خراب کردی. بیش از آنچه در تصورت هست، خراب کردی.
شاید درستتر آن باشد که آدم بی اعصاب، برای وعده ی دیدارش به خصوص اولین دیدار، قرصی ببلعد یا مدیتیشن کند یا هر چه که اسباب گند زدن را بهم بزند، قرقره کند و بعد بیاید و با صبر و قراری معقول گپ بزند.
نیست که!
و مدام این اتفاق ناخوش، آدم‌های دست پا چلفتی را مضحک می‌کند و دست مایه ی حرف  حریفان.

میدانم حالا میگویی آنچه از تو متبادر شده ، حرفهای خودت نبوده. 
میدانم میگویی ملغمه ای از خجالت و دستپاچگی و استرس بوده که موجب شده پرت حرف بزنی، بیهوده بخندی یا متاثر شوی.
میدانم دوست داری بگویی خیلی بهتر ازینی هستی که نمایان ِ من کردی. 
میدانم، چرا که من  نیز از این دست حماقتها داشته ام.
اینقدر بیهوده و نابه جا و  بی که دلم بخواهد خندیدم!
 اینقدر  از الکی مشعوف شدم یا سرافکنده!
اینقدر خودم نبودم و یکی که نمیشناسم با دهانم چرند گفت و با دستهایم مهربانی کرد که نگو. 
.
لعنتی!  برای برگشتن ِ ذهنی که در موردت مسموم شده و خیلی زیاد هم مسموم شده و خیلی زیاد و خیلی زیاد  و خ... ی... ل.... ی... چاره ای جز این نداری که مهربانانه تلاش کنی اعتمادش را برگردانی.

حالا به هر طریقی که می توانی...
 به
هر
طریق
که
می
توانیم.  

نمیدانم این مهم شدنیست یا نه اما می دانم برگشتن و بی کینه لبخند زدن چندین برابر وقتی را میطلبد که خراب شدن .

 مسمومم کردی لعنتی!
کاری کن بالا بیاورم. 

#رویابیژنی #رویابیژن #نوشته_های_رویابیژنی #مسموم #لعنتی#برخورداول #حماقت #او_من_نبودم

دگمه

همیشه رویایی از بچگی ام تکرار میشد، هنوز هم.
هر وقت چشمهام به بساط دوخت و دوز میافتاد دور از چشم همه دکمه ها را جمع میکردم. این تنها دزدی تمام عمرم بود که هنوز بابتش پشیمان نیستم. دزدی هایی که پشتش آرزوهای قشنگ باشد که گناه محسوب نمیشود. مگرنه مردم جان!؟
حالا هم دکمه های رنگین جمع می کنم به خیالی محال .
اما وقت ِ بچگیها هیچ خیالی محال نیست.
هر روز چند تا دکمه جور میکردم. حتی اگر شد از کت باباجان شلوار دادا پیراهن مامانجان و کلی لباس خودم و توی باغچه میکاشتم و هر روز می دیدم باغچه به من پوزخند میزند.
آخر هر بار که باباجانربه گُلها آب میداد، گِلهای بدجنس دکمه بالا می‌آوردند.
اما یک وقتهایی هم باغچه دلش برام می سوخت و دکمه را توی خودش پنهان می کرد.
چرا میخندید مردمجان؟!نخندید. خب؟ من فقط دکمه می کاشتم. جنایت که نمیکردم!
توی خیالم دکمه ها درخت می شدند. توی خیالم درخت هاخیلی دکمه می‌دادند. خیلی دکمه ی رنگ رنگ .
چشمتان را ببندید و فکر کنید خیالم چقدر قشنگ بود؟
آن وقت از خیالم ذوق میکردم. کلی اتفاق خوب بود که می شد با درختهای پر دکمه بیافتد.
مثلن قیافه ی حاجی خطیر را توی ذهنم تصور میکردم که دهانش دکمه داشت تا بیهوده ناسزا نگوید و اجاره خانه را بالا نبرد. اصلن نه حاجی خطیر، همه دهانمان دکمه داشت.
مثلن من و نفیسه هم.آنوقت سر ِ از الکی حرفمان نمیشد و قهر ابدن وجود نداشت.
تازه چشمهایمان هم دکمه داشتند.
آنوقت هیچ مرد هیزی زیر ِدامن کوتاه هما خانوم را زُل نمی زد تا گناه کند.
روی قلبها یمان هم دکمه داشت آن وقت همینجوری سر ِ خود واز نمی ماند که هی تند تند عاشق شود.
اصلن من همش در خانه ها را با دکمه می دیدم. کلید و قفل نبود که.
آن وقت هی همه به هم سر میزدیم .
مثل حالا اینهمه درد تلنبار نمیشد توی تن و روح آدم و اینهمه همه بی خبر
همیشه دم ِ عید این دکمه رنگی ها را می کاشتم تا جوانه بزنند مثل بنفشه ها.

حالا مشغول خانه تکانی ام. یک عالم دکمه ی رنگی نگاهم می کنند.
نگاهشان می کنم. می خواهم دست از خانه تکانی بردارم و خیال کنم دکمه هام درخت شدند و چلچله ها روی ساقه هاش آواز می خوانند و دهانم دلم خانه ام چشمم دکمه دارند و دیگر اشتباه نمی کنند.
راستی هر چقدر دکمه ی بی مصرف دارید برای آرزویم کنار بگذارید.آنوقت بجای گل برای نمایشگاهم / یا تولدم یا هر چه و هرچه هدیه اش کنید به من خب؟ به جان خدا خوب نگهشان میدارم.
مامانجان همیشه میگفت اگر مدام به یک در قفل محکم بکوبی عاقبت باز می شود.
خدا را چه دیدید؟

نوشته ی سال 1390

#رویابیژنی #نوشته_های_رویابیژنی #دکمه #خیال_قشنگ #مردمجان #رویابیژن

تلاش می‌کنم زیاد سخت نگیرم. درون گورم راحت دراز بکشم و مثل کسیکه ملحفه ای سفید دورش کشیده و می‌خواهد برای دیدن رویاهای زیبا بخواب برود،خودم را برای رویاهای موافق و زیبا آماده کنم.

ملحفه ی سفید، روی تختم وِل شده. به هرزه ای می‌ماند که بساط دلبری را پهن کرده و منتظر جنون منست. 
دوست دارم جوری در آن گم شوم که راه بازگشتی نباشد.
جوری دورم بتند که انگار  گره ای  کور.
باز نشود از من... باز نشوم از رویای توی خواب. 
 تعجب نکن. خب؟
زندگی بالایش یک درد است و پایینش هزار درد.
و لک لک‌ها هم گاهی بیزار از بلندی می‌شوند و  انتخاب ِ سقوط می‌کنند.
 
حالا
فقط
دلم
خواب
میخواهد
بی هیچ بیداری ِ مهوع ِ لزجی

#رویابیژنی #رویابیژن #رویا #خستگی #سکوت #خواب #مرگ #زندگی_به_زحمتش_نمیارزد