنر باشم.*
_ اونا رو نیار. همین دشت و دمن برات شفاست.
«پس بگو....بنده خدا داروهاشو نخورده خل شده»
*واقعن شفاست؟!*
_ خیالت تخت
*یکی الانمو ببینه، فکر نمیکنه مشت مشت دارو باید بخورم که. مگه نه؟! ببینید چه خوب موهامو شینیون کردم؟! فقط اینکه روسریم قمبل شده، جاتونو تنگ کرده یکم اذیتم میکنه*
«_ کاش الان راستکی تو خیالش بودم،میبردمس تو دسشویی قطار حمومش میکردم. هشت تا وشگون میگرفتم بلکم در ست شه، بعد موهاشو میبافیم که خیلی جانگیره. سر عقل هم میوردمش»
_دختره ی آلا گیلیسون!
_لطفن یه مسلمون بیاد توضیح بفرماد که شینیون و آلا گیلیسون!اینا که میگین ، یعنی چی؟!
_برو گوگل کن. من الان اعصاب ندارم. میخام برم رویا ببافم. این دختره هم رو مخمه.
_کجا رفیق ؟رویا بافتن هم بدون رویا نمیشه که. بمون کنارش. بنده خدا کاری بامون نداره.
_ همه با هم  هرکی خواست با بکپک هرکی خواست با چمدون و موی شینیون و کراوات. فقط همه با هم بریم جنوب. میزنیم به دل دریا. اصن اگه از  اتوبوس دریایی جا موندیم با یه قایق موتوری میریم. کلن اتوبوس دریایی خیلی چیز ماستیه. جالبترین قسمت قایق موتوری اینه که قایق اجازه نداره بیاد اسکله. وسط دریا پیاده میشیم
کلی هم خوش میگذره. اونجا که پیاده می‌کنند کم عمق و آرومه. میشه دریا رو قدم زد.  البته اگه کوسه ها هم  نجابت کنن. باید مواظب باشیم پامون نره تو تیغه موتور یا کوله هامون جای ماهی، پر از سنگ نشه یا خیس خالی نشیم.
_استدعا دارم جنوب نریم با اینا که گفتی .
_ نخیرم میریم رو دماغه قایق وامیستیم تا عقده ای نشیم بعدا، به قایقرونم میگیم تند بره. دریای واقعی موج واقعی.
*چه باد خوبی داره میاد. اولین باره رو دماغه ایستادم. اصن اولین باره سوار قایق شدم. اصن اولین باره اومدم جنوب*

«خخخخخخخخ»

*اینقدر سکسکه امو به روم نیار. دست من نیست که. ذوق میکنم اینجوری میشم*

«یا خدا این از ذوق وزش باد خنک روی دماغه، دِماغش پکیده، سکسکه  هم میکنه، یه کدوممون هم  داریم ایراداشو میگیریم. بچه ها من میرم. تحمل فیلم ترسناک ندارم.»
_خداییش نخندین بچه ها!  گناه داره. سکسکه ست، بدترش که نیست. 😂😂😂😂😂
_ اینا میخان برن کوپه قطارو بذارن رو سرشون، اتاق هتلو آتیش بزنن.من نمیام سفر. منم شبخیر میرم لالا
_برین بخوابین  بچه ها! فردا نقشه ی سفر شمالو میکشیم. میریم فیلبند. میریم چلاو. با گاوها عکس میندازیم. با آدما، نه.
_راست میگی. خسته شدم. شبخوش
*چرا اینقدر زود رسیدیم خونه؟! نمیخواستم برگردم. میذاشتین رو دماغه قایق بشینم و پاهامو آویزون کنم. میذاشتیم از خانومای برقعه دارِ دستفروش سبد حصیری رنگ رنگی بخرم. هنوز با گوسفندا عکس ننداخته بودم. هنوز سمبوسه نخوردم. آواز (دخترون بندر با لب  خندون) رو از پسرای شیطون لب ساحل نشنیدم.چرا اوردینم اینجا؟! ببین!!! تا از سفر برگشتم صدای کرونا میاد، صدای واکسنی که نمی‌ذارن بخریم، صدای اعدامای هول هولکی، صدای دعوای ترامپ و بایدن، صدای تحریم و نرسیدن تجهیزات برا عمل، صدای دیوونه ی مسئولای دزد، صدای دنیای پشت و رو،  صدای بی دادرسی.نمیشنوی؟!*
_بخواب دختر! همه رفتن، همه گوشیشونو خاموش کردن و شبخیر گفتن. ،ما فقط خواستیم نقشه های الکی بکشیم و کمی بخندیم. کروناست، قرنطینه ست، پول سفرمون کجا بود. فقط شوخی بود دختر!
*اما من واقعنی رفتم جنوب، واقعی به آقای مهموندار قطار چیپس و ماست موسیر دادم. واقعی تو چشام لبخند زد. شوخی چیه؟ من واقعنی دارم اشک میریزم.*
: باور نکن... رفتن ما رو... جوج زدن‌ها رو. این زندگی غمگین رو، اون رویاهای بافته رو. دوستت دارم. بگیر بخواب
  *باورش کردم، من رویا ها رو باور میکنم! من تا حالا ششصدهزار تا شمال رفتم، چهارصد هزار تا جنوب، شش هزار تا کویر.اما خب میگیرم میخوابم،آخه صبحایی که خونه ام باباجانم عصا زنون میاد کنار تختم. بیدارم میکنه. با صدایی لرزون میگه نرو، یکم  دیگه بیشتر بمون.آره میگیرم میخوابم*

دلم میخواهد

راستش دلم خیلی چیزها  می خواهد اما رویش را نداشتم بگویم. اما وقتی وارد ششمین دهه ی عمرت میشوی، می‌ترسی لال از دنیا بروی بی یک عدس درد دل. 

 دلم ماتیک سرخ زدن و رقصیدن وسط میدانی که شبیه میادین اینجا غمگین نیست را می‌خواهد. مثل رقصیدن وسط میدان باستیل یا کنکورد ِ پاریس. 
میرقصی بی که هیچکس به زنی میانسال با رژ سرخ که به آهنگ طبیعت، اتومبیل، بوق ها و آواز خوانهای دوره گردش، می‌چرخد و قِر می‌ریزد، بخندد. 
 پریدن میان برفهای سفید ارومیه و سُر خوردن وقتی باد لابلای موهام را میکاود و لچک زورکی به سرم نماسیده، 
 دنبال اردک‌ها دویدن و از صدا و قر باسنشان محظوظ شدن. 
البته که بعضی دل خواستن ها را نمی‌شود گفت، حتا نمی‌شود نوشت با اینکه  دل خواستن عار نیست، آنهم اگر یواشکی باشد. 
.اینکه عار می‌شود به چشم همگان آنست که به واقع انجام بپذیرد.  می‌شود هیچکس نفهمد حتا یکتا زن دیوانه ی  پیرعلم که از نیامدن یارش مجنون شده و وقتی نگاهت زیاد به جانش بیفتد رویش را تنش را سمتش را به کنج دیوار می‌کند و ساعتها همینشکلی می ایستد.
(چرا اینقدر بعضی منتظرند؟! اینقدر بعضی رفتنی؟!)
دلم یک ایستگاه می‌خواهد با ساعت دیواری اش که بی‌حرکت روی 4 عصر مانده در سه شنبه ای آفتابی که هر که آمده مانده و هر که رفته، بر نگشته.  دلم  راه رفتن روی ابرهای فیلبند، یخ زدن توی مه سحرگاهی چلاو، شنیدن ماغ  لذت‌بخش منگوها(ماده گاوها) از رهایی وزن سنگین شیرشان، گوساله شدن و گوساله ماندن به وقتیکه گاوهای بالاسرت حرف آدم نمیفهمند. میخواهد
دلم لچک از سر زیور و جاندده و باقی مزدگیرهای شالیزار برداشتن وقتی گرما هلاکشان کرده را می خواهد.
دلم بوسیدن دستان پنبه زن لحاف عروسی ام  را می‌خواهد که جوری  آرام پنبه زد که مرواریدهای دوخته به مخمل قرمزش نشکند.
پنبه زدن محکم و بی توجه ام به  زندگی بالادستیهای نامرد دزد آدمکش مملکتم را نیز...
دلم «این روزهای زهر تمام شود و باران بیاید و  زیر باران  شبیه موش آبکشیده شوم و به کلاغهایی که مثل من باکی از خیس شدن ندارند خرده نان بدهم و زل به ردیف درختهای بلند تبریزی بزنم، کمی بروم کاهو پیچ و ولیک و خرمالو بچینم و بعد برگردم و از سر نقاشی کنمم» را می‌خواهد. 

به خیاطخانه رفتن و  دامنی با حاشیه گیپور دوزی دوختن می‌خواهد.
 کلاه پشمی زرد  با منگوله ی سبز روی نوکش  بافتن، به  بازار رویان رفتن و از بساط زنان ترکمن روتختی گلدوزی شده خریدن/ از جاده ی سرخرود گذشتن و تا خود ِ بهنمیر  لی لی کردن می خواهد. حتا سر صبرتر از اینها نقاشی کردن هم.
دلم می‌خواهد بی ترس نیش زنبور و زنان و زِلتیکه ی حرف درست کن با زنبورداران جواهر ده چاق سلامتی کنم. فیلم زندگیم را بکشم عقب‌تر و ننه جان موچیک را قبل از رفتنش به ابد، ببرم مشهد و بگذارم تا دلش می‌طلبد در حرم بماند، مُهر و تسبیح نارنجی و زرد بخرد و اصلن هم به گالشهایش ایراد نگیرم.

کاشعلی می‌خواهد چلوار برای تنبان ندوخته اش بخرد، من کرباس برای بوم نساخته ام، اقدس جون هم یک لگِ استرچ مردافکن  برای مانتوی بازش. دلم می‌خواهد پول چلوار کاشعلی و کرباس  من و لگ استرچ مردافکن  سر هم شود و بشود شلوار  لی لوله تفنگی ای که  کاشعلی آرزویش را دارد. بعدش برود سر دوراهی قبرستان بایستد و به دخترکان مادر مرده و یتیم مانده پز تیپش را بدهد. شاید هم کمی پول اضافه آمد و زنجیر هم برایش گرفتیم برای چرخاندن توی دستهایش که وبال گردنش نباشد و یک کاری بکند. 

آخر شما ندیدید که.!!! همیشه دو دست کاشعلی به وقت صاف ایستادن زبان در می‌آورد تا از بلاتکلیفی و اویزانیش شکوه کند. دلم می‌خواهد کاشعلی بلند بلند بخندد...

نه...اصلن همه اش را بی خیال شو... درین جهنمی که سرگردانیم فقط یک چیز را تمنا دارم.... بلند بلند بخندیم... من، تو، کاشعلی، اقدس جون، ننه جان موچیک  و همه. بلند بلند بخندیم. بلند بلند قدم بزنیم تا برسیم. بلند بلند ببینیم و آخرش روی بلندی تپه‌ی سرسبز  وازنا تمام شویم.

حمام عمومی

بیاد دارم نزدیک امامزاده ای در بربری محله حمامی بود قدیمی و پر مشتری. مامانجانمان هفته ای یکبار  دستمان را به دست علیمار دلاک میداد و میفرستادمان آنجا. باید روی صندلی ارجش مودب مینشستیم تا نوبتمان بشود. نمره را که می‌خواندند درب ِ یکی ازین نمره های چرک که مردک پشمالوی قبلش به  موزاییک دیوارش تیغ‌ مستعمل و  نصف و نیم ِ ناسِتش را چسبانده بود و نکرده یک آب به موها ی ریخته و چرکهای تنش بزند تا از سکوی حمام پاک شود، باز میشد.آقای خدمه( عباسه پِر) هم از الکی لنگ کثیفش  را به پلاستیکِ رختکن و آبی هم به حمام میزد که یعنی حالا گُل شده و بفرما.حمامی هم بلند داد میزد علیمار!  بچه های واسه، کوکاکولا، کانادادرای، آلاسکا بهیر. بعله، مامانجان ما بچه های گردن کج ِ  به وعده ی آلاسکا و نوشابه تگری و شامپو پاوه. ی کوچک بالشتکی راست شده را  به علیمار دلاک  میسپرد  تا برقمان بیندازد. انگار کن یک بلور.

علیمار جان دلاک، قیافه ای سیاه و چروک داشت. ریز نقش بود  با بدنی پیر و لاغر و گوشتهای آویزان. چشمهای گود رفته ی ریز، دندانها و سفیده ی چشمانِی زرد زرد  اما تا دلت بخواهد جان داشت  و صدایی گرم و بی خش . میگفتند  همیشه زیر زبانش تریاک می‌گذارد. آواز که می‌خواند آدم خیال می‌کرد صدایش  از همه سوراخ سنبه هایش می‌زند بیرون. اِکو داشت انگار. خلاصه که  اولش علیمار می نشست روی سکو و ما را می‌گذاشت پایین. با دو پای استخوانی محکم‌ش سرمان را سفت می‌گرفت و انگار کن روی سرمان شاداکو میرقصید. محکم چنگ میزد، بعد ناخن‌های تیزش را با کف زیاد لای سرمان می‌کشید و میخاراند بعد از زیر گردنمان را چنگ میزد تا پیشانی و آخر هم با سينه ی  دستانش هی سرمان را میمالاند و سر کوچکمان تلو تلو خوران در محاصره ی چنگالش بود. نفس که کم می آوریم با خست کمی آب می‌ریخت روی صورتمان  تا. راه نفسمان همراه  جیغی کوتاه باز شود و از سر شروع می‌کرد. من بارها مرگ را درین شکنجه های علیمار دیدم و بارها خواستم اعتراف کنم که باشد غلط کردم. من بودم که وسط لنگت را جر دادم. سفید آبت را هم  انداختم توی راه آب تا کیسه نکشی اما هر بار اعترافاتم را می‌گذاشتم برای روز مبادای شکنجه هایی هولناک تر از اینها. 

علیمار به احترام مامانجان  بی دریغ و جان بر کف کیسه مان می‌کشید. همیشه یکی دو لایه پوستمان نیز همراه چرکها  میریخت. 
گردنمان را میگرفت وسط سینه های آویزانش. آنوقت  تنمان را، صورتمان را همان گردن ِ گردن شکسته مان را و بلاخره دست و پایمان را که از منظر او چرکیترین انداممان بودند میدرید.

قسمت دوم
و آخر که بدن بی حسمان را می‌گذاشت روی رانهای چروکیده اش، شوخیش می‌گرفت و توی لیف پارچه ای پف می‌کرد و میگفت آ برو برو تن په بشو ( اهای برو برو تن و پهلویش را بشوی) و من ترس را در صورت بخت برگشته ی خواهرم که قرار بود تمام این مراحل را بعد از من بگذراند میدیدم. 
شکنجه ها که تمام می‌شد میخندید و بلند میگفت اااااعووو عباسه پِر وچونه وسه آلاسکا هده... ( آهای پدر عباس، برای این بچه ها آلاسکا بیار) کوفت می‌خوردیم بهتر از آلاسکایی بود که هر کداممان لنگ و لاش و درازکش لیسش میزدیم و گاهی هم  وسط لیس زدنش خوابمان می‌برد.
 علیمار به سفارش مامانجان  به زور یک یقه اسکی زبر را تنمان میکرد. از همانها که  انگار وقتی میپوشی مورچه ها زیرش دارند راه می‌روند و پوست تنت را  میجورند.
 روی سرمان هم لچک سفید می‌بست تا سرما نخوریم. با پوستهای چروک چروک شده از نظافت زیاد و گونه های  گلی و دستهای از هم باز( اگر زیر بغلت به هم می‌خورد داغ دلت تازه میشد) میرساندمان خانه. یک استکان چای می‌خورد و با آب و تاب به مامانجان میگفت :وچون مشک و مرواری بهینه، چرک داشتنه این قاعده ( بچه هات مثل مروارید و مشک شدند. چرک داشتند این اندازه) و در دادن اندازه ی چرک هایمان دچار تردید میشد. اول انگشت بلنده بعد انگشت سبابه و آخرش شستش را نشان می‌داد  و وقتی اخم مامان را می‌دید خوش را جمع می‌کرد. آن‌وقت‌ها شست معنی لایک نمی‌داد که! آن‌وقت‌ها لایک یعنی کیسه های زبر، شستن وحشیانه ی سر با صابون برگردان، یعنی مثل پرنسسها به وعده های خوب بروی و مثل کرگدنهای زخمی اما  تمیز برگردی.گرچه لایک اینوقت‌ها هم زیاد باور پذیر نیست. ما فکر می‌کردیم بضاعت  شکنجه در همین‌هاست تا روی دیگرش را هم دیدیم
یکروز که مامانجان به وعده ی کانادارای تگری مجبورمان کرد همراه علیمار جان حمام بربری محله را زیارت کنیم. علیمار بخاطر شلوغی نوبتها  ما را به حمام عمومی برد. فضایی مه آلود و تاریک با نورهایی محو شده لای مهی سیاه و  ردیف خوفناک پیرزنهایی  که یک گوشه نشسته بودند و از پشتشان شاخ گاو در آمده بود. یک گوشه هم زنان سفیدک زده ی  بی حیایی  که بی هیچ پوششی هر از گاهی  با نوک انگشتانشان با خست به سفیدکهای مالیده به تن و صورتشان آب میپاشیدند ( البته که بعدها فهمیدم  پیرزنها مشغول حجامت بودند  و از پشتشان شاخ در نیامده و زنان بی حیا هم سفید آب مالیده بودندو  در انتظار تا خیس بخورند و چرکشان بیشتر بزند بیرون)

​​​​از دید من تمام پیرزنان شاخدار انجابا دندان‌های زرد یا دست دندان‌های برداشته شدهو ابروان پر و چشمهای گود و لبخندشان ترسناک می نمودند. بگذریم که حالا اینقدر ترسانده شده ام که خوف از هیچ چهره و اخلاقی ندارم.

چند حوض گود و بزرگ انجا بود که هر از گاهی یکی ناغافل از آن بیرون می گرید یا خودش را در آن پرت می‌کرد و در سیاهی خزینه گم میشد.

خزینه بوی بدی میداد،. تو انگار همه ی حصار، محتویات دل و روده شان را برای همان نقطه لحاظ کرده بودند.

یادم می‌آید آنجا با تمام ترسها و شکنجه های علیمار جرات گریه نداشتیم. علیمار مرتب در حال پوست کندنمان  میگفت شبهااینجا آدم‌هایی در آمد و رفتند کف پاهایشان سُم دارد.

میگفت آنها همینجا عاشق چند تا آدمیزاد لخت و عور شدند، وصلت کردند و بلکم حالا بچه ها و نوه ها و نبیره هایشان همین اطرافمان باشند. می گفت حواستان باشد که اصلن از گریه و زاری و نق و نوق بچه جماعت خوششان نمی آید.

اینطوری بود که به آنهمه درد، این قصه هم اصافه شد.

همان شد که ما دیگر بی هیچ آخ و واخ و بهانه ای، مطیع و سر به زیر، در چنگال علیمار، شکنجه هایمان را متحمل می‌شدیم. 

با چشمهای گشاد زل به پاهای  زنان بی حیای سفیدکی، پیرزنان شاخ پشت و دخترکان لنگ بسته ی ترگل ورگل می زدیم. تا مبادا یکیشان سم داشته باشد و تا بجنبیم ما را به عقد پسرش در  بیاورد و خدا عالمست بعدش چه شود!

 

علیمار از آن روز به بعد پیروزمندانه  با برگ برنده اش میبردمان حمام عمومی.

سر تلو تلو خورده مان را این طرف و آن طرف می‌چرخاند و از لای گوشهایمان هم چرک می‌گرفت.

گردن شکسته مان را لای سینه های سیاه چروکش می‌گذاشت و به قصد کشت کیسه مان می‌کشید و در کوتاهترین ثانیه طاس آب داغ را روی سر و صورتمان می‌ پاشید.

خیلی زیر دوش نگاهمان می‌داشتیم.  لابلای هر کجابمان را باید زیر دوش داغ می‌گرفتیم و دم بر نمی آوردیم. شانه ی راست، شانه ی چپ. باسن مبارک و امحا احشایش. زیر بغل و آنجا که نگفتنش بهتر.

ما واسپرده به دستهایش، زَهله تَرَک به پاهای زنان لخت و عور زل میزدیم... جیک نمی زدیم.

حالا هم با این سن جیک نمی زنیم. فقط هی به پاها نگاه می‌کنیم. سر به زیر و ترسانده شده. بی که دریابیم شاید، فقط شاید اجنه ها آزارشان کمتر از حرفهای رعب آور علیمار جان‌ها باشد.

راصی شدیم به مشت و مالهای شدید تا درگیر ازین بدترش نشویم. بی که آخرش بفهمیم هیچ جگری بعد از اینهمه آزردگی و جان کندن با کانادادرای و آلاسکا تگری و وعده های از الکی خنک نمی‌شود...

به

انسان

امیدی

نیست

اتصال

اگر ننه جان ِ (ریکا کیکیو) ، بچه های کوچکش را روی کول او نمیانداخت، اگر( اِزا) هی تند تند سردی اش نمی‌کرد و توی پیژامایش نمیشاشید، اگر (ممل دراز) سر و صورت مبارک همه را به وقت حرف زدن خیسِ آبِ دهانش نمی‌کرد، یا (آریف) پاهایش را وسط اتاق کوچک دایی جانم دراز نمی‌کرد و جورابش بوی ترشیجات و باقلا پخته نمی‌داد، یا ( آقا قِد قِد) نمی‌رفت بالای سقف حمام عمومی و از قسمت کوچک شیشه ای سقف به زنان برهنه ی روستا زل نمیزد و ( آقا لَر)  لای علفهای بلند کنار چشمه قایم نمیشد و  پنهانی از آواز و آب تنی دخترکان نیم برهنه حظ نمی‌برد، شاید هم الان زندگی ام شکل دیگری بود. خدا عالم است. شاید من الان یک دستم وافور بود یک دستم سیگاری. شاید به جای الان  که از توی رنگهای ریخته ی روی بوم نقاشی ام دنبال تصویر میگردم، توی فنجان شکسته ی خانه ام که حتمن همسر ِ بداخمم به طرفم پرت کرده و من جاخالی دادم و خورده به قابلمه ی مسی قدیمی ام و شکسته، در حال گرفتن فال دخترکان عاشق و آزمند بودم. هی از الکی میگفتمشان  یکی عاشق تست و آنها قند توی دلشان آب میشد... هی از الکی میگفتم پارسال یکی از دنیا رفته و آنها یاد پسر نوه عموی اقاجانشان می‌افتادند و با حیرت نگاه ِ هم می‌کردند و پچ پچ کنان  از اینهمه غیب گویی ام تعریف می‌کردند.... اصلن شاید  الان کلی کوچ و کلفت داشتم و از زیادیشان هفتمی را به کول بچه پنجمی، پنجمی را به کول  اولی که با همین وضعیت  به نامزدبازی می‌رفته و ششمی  را روی شانه ی کیوکیو که از نام باباجان کیکیویش برداشتم، می‌بستم و برای باباجان کیکیوش می مُردم (خدا به دور) 

دیروز عمواَل آلا خان زحمت کشیده و برایم دو گوني پرتقال و برنج فرستاده.  هی گونی را بو کشیدم. همسرم که خدا را شکر احوالات  ِ ریکاکیکیو و اِزا و ممل دراز و آریف و آقا قِدقِد و آقا لَر را ندارد و از آنور بام افتاده و دیسیپلین و پرستیژش، نَقل ِ خاص و عام شده، گفت : این دیگه چه بساطیه وسط کرونا ؟! مگه ما از لای بوته عمل اومدیم که اینطوری به گذشته ت چسبیدی؟! 
  نگفتمش  که  اینها بوی شمال  می‌دهند. نگفتمش یادِ شمال هوایی ام کرده. یاد سترکا، آلو جنگلی، اشپل ماهی، ماهی دودی و ترش ِ انار...  نگفتمش من فقط بیست سال آنجا بودم و آن بیست سال، به سی سال اینجا میچربد و نمی‌دانم چرا؟! 
نگفتمش چون راست می‌گفت من مثل کَنِه به قدیمهایم متصلم و باز هم نمی‌دانم چرا. 
 امروز اما هنوز فکر میکنم هر که شلوارش را، راه به راه خیس کند، شوهر خوبی نمیشود یا خوبست  مرد جورابش بو ندهد، یا  درست است مامانجان یک پسر  از او کار مردانه بخواهد... مثلا ازو بخواهد برود نشا، برود گوسفند چرانی، برود  چهارشنبه بازار شهرشان و سبد حصیریها و زاکتها و شال کلاههای بافته ی خواهرجانش را بفروشد و پول در آورد. یا عاقل شود و درس بخواند و بتواند خرج اهل و عیالش را در بیاورد. هنوز فکر میکنم، چه خوبست از راه ِ رفته ام پشیمان نیستم. هر بلا و مصیبت و شادمانی و مسرتی که بر سرم ریخت بهانه ی پریدنم شد و هنوز هم فکر میکنم مامانجان باباجانها چقدر در عاقبت بخیری بچه جان‌ها شان موثرند.
و هنوز هم... فکر... میکنم.

محمد جعفر ابراهیمی

یکبار شنیدم گفته بود اینکه منو ببینید و رو کاغذ شکلمو بکشید  که هنر نیست.

هنر اینه که منو از ذهنتون بکشید.
منم کشیدمش.براش فایلشو فرستادم. خیلی خوشش اومد. 
گفتم آخه اصلن شبیه خود واقعیتون که نیست. 
گفت (من همینم که دلت دیده، نه اونکه چشمت میبینه)
قرار شد در دیداری هر چه زودتر به خودش تقدیم کنم. دنبال قابش میگشتم.
فکر کردم یه قاب سفید چوبی براش بگیرم با هفت سانت حاشیه ی سفید برای پاسپارتوش.بعد فکر کردم نه، نه ده سانت حاشیه ی سفید به کارم  جلوه میده. بعد فکر کردم بذار چند روز بگذره تا اندازه ی دقیق پاسپارتوشو با خرید یه مقوای سفید امتحان کنم. چند روز گذشت... بعد روی نوع قابش گیر کردم. یک کم دوباره روی نقاشیم، کار کردم.اون بقول فروغ به درخت و آب و آینه پیوند خورده بود. پس یه کار کنم درختای روی سرش بیشتر بزنند بیرون. دنبال یه قاب تو گود چوبی میگشتم. قابسازیایی که می‌شناختم نداشتن. وسواس گرفته بودم:"خوبه حالا که خودشونم شاعرن یه شعر هم ضمیمه کنم براشون؟! نه، که چی؟ زیره به کرمون ببری دختر؟!" بعد کار داشتم.خونه تکونی هم بود. کار داشت.تازه تا وقت خونه تکونیش اینو بهش بدم خوبه.درگیر بودم. اون درگیرتر.عید شد." حالا اصلن تابلوی من چقدر مهمه مگه، اینم زیره به کرمون بردنه،بیخیال"" ولی آخه دوبار تاکید کرد؟! دختر میدونی خیلی خری؟! "
اونوقتا ماسک نمیزدم که! اما انگار رو عقلم یه ماسک گنده ی سیاه زده بودم. عقلم به رفتنشون نمی‌رسید. باور مرگ بعضیا محاله! 
چقدر بده که یهو میبینی امانت رفیقت، استادت، عزیزت رو بهش ندادی و اون رفته به ابدیت. چقدر خجالت میکشی ازینهمه بیفکریت. دیدار میسر نشد. وسواس دیدار یه استاد خیلی آزار دهنده ست." تو دوبار این حماقتو کردی ابله!چرا از دیدنشون ابا داشتی؟" 
 شنیدم مغزش ازینهمه شعر و ایده و حرف سکته کرد.بعدازون یه استاد دیگه ام هم بخاطر ماسک روی عقلم، ندیده از دست دادم. ندیدنشون داره آتیشم میزنه. 
اما میدونم ارواح ما در جایی هم رو ملاقات خواهند کرد. ما روزی به ارواح تموم عزیزان رفته امون پیوند میخوریم.  و اگر نه زندگی یعنی چی، واگر نه مرگ یعنی جی؟! بودن و رفتن ما آدما اونقدرها هم پیچیده نیست. بودنی بعد از رفتن هست و باز هم بودنی بعد از رفتن و باز هم.ما هی تکرار میشیم با شکلی دیگه، با هیبتی دیگه، با روحی بزرگتر. 
«کائنات »کار خودشون رو خواهند کرد.
اروم باش خودم!  هرگز به این رفتنها جدی نگاه نکن. روزی نوبتت میشه.آروم باش خودم! 
تولدت مبارک استاد ابراهیم جعفری عزیز!

#رویابیژنی #نوشته های_رویا_بيژني #ابراهیم_جعفری #نادرافشاری  #آروم_باش_خودم