ا

الووو
بووق
_الوووو؟!
_بوووووق
به فریادی بلند_ الو؟!
(هیس ابله! سرش زار نزن، این گوریست خالی، مرده ای بی کفن هم ندارد.
هیس ابله! دنباله ی بلند ستاره ها را در خاک خیس نمیگردند، مهمان خانه ای نباش که صاحبخانه ی متبرکش به نورسرسپرده ) 
_الووو؟ ( هیس ابله! هنوز آفتاب میتابد، اتومبیل‌ بوق میزند، درخت بار میدهد، زمین به سرسبز کردن نهالها مشغولست، چشمه به سیراب کردن، همسایه به ماتحت پوشک شده ی پیرمردی علیل می‌خندد، کجای کارت لنگ می‌زند که فرو رفتی؟) _الووو
( زنی فرش از غبار میتکاند سمت نور، پسری نوبالغ از سیگاری پنهانی کام می‌گیرد، مردی زیرباران زار میزند، زنی حتا نفسهایش را به عشوه پشت گوش زندگیش رها می کند. یکی باباکرم می‌رقصد، یکی غمباد گرفته، کوری که نمیبینی؟ ) 
_الوووو
( هیس! بگذار بچه گربه ها بازی کنند، بگذار آن  خمار مست ملنگی که سیگار می‌گیراند به مجاب مردانگی منسوخ شده اش لگد به زنی هرجایی بزند ، ، رنگ ها روی بوم مینشینند، دستها روی دست... سنگ روی سنگ... لال شو لعنتی!) _الو
(هااااااه بیچاره! کلاهت را بزن بالاتر، پرده های سفید روی پنجره های سفید می‌رقصند، باد موافق می شود، َسقفها بلندتر میشوند، دودها کوتاه‌تر، باز هم نفس به نفس نمیرسدصدا به صدا.
 درهای چوبی به انتظار خشک می‌شوند، تقصیرهای بلند، گردنهای نازک را نشانه می‌گیرند، آب نیست، باران نیست، آتش دخترکی را آبستن آبی ای مکدر می‌کند.) الو؟ 
الو می‌گیرد.آخ دخترک آبی! هیس ابله! 
الو
.الو می گیرد... آخ گرامافون با صفحه ی بزرگ  آیلیریلق!
آلو
(شعله شعله بال بال بزن..به قفس کوبیده ترین گنجشک شو  سمت خلا.چراغی حتا به کورسو، روشنت نمی‌کند. این داغ بدجور وحشی است... این گور بدجور خالی. اصلا برو به جهنم.) مستاصل ایستاده ام.، هنوز نا شی ام.. راست می‌گوید. صاحبخانه رفته  و دارد بی هوا پاییز مست می‌رسد. صاحبخانه رفته و  درناها و میش مرغهای قره قشلاق، شادمانه خالاباجی و شالاخو  می رقصند. 
صاحبخانه رفته و بی هوا  خورشید به سر خوردن پسرکی لوده می خندد.
راست میگوید: تو هیچ جای زمین نیستی، راست میگوید:این داغ بدجور وحشی است،
راست میگوید:صاحبخانه رفته.... صاحبخانه رفته.. صاحب... خانه... خانه خانه فرو رفته ام...
چقدرترسناکست آداب زندگی. چقدر  ناشی ام، 
تگرگی کاش.مرگی کاش
_هیس ابله!

#رویابیژنی #مرگ#چقدرترسناکست_آداب_زندگی#تورفته_ای
 #دخترآبی

O

تقصیر هیچکس نیست، حتا تقصیر مامانجان ها و باباجان هایمان . بازیها همین‌گونه اند، سر میشکنند ، دل نیز... فقط کاش از ابتدا می‌دانستیم هیچ اتفاقی در جهان جدی نیست.
و فاصله های قهرآلود  توی بازی هم فرسنگها کدورت میزاید حتا به قدر یک وجب.. حتا به اندازه ی یک اخم.

_بلدی سبزی پلو با ماهیشور بپزی ها ؟! _آها(ولبخند) 
 _اوندفعه هم  که سر درخت توت رو خم کردم تونستی  توت شیرین بچینی آفرین. 
_اها(و لبخند) 
 _ایندفعه میریم شاتوت  سرخ بچینیم که بمالی به لبت. 
_ذوق
_ اما زن خونه باید بلد اینم باشه که وقتی خسته از کار برمیگردم تیمارم کنه
(مزه ی ذهنم را تلخ میکنی) 
_عه؟! اصلنم این بازی حساب نیست. چرا فقط من؟! مگه مامانجان که توی خونه کار میکنه مثل تو ومثل باباجانت خسته نمیشه؟ عرق میکنه این هوا(انگشت سبابه ام را نشان می دهم) 
  (اخمو با  یک خب حالای قهرالود)  _چرا رفت و روب نکردی پس؟! 
_ما که جاروبرقی نداریم. جارو برقیمونو دادیم اجاره ی این ماه.
و مثلا به خانه اشاره می‌کنم و مثلا شرمنده می شوی. 
( خانه که حتما چهار ستون و خشت و در و پنجره نیست! حتما که سقف و فرش واقعی ندارد.
بی گناه بودیمکه  با چادر نماز سپید مامانجانمان سقف ساختیم وبا چادر فلفل نمکی ننه جان بزرگه  فرش تا تقدس را تکرار شویم. اصلا مگر همانجا که سر مامانها کنار سر بابا ها جا  میگیرد، همانجا که با او میخندد گریه میکند کار میکند قهر میکند ودلشان به انتظار مهربانی هم  می تپد خانه نیست؟!) 

_برررووووو بابا... من ازین بازی بدم می‌آد، من دوست ندارم توی بازی شوهر بی‌عرضه باشم اصلا هم  ولش کن تمام.
(و خیز برمیداری برای رفتن) 
_نه نه بخدا غلط کردم بیا از سر بازی کنیم. خب؟ تو شوهر باعرضه باش. خب؟ بیا دیگه، نذار بازی تموم بشه 

(همیشه از تمام شدن بازی ترسیدیم... بزرگترها حکم کرده بودند بازی‌ها  وقتی تمام شوند از سر گرفته نمی شوند، عقل بچگیمان قد می داد به منت کشی، به خاک بر سر شدن در تنهایی. بزرگترها گاهی عقلشان خرد است و کینه شان بزرگ)
فکرم نمی‌رسد بازی می‌تواند از جای بهتری شروع شود، باز می گویم
_جارو برقی که نداریم
، دادیم اجاره ی این ماه (و به خانه ای اشاره می‌کنم که انگار کن با او بهشت)
رنگ می‌بازی، عصبانی میشوی.
_ بسه دیگه، من زن اینطوری رو پس میفرستم خونه ی ننجونش.(انگار یکباره  بزرگتر شدیم) باید بلد باشی گل جارو بکاری، بعد که در اومد بذاری توی آب خیس بخوره بعدش دور استوانه با سیم محکمش کنی اگر سلیقه هم چاشنی اش کنی و چند نخ کاموایی رنگی دورش بپیچی، عاشقیت رو  تموم کردی.
(ما چه می دانستیم وزن عشق میتواند اخم را، کج فهمی را، نداری را حتا قهر را له کند، ما ترسیدیم، ما آنقدر طفلک بودیم که از هر بازی تازه ای می ترسیدیم... دوست داشتم بزنم زیر گریه. حقیرند بازی‌هایی که به رفتن تمام شوند، دوست داشتم اما حقیر شوم و  بروم، زورم به این همه زنیت نمیرسید)
می گویم: اصلنم بازی بی بازی. برو خونه ی خودت. (ادایت را در می‌آورم و می زنم زیر گریه و خیز بر میدارم برای رفتن) 
_خب خب غلط کردم بازیو تموم نکنیم دیگه! 
_باشه فقطخودت ایندفعه  زن باش من مثلا مرد. 
لب ور میچینم.نرم میشوی، چارقد سرت میکنی صدات نازک‌تر می‌شود، پر نازتر
_دور قدت بگردمآقاجانم! جارو درست کردم. ایناهاش. ببین یک دال عدس هم رو زمین نمیبینی. خسته ای نه؟! بیا شام برات سبزی پلوماهیشور پختم، نارخاتون هم  داریم.... اووووووم... به به ... 
(صدایم را می‌اندازم توی گلویم که مثلا مرد بشوم، بعدش مثلابا دست غذا میخورم که بیشتر به دلم بچسبد ، مثلا تیغهای ماهی را برایم برمی‌داری،ریحانهای توی سبزی را جدا می‌کنی و کنار بشقابم می‌گذاری ، مثلا خیلی زیاد  خوشبختیم. مثلا با دست چربم پول از گوشه ی کتم برمیدارم و میریزم به پات)
بیا جان دلم! با اینا یک خیلی مدادرنگی و دفتر نقاشی بخر با هم فرشته و گل صدتومنی بکشیم. 
نمیگذاری جمله ام را تمام کنم. صدا نازک میکنی. _ چه حرفها؟! من  غلط کنم بی شما پا به بیرون بذارم.. مدادرنگی و دفتر نقاشی رو خودت بخر. من غلط کنم بی تو بیرون برم !
 
( همیشه منم که دیوانه ترم، همیشه تویی که قهرآلود . هی غلط کنم بی تو بروم بیرونت می خورد به سرم به صورتم اصلا انگار چاقوی زنجانی می‌شود و قلبم را میشکافد. دوست دارم بروم مثل خانم بالاها کار کنم، کفش پاشنه بلند بپوشم، اداره جاتی بشوم، اجاره خانه بدهم، جارو برقی بخرم.)
:اصلا اجاره خونه چی میشه، جارو برقی چی میشه، اصلا همین کوچولو پول که دفتر نقاشی نمیشه(و به تکه کاغدهای دفتر نقاشی واقعیمان که مثلا پول آشا ه میکنم. چادر مادرجان را که مثلا فرش با اسباب بازی هایی که مثلا قوری و فنجان و بشقاب میپیچم  گل هم و می اندازم وسط درختان کمرد. خیز بر میدارم به رفتن... 
خیز برنداشتی به آشتی. 
خسته  بودی نه؟ ازین همه نقش عوض کردن ، قهر کردن،  خوشبختی را بازی کردن، ازین خاله جان بازی بی حاصل
خسته بودی  نه؟!
از آخر این بازی که دیوار نوساز اصغرپورهای کمردی را بر سرمان آوار کرد خسته بودی نه؟! 
از آخر این بازی که به نداری می رسید!؟از  تمام درختان کهنسال  کمرد که بر سرمان کوفته شد؟! از جاروبرقی نداشته از فصل مرگ بچه گربه ها زیر چرخ ماشین خسته بودی؟! نه؟خسته بودی که فریاد کشیدی:
چرا دست از سرم بر نمیداری ؟! بهشت هم اجاره می خواد چه برسه به اینجا؟! برو خونه ننه جانت ترشیده باش. 

ما آزمون تمام خاله بازی ها را باختیم، سکه ها ی نانجیب زورمندتر از ستون خانه های مقدس ما  بود.
چه تلخ بازی خوردیم... چه سخت بازی کردیم .
خیز برداشتی به رفتن...
با شاتوتها لبم را سرخ کردم، با شاتوتها گونه ام را و با دلبری گفتم 
نذار بازی تموم بشه..

خسته بودی، نه؟! بد خیز برداشتی به رفتن... هیچ غلط کردمی نتوانست نگهت دارد. هیچ غلط کردمی.

م

من  خوابیدن در خانه ی چوبی بالای درخت را، تجربه کردهام. آنجا که باد  به جانت دلخوشی می دهد و شمدهای سپید دارد  و پشه بندهای بزرگ! 

من  ماهیگیری با روسری مادر جان را، بعدش اشک ریختن  برای ماهی های کوچکی که قورباغه از آب در آمدند و بعدترش  برای مرگ قورباغه های روی دست باد کرده، مجلس ختم گرفتن را، تجربه کرده ام. 

روی بلندیهای چلاو دویدن را، از روی پرچینهای جالیز خربزه با دامن پرچین پریدن را، حتا لذت غلتیدن روی کپه های جمع شده‌ی  خرمنهای شالیزار را چشیده ام. 

با اینهمه باز هم فکر میکنم "زندگی به زحمتش نمی ارزد" 

تصویر رنگین  دخترکانی را دیده ام که ظرفهایشان را در رودخانه ی سراشیبی حیاط مختار با شلتوکهای پوک برق می انداختند. حتا  خورشید را  دیده ام براق و پر نور روی قابلمه های روهی تمیز شان می درخشید. من رقص  سپیدارها به ساز باد را  دیده ام گرچه خسته ام از به ساز دیگران رقصیدن.

زار زدن قایقهای  نم گرفته ی فرتوت را در میانکاله شنیده ام، زنجیر زنی نیزارهای تنیده به هم را نیز. گرچه پاهایم  درد گرفته از زنجیر وابستگی!

با اینهمه باز هم فکر میکنم "زندگی به زحمتش نمی ارزد." بارها صدای زنگوله های رمه های مازیچال را وقتی به سمت کوهستان می دوند شنیده ام ، رسیدن پاییز غریب کش پرندگان مهاجر تالاب سرخ رود را به دلواپسی گذرانده ام. حتا دم جنبانکهای بسیار دیده ام که دل  هر ساده دلی را نرم می‌کند. بارها صیادی را نقاشی کرده ام که پنهانی،پشت زنی زخمی ایستاده به مراقبت جوریکه انگار میترسد از حرافی همسایگانش، بی دم چنباندنی. 

چقدر خندیدم، اشک ریختم، مرگ رابه عزا نشستم. آمدن نوزادی  را به جشن. 

با اینهمه بازهم "زندگی به زحمتش نمی ارزد" چه چنگ بدصدایی می زنیم به دامان هم وقتی عشق را شکل تملک می بینیم! چه چنگ گوشخراشی.

“_ چنگ نزن به صورتت لعنتی! مویه نکن، فقط دوست دارم زحمت زندگانی راکم کنم، دلخوش  زنده مانی ام. چنگ نزن به قلبت لعنتی! خوف نکن.فقط دلم با زمین نیست. چنگ نزن به گیسوانت لعنتی!  فقط خسته ام از دیدن، خسته ام از شنیدن، خسته ام از قضاوت شدن. چنگ نزن لعنتی!“

 این آخ پروزن گوزنی بود که لبخندزنان به تپانچه تسلیم شد. این صدای دردالود رمه ی گمشده ای بود  که بی رمه اش رم کرد به مرگ، مثل من که بی ...نه.نه. اصلا زندگی به زحمتش نمی ارزد.

به اسپند روی آتش می مانم،جزغاله شده، پریده، پریده، دود کرده. عیبی ندارد اگر که تو چشم نخوری.تو فقط بنشین به تماشای سوسن عنبرها پونه ها، ریحانهای بنفش و لبخند بزن، من فقط برایت چای میریزم

_چنگ نزن به صورتت لعنتی!

#رویابیژنی

#زندگی_زحمتست

B

چه خوب جا شدیم زیر چادر مادرجان هایمان و برای هم زبان درآوردیم... چه بد که نفهمیدند و برای بازیگوشی کودکانه مان درهای باز خانه هایمان را به هم بستند.ما محصور شدیم کنج خانه هایمان... ما دلتنگ شدیم... ما باور کردیم که زبان در آوردن گناهی نابخشنودنیست... ما دور شدیم... ما برای شکستن دل هم زورمند شدیم و هیچکس به ما یاد نداد به لبخند از کنار شوخیهایمان عبور کنیم. هیچکس بزرگتری نکرد ... هیچکس نگفت آشتی... نا به کاری، چه دندان‌های زرد و پوسیده ای داشت وقتی به رویمان لبخند می‌زد.
من هنوز هم ماه پیشانو جان دریا دادور را  که می‌شنوم به اشک میرسم، به آخ... به حسرت... اگر چه همیشه سکوت به رستگاری نزدیکتر ست..
هنوز هم گریه ام می‌گیرد وفتی به تنهایی مردی فکر میکنم که  آرام و باطمانینه قاشق به غذای درون  یک سینی لعابی می‌زند، وسط اتاق نشسته و از اشتها افتاده.
دلم هنوز هم  از کفش‌های بندی  بلاتکلیفی که به  سیم برقی آویزانست  آشوب می شود.
 از هرس کردن  سرشاخه ها بدم می‌آید.
هنوز هم  از جنگل بیشتر از پارک، از دریا بیشتر از استخر از عشق بیشتر از مهربانی محافظه کار پرخست، از یگانگی بیشتر از بیگانگی و از دستهای تو بیشتر از دستهای کار نکرده ی بی عار خوشم می‌آید..هنوز حوصله ام آدم‌های انو کشیده ی فاخر و پرطمطراق را برنمی‌تابد. دلم هنوز به نقاشی و کار و نوشتن بند است در بند الماسها و مرواریدها و پولکها نیست... دربند دارو برای لاعلاجی ترسناک تحلیل برنده اما.هست.اصلا که بی خیال همه ی این گفتگوهای تکراری وقتی از ابتدا قصد داریم، قصد دارند به نا باوری.
 که سکوت به رستگاری نزدیکتر است.
 بیا به  باور سهممان از تقدیر  برسيم ، به اینکه هیچ خنده ای نیست که اشک از پسش نیامده باشد، هیچ عشقی نیست که وصالش به تکراری بی رنگ تبدیل نشود و  بنای زندگی هر کداممان به طریقی  فرو می‌افتد. بیا به فرو افتادن برجها فکر کنیم و به خشتهای نامرغوب اولش.به فرو افتادن و دیگر بر نخاستن، به فرو افتادن و فرو دادن بغضها و فرو خوردن فریادها و شکل علامت سوالی بزرگ  تمام شدن.
 که سکوت به رستگاری نزدیکتر است.
آدم که به خاطر دیر کردن بلدرچینها به دستهایش  قهر نمی‌کند. بلدرچینهای طفلک جایی جز لانه و دستهای تو نداشتند؟
چرا تپانچه؟ چرا اخم؟! می شد حوالی  لانه شان باغچه بکاریم. می‌توانستیم برای امانشان از باران چتر بر  سر شاخه ها بگذاریم. میشد به وحشی ماندنشان احترام بگذاریم... به اصل بودن هر چیز، هر کس... به اینکه می شود دوست بداریم  اما هم شکل نباشیم یا اصلا سکوت کنیم... که سکوت به رستگاری نزدیکتر است. 
بیا کینه ی بیمارگونه ی از سر جهالت آدمها را ببخشیم که خود کرده را تدبیر نیست.
ما بازیگران خوبی بودیم، حسودترها تماشاگران خوب... بیا به بازی نجیب اردک‌های زاغمرز دل بدهیم به مه نشیب‌ فیلبند که به مرگی شکوهمندانه شبیه تر است.
بیا به مرگ نخ بدهیم که گاهی زیباترین اتفاق جهانست. 
 عیبی که ندارد... می‌شود به زوزه ی گرگهاگوش داد و حرفی نزد. می شود به خدا می شود... بیا تمرینش کنیم. گفتن از مهر مندی، ارزشش را کم می‌کند... 
که سکوت به رستگاری نزدیکتر است... 

بیا برویم کمرت و توت های درشت شیرین بچینیم، گوشهایمان را چشمهایمان را سفت نگه داریم که غصه ی جدا شدن عشاق مظلوم همسایه را به خاطر نداشتن اجاره ی خانه ی کوچکشان نشنویم. این قصه، تلخترین پایان عاشقیست... 
خوش طعم ترین آذوقه ی بخیلان ... 

چه ضرورتی داشت خورد خورد خورد نان دلتنگی به دریاچه انداختن وقتی حواصیلها سرسختانه مترصد شکار ماهی‌های مظلوم ما بودند؟! 
ما که دروغ ذاتمان نبود؟! ما که بلد مهربانی بودیم؟ چرا از هم دیو ساختیم و دروغ؟ حالا باید برای بخشیدن بی انصافی آدمها صبر بکاریم .برای نگاه زننده ای که در ذاتشان ته نشین شده و برای پاشیدن سکوت روی هجاهای حقیر لعنتی شان... .که سکوت به رستگاری نزدیکتر است... 

ما چقدر ابلهیم که راز دل بر هر نو آمدی باز کردیم و از سر قهری معصومانه کاه را کوه کردیم تا رزق روزانه ی طفلکی هایی شویم که دنبال مقصرند.
نمی‌شود... نمی‌شود از کنار بادهای مخالف گذشت و راه گم کرده نشد... بیا وقت وزیدن بادهای مخالف سرپناهی پیدا کنیم بی لرزش و پایدار.
از هجوم تنهایی سرشارست و از یاس فلسفی لبریز این حقیقت که تنابنده گانی که به زمین ریشه دارند به بال باشکوهت زخم می‌زنند و وبالت می‌شوند تا نرسی، نبینی، نشنوی و شادمانی بی هزینه ات را هم لال شوی. 
 
دیگر اما لالتر میشوم، خم به ابرو نمی آوردم، شبیه گردشدن اعداد و ارقام ریاضیات کوتاه می شوم، صبر میکنم، جهان جواب جهالت را جبران کند..
.دیگر به کرجی های شکسته اعتماد نمیکنم... به دروغگوهای قصه ساز طفلک که باورشان به مدار کوچک ذهنشان می‌چرخد و
دیگر برای غذای هیچ حواصیل گرسنه ای، نان به دریاچه نمی اندازم. 

 چقدر غلط کردمهای روز مبادا لازمست تا این مه از غلظتش کم شود؟!
چه قدر؟!

به مادرم گفتم برایم بالاپوشی پشمی بباف، زمستان سختی پیش روست. جوابی نیامد... هیچ جوابی...تنها صدای دور هق هق مادیانی از گورستان می آمد و غش غش خنده ی شغالها به تنهایی ام.

به مادرم گفتم حوالی بهنمیر برگهای سپیدارها با باد پچ پچ می‌کنند، بیا برویم کوچ غازهای وحشی را ببینیم.جوابی نیامد... هیچ جوابی... تنها صدای سکسکه ی ناشیانه ی داروگهای زیر پل به گوش رسید و صدای باران بر شیروانی غمگین زادگاهم...

به مادرم گفتم جلبک‌ها حوض خانه را سبز کرده اند و انارها ترک برداشتند. گفتم تو که اینهمه کدورت را برنمیتابیدی...جوابی نیامد... هیچ جوابی جز صدای تلاش ماهی بزرگی که تنگ کوچک مکدر آشفته اش می‌کرد.

به مادرم گفتم فصل چیدن خرمالوها رسیده و باد موهای زرد شالیزارها را تاب می‌دهد... بیا تاب بخوریم بین پنبه زارها و زندگی.جوابی نیامد... هیچ جوابی... جز صدای سکندری خوردن قلب باباجان و شکستن شالی های رسیده.

گفتم دیگر پسرهای نو بالغ دم دبیرستان دخترانه زیر باران وحشیانه ی شمال به ذوق نگاهی عمر نمیبازند، به لوندی نگاه هیچ دخترکی دل نمی‌دهند، اصلا مادرجان! همه چیز باژگونه شده، حتا همین مهربانی ات... حتا همین بی جواب گذاشتنم.

جیغ جیرجیرکها آمد و فریاد کوچ و کلفت گربه ها بر سر لقمه ای گوشت. به مادرم گفتم چرا دیگر حتا صدا از دیوار در بیاید از تو نه... ببین دستهای جوهری ام وقت قلم گرفتن ادب مرد به ز دولت اوست ، مرکبها را روی فرش پر از گل و آهو یی که دوست داری ریخته... ببین روپوش مدرسه ام زنگ تفریح پاره شده، ببین چتری موهایم را کج زدم و عین اسب‌های کفشگرکلا شدم. ببین کتاب فرزاد را پاره کردم، ببین با سرمشق ننوشته ی تو غلط زیادی میکنم؟! اصلا ببین شالاپ شالاپ و سر به هوا توی آبها راه میروم... دعوایم کن. حرفی بزن. سرزنشم کن... سرم را محکم و بی وقفه نگه دار مادرجان! نگذار قد بکشم، نگذار بزرگ شوم. چرا هیچوقت نگفتی بزرگ شدن به مفت هم نمی ارزد.

حتا نگفت سرت سلامت، حتا نگفت ته تغاری دیوانه ام.حتا هیچی نگفت.

تنها به خاطره ام تصویر شفاف زنی آمد که برای رسیدن مرگ موهایش را آب و شانه می زد و مردی که زیباترین جامه اش را به تن میکرد و عطر آگین به انتظار رفتنش سیگار میگیراند. بادهای موسمی بی‌رحم تر از آنند که ازین استقبال شکوهمند مستانه ترین قهقهه شان را سر ندهند بیرحمتر از آنند که بالاپوشهای پشمی بیچاره شان کند. و هیچکس گوشزد نکرد بالاپوشیهایی که مادرجان ها نبافند مثل بزرگسالی به مفت نمی ارزند. به مادرم گفتم... آخ که این تنها قصه ی تنهاییست که تا ابدیت ناتمام میماند تا ابدیت...

خلق و خوی جوانی کمی به بازی تثاتر می ماند وسط صحنه ای پر تماشا چی.. ، بزرگ نمایی اش زیاد است. اشک می شود هق هق. لبخند می شود قهقهه. عشق شکل جنون می‌گیرد و قهر شبیه نفرتی فزاینده. اما زمان که بگذرد به کشف به خیال خودت تازه ای میرسی به این کشف که زندگی اتفاق تازه ای نیست. همه اش تکرار است. تکراری که برای نو آمدان تازه می نماید و برای میانسالان مکرر و عجیبت تر اینکه مطیعانه به رسم زندگی احترام می‌گذاری. به قضاوت بی سبب مردم ، به بیماری زمین زدنی سخت ، به غضب بی بهانه ی یار، به قهر بی دلیل همسایه، به لغزیدن و سر خوردن و کنایه و خشم و باور نشدن از نگاه دوست، به تنها بودن در کنار تن ها، حتا به مرگ، مرگ بی رحم نامرد احترام می‌گذاری. و دستهایت را برای هر اتفاقی هر قهری هر حادثه ی رنج آوری بالا میبری. دیگر بال بال نمی‌زنی در قفسی که نامش زندگیست. ببین... ببین که دیگر بال بال نمیزنم.؟!!! به آرامشی سرسخت و سکوت آلوده رسیده ام. ببین که دیگر بال بال نمی‌زنم؟!!! بالهایم را بخشیدم و عوضش صبوری وام گرفته ام. ببین!!!؟ بال بال نمیزنم. آنقدر دل به دل کبوتر جلدم دادم، آنقدر بخاطر وانماندنش میان شانه های من و شانه های آسمان؛ صاف و بی جنبش ایستادم که ریشه دادم در عشق و وادادگی.. بال بال نمیزنم... ببین؟!!! 

به دل دارم سر به دشتی وسیع  بگذارم. از آن دشتها که فقط خودش هست و من  و خدا.
از آن دشتها که راست راستکیست نه حاصل خیالات و اوهام.
از آن دشت‌های هی هی من و رمه های پروار اشکها  و لبخندهایم.
به دل دارم در سکوتی مطلق... نه... نه... ببخشید... در خالی از صدای انسان تمام دشت را بدوم تا از نفس بیافتم.(از نفسی که  کمتر دارمش)
به دل دارم سکوت بشنوم، فقط سکوت... چرا که دریافتم به صدا و صداقت آدمی امیدی نیست.
آدمیان گاهی به شدت زخم زننده اند  و تلخی آفرین، دمی بی دریغ مرهمند و مهرمند و 
صدایشان، 
آخ که صدایشان چقدر نا بکار است، چقدر متظاهر است، چقدر پشت و پس دارد و دروغ.  به دل دارم بروم چلاو، شیر از پستان گاو بدوشم و فکر یونجه هایی باشم که سبز می‌شوند برای دام هایم. دامن دامن شاهدانه برای کبوترهای مست بپاشم و به تلو تلوی پروازشان لبخند بزنم. 
به دل دارم زنی باشم کنج بازار بهنمیر؛ تخم مرغ رسمی بفروشم. 
نقاشی سیری چند وقتی نقش خودمان را در لباس دوست، همراه، رفیق اینقدر بد بازی می‌کنیم؟! شعر کیلویی چند وقتی باورش حتی در ذهنمان نمیگنجد؟
بگذریم که  مهربانیهای بی دریغ مان که پس می‌خورد، که بی جواب می ماند، به مفت هم نمی ارزد. 
به دل دارم کنار صف منظم کاجهایی که به تالاب سرخرود  منتهی می‌شوند با پاهای برهنه قدم بزنم. زمستان باشد و تالاب پر از قوهای فریاد کش باشد و غازهای وحشی و اردکهایی که قر در باسن شان به آب می‌زنند. 
یکی باشم از دسته غازهای  وحشی مهاجر که دلشان تنها به آب و دانه خوشست. نه آویزان مهربانی کسی هستند، نه منتظر لبخندی...
دلم یک کرجی گیج می خواهد، راه گم کرده به مقصد نرسیده که فقط من مسافرش باشم. 
بیایید چشمهایمان را ببندیم، محکم ببندیم مردم جان! آنوقت مثل فرفره ها 
چرخ بزنیم چرخ بزنیم چرخ بزنیم و راه گم کرده شویم. 
گاهی گم شدن، به خلا وصل شدن، به گیج مستی رسیدن شرف دارد به این زندگی که صبحش زوزه ی سگ کشی می آید و شبش اخبار کشتار.
#چلاو
#تالاب_سرخرود
#سگکشی_شهرداری
#دلتنگی
#رویابیژنی
#غازهای_وحشی
 #royabijani
#royabijan

N

سخت نمی گیرم. باور دارم هر دوره ای مختصات خودش را دارد.
هر لحظه ای بار خودش را ...
می شود به لحظه ای متنفر شد، حتی به ماهی، سالی، دوره ای...
می شود بعدش به همان نفرت افسارگسیخته ی خام لگد زد.
از نفرت و کینه عبور کرد، به عرفان نزدیکتر شد ، با کائنات رفیقتر... 
 اعتراف میکنم من سالها گداخته شدم بی که مشتعل شوم، سالها جنگیدم بی که خنجر تیزی حمل کنم، سالها دویدم بی نفس نفس زدنی از سر عجز .
به اینسان است که اکنون خسته و آرام آموختم از کینه و نفرت فاصله بگیرم.
ببخشم تا بخشیده شوم.
به پوزخند از کنار رفتار آدمیان نگذرم چرا که این داوریست و داوری، کافری. 
و
آموختم 
دیگر
 نجنگم. 
چه فایده جنگیدن وقتی زورت نمی چربد. وقتی شنیده نمی شوی. دیده نمی شوی. تنهایی... چه فایده؟! 
این کهنه سرباز خسته تر از آنست که دوباره پشت دوباره  برای چیزی بجنگد که مهر بازندگی اش سالهاست به پیشانی اش خورده. 
شاید حرفم را بیشتر درک کنی وقتی نیم قرن از زندگیت بگذرد و ببینی هنوز هستند عزیزانی که  کفه ی بی توجهی شان سنگین‌تر از مهرشان مانده و تغییرشان ممکن نیست. 
هستند عزیزانی که به هر شرایطی خود را درست  و دیگران را اشتباه میپندارند و روی همه ی به زعم خودشان  غلطهایت خط معوج محکمی می‌کشند که تا ابدیت جایش بر کاغذهای سفید بعدی ات هم می ماند. 
درست نمی شود. 
درست نمی‌شود. 
درد دارد خط خوردگی... 
همانوقت است که یاد میگیری سکوت کنی. 
تماشاگر باشی. 
لبخند بزنی و به دلت هیس بگویی. 
لبخند بزنی و به دلت اخم کنی. 
لبخند بزنی و
لبخند بزنی
لبخند بزنی... 
 چرا که تنها با دلت رودربایستی نداری. 
تنها
با 
دلت
چه آرامش  نازکی دارد ، چه دلتنگی قطوری، پنجاه سالگی.

#رویابیژنی