از تو کمی عصبانی ام

که پنجاه ساله ام کردی و نیامدی

از تو کمی عصبانی ام

که گیج شدم بسکه مِه آلود شدی

از تو کمی عصبانی ام

که گفتی به شمال می پیچی و جنوب پیچاندی

از تو کمی عصبانی ام

که میز شاممان سالهاست در "حالا می رسم ات " گیر کرده

و نان ِ تازه ی دِه به مسیر رسیدنت کپک ...

از تو کمی عصبانی ام

که انگشت پام در کفش ِ بلند ِ منتظر/ انگشت نما ماندند

و صورتم با ماتیک ِ مدام سرخ

به زن ِ سبکسر ِ ابلهی می مان،د / که "من " نَ...بود!!!

از . . . تو . . . کمی . . .

که تنها دلبستگیت دستکش های وفادارت بود

چون وقت ِ کُشتن هر روزه ام

رَدی نمی گذاشت

از تو برای خیلی چیزها ی ریز و درشت/ فقط کمی / فقط ... کمی ...عصبانی ام...

باور کن خیلی کم ... خیلی کمتر از کم ... دلتنگ نشو. خب؟

مسافران ِ قطارهای تند رو که تقصیری ندارند/ مگر نه؟

مثلن تو که دست خودت نبود / مگر بود؟

همه اش دست ِ آن قطار ِ فاحشه ی سالها دور بود

که با دودِ آرزوهای من تن به ریلها داد

تا تو باز بپیچی ...باز بپیچی ....

بپیچی ....

بپیچی...

بپیچ در تن ِ بعدی ...

وطن بعدی

تن بعدی

وطن بعدی

تن بعدی

وطن بعدی

تن بعدی

تن بعدی

تن