یک روز که لمیده روی راحتی به تابلوی نیمه کاره ام روی سه پایه خیره شده بودم و فنجان چای را هورت می کشیدم آن "والد " بد جنس توی ذهنم سرم داد کشید :
هی زن گنده ! آرامش و آسایش زیاد سستی و تنبلی به بار می آورد.
 
من اصلا دوست ندارم تنبل باشم مردم جان ! قبول که همیشه بعد از شیطنتهای زیادم بشدت محتاج آرامش و سکونم اما اصلا که سست نیستم.
به همین دلیل هر از چند گاهی تلاش در تزریق هیجان در زندگی آرامم می کنم تا این " والد ِ چموش " بفهمد با کی طرف است. تلاشی که گاهی به غلط کردنم وا می دارد.
 
مثلا دور از چشم نگران عزیزانم به جاهایی می روم که فکر جن هم به آن نمی رسد . همین چند روز پیش به غربی ترین نقطه ی کور جهان رفتم و گیج و گم در راه پله های باریک و تاریک مجتمعی گمگور بالا و پایین می رفتم تا به دری برسم که منبع نور بود.
خدا می داند چه زهره ای ترکاندم تا به حاشیه ی امنم برگردم.
خدا می داند چه ماجراها دیدم تا به خودم ثابت کنم سست و تنبل نیستم.
وقتی برگشتم " والد " سرم نعره کشید که این بود آرمانهای ما؟
 
یا یک روز قراری گذاشتم که محال بود به لحظه ی آرامشم انجام دهم. خب؟
بعدش ترسیدم.خب؟
گفتم خیر امواتت حالا که آمدم و پا در راه گذاشتم / دور و برم آفتابی نشو. خب؟
حرف در می آورندها. خب؟ قضاوت ِ ناشیانه می کنند بعدش دارمان می زنند بی که بدانند ته این قرار چه بود و چه خواهد شدها .خ....ب... ؟
 
" قرار " گفت خب اما هر از چندی با سیخونکی محکم آنچنان آرامشم را بر می آشفت که عطایش را به لقایش بخشیدم.
بعدش " والد " عبوس گفت : خاک بر سرت کنند با این قسم از هیجانات کاذبت .
 
یا امروز صبح تا دم ِ نانوایی سنگکی یک نفس دویدم. مردم خیالشان دیوانه ام . آخر قیافه ام به مجانین بیشتر شبیه بود تا یک ورزشکار.
مانتوی عبایی گشادم مثل دوبال باز شده بود و هیکل لاغرم را از پشت سر بدرقه می کرد.
جوری می دویدم که همسایه ها نگران دنبالم بودند بعد با حرکاتی نمایشی و آرام / تعظیم بزرگی به خانوم ف کردم که چادر به سر و رو گرفته و مغرضانه زلم زده بود و شالم را بدستش گرفته بود که یعنی اسلام به خطر افتاده زن گنده ! بی شال و معجر دیوانگی قدغن...
 
این چه اسلامیست که با شال سر نکردن ِ منی که در سر و تنم از زور لاغری و تکیدگی کمتر علائم زنانه ای به جا مانده به خطر می افتد؟
این جمله را بلند بلند به خانوم ف گفتم و شال را لوله کرده در دست گرفتم و تیز سمت نانوایی دویدم .
اما باز هم والد سرم هوار می کشد.
به جان خدا خسته ام کرده. نمیگذارد آب خوش از گلویم پایین برود. تا کمی شیطنت معمول زنانه میکنم پس گردنم را سرخ می کند.
تا یک کوچولو هوایی می شوم و ماتیکم را پررنگتر می کنم تف به تمام داشته ها و نداشته هایم میریزد.
حالا هم نشسته و نمیگذارد با شما درد دل کنم.
اصلا خودتان بگویید.خب؟
اگر اینها هیجانات زندگی آرام آدم نباشند پس هیجان چطوری است مردم جان؟؟؟؟
چه غلطی کنم که در عین آرامش شیرین و سکر آورم / سست و تنبل نباشم مردم جان؟؟؟؟
اصلا شما هم توی مختان ازین والدهای بد اخم دیکتاتور دارید؟
 
 
 

یک بر خانه بوی گوگرد و تپانچه میدهد/ یک بر خانه بوی گل سرخ.
تپانچه را کشیدم و گوگرد را رها کردم وسط پیشانی ِ غرورم تا نکند ناغافل به آمدنت اخم کند ...
و گل سرخ را لای روزنامه ی نمدار تازه نگهداشتم که وقتی آمدی بدهم دستت که بویش کنی وسخاوتمندانه بگذاری لای موهایم.
موهایم بلند شده مثل دیوار حاشای تو.
مثل ناخن انگشتانت برای سازی که بی دریغ با آن میرقصیدم.
چقدر به سازت رقصیدم لعنتی!
کوکش نکن. نوبت رقص تو است و سازِمخالف من.
 
می دانم که برگشتن بعضیها از سر عاشقی نیست .می دانم که فقط می آیند تا خاطرات معلق مانده ی بی سرانجامشان را به مقصد برسانند و بروند. حتا اگر هرگز به این اعتراف نرسند و ادای عاشقی در بیاورند.
با این همه نترس و برگرد... من غرورم را بدجور کشته ام . حالا دیگر به لبخند مجبورم.
دیگراما به اشک مجبورم نکن.خب ؟

نه ... نمیشود به تو تکیه کرد. تو مثل دیواری سستی که ظاهری آبرومند و موجه را یدک میکشد.
آن گلهای بنفش اقاقی که از پشتت زده بیرون هی گولم می زند و دلم را می کشاند سویت ولی بعد می بینم مترصد فرو ریختن که نه/ هوار شدنی بر سر و دل ِ بیچاره ی من.
گولم نزن.خب؟ به سبب دورنمای خوبت گاهی نگاهت می کنم اما دیگر ... بر... نمی گردم.

میدانی حالا چه اتفاقی را دوست دارم؟
دوست دارم همان دوشنبه ی سالها پیش باشد / خب؟ ساعت هم یازده و نیم ظهر باشد/ خب؟ و من قالت نگذارم اصلا و بیایم کوچه پشتی پنجشنبه بازار بغل مغازه معبودی و ببینم چه میخواستی بگویی ...

باورت بشود یا نه من هنوز توی این سن و سال ِ سرازیری ام هم گاهی همینقدر بد میشوم و ازینکه به قراری خاص بی اعتنا باشم خوشحال می شوم.
هنوز هم مترصد این زور آزمایی های خاکبرسری ِ غیر منصفانه هستم و فکر می کنم تا عمر دارم این بدجنسی زشت زنانه را با خودم حمل خواهم کرد با همه ی وزن سنگینش.

خب بیشتر زنها بازوهای قوی ندارند که ! زبان تند و تیز هم ندارند/ حتا سیب هم ندارند که حواطوری بدهند به آقاهای نامرد که وسط حلقشان بنشیند و خفه شان کند .
فقط همین اندازه بلدند تلافی کنند.

البته اگر مثل من بعد از اینهمه سال حسرت شنیدن حرفی که نشنیده گذاشتندش آزارشان ندهد.

 

راحتم . به جان خدا اینجا راحتم. توی بالکنم یک صندلی کوچک لهستانی گذاشته ام و یک میز کوچک هم برای فنجانی چای و خودکار و کاغذی برای نوشتن یا طراحی.
چند تا گلدان شمعدانی و سوسن عنبر و آن گل که شبیه کلم است و اسمش را نمیدانم و گل سیب هم کنار نرده ی سمت کوچه ردیف کرده ام و تازگی هم یک پتوی سفری پشت صندلی ام پهن کرده ام برای شبهایی که سردم می شود.
این خلوت به نظر شما راحت نیست مردم جان؟
 
من این خلوت یکدست و آرامم را با هیچ خیابان ِ ناامن شهرم ثانیه ای عوض نمی کنم .
با هیچ جایش...
حتا با آن کوچه ی قدیمی توی نیاوران که درختان کهنسال دارد و تکیه ای قدیمی و حمام هم عوض نمیکنم.
اینجا می شود نفس راحت بکشم و از اینکه بیرون از خانه را قدغن کرده ام جز در موارد محدود و واجب / لبخند رضایت بزنم.
 
تو اما به من لبخند نزن/خب؟ از لبخندت میترسم. دندانهای زردت بیرون می زنند و حس می کنم منفورتر از آنی که میشود حدس زد.
 
چطور بگویم از خیابانهای شهرم می ترسم که تو امل خطابم نکنی و به بهانه تراشی ام برای یک دیدار دوستانه ی کاری نخندی .
باور کن خیلی خودم را بکشم و خیلی با درونم بجنگم گاهی شاید ناپرهیزی کنم . آنوقت هم سریع به قرار میرسم / یک جای دنج پیدا می کنم و بعد از گپ و گفتی که عجولانه و عصبی می شود سریع با اتومبیل به خانه برمیگردم .
من زن قرار و سیگار و دلبری های امروزی نیستم. کار هم نمیخواهم. کلا هندوانه ها را به شرط چاقو میخرم نه در بسته .
چطور بگویم با اینکه زنی میانسال هستم و از احوالات زنان امروزی چیزی در چنته ندارم هم ممکنست مرد دیوانه ای پیدا بشود که روزم را بر من حرام کند؟
 
چطور بگویم همین تو اگر بلد ِ سفارش کار بودی که توی یک کافه ی دنج که موزیک ملوی عاشقانه می نوازد و شمع روشن می کند و چشم همه ی مشتریانش را بی اختیار شهلا می کند قرار نمی گذاشتی ؟
چطور بگویم تو هم دست کمی از مردهای طلبکاری نداری که همه ی کارها را همه ی زندگی را همه ی خیابان را قرق خودشان کرده اند؟
خیابانهای اینجا فقط برای مردهاست / لعنتی !
برای امثال تویی که خیال میکنی روشنفکر و متعهدی اما بدت نمی آید یک دیدی هم به زن ِ معقول و متین توی خیابان بزنی و یک جمله ی نامفهومی هم برای تحقیرش بگویی.
یک جمله مثل ناز بشی/ کی میره اینهمه راه رو/ طالبتیم/ چند؟ و هزار کوفت دیگر که تن زن بیچاره را بلرزانی و بعد هم بروی بغل خانم از همه جا بی خبرت از زیبایی و کدبانوگری او و عاشقی خودت بگویی .
چطور بگویم اصلا خوش ندارم با مردی مثل تو قرار حتا کاری بگذارم ؟
 
تقصیر تو نیست . تو توی این مملکت آزادی متلک بگویی/ پیش پای زنهای توی خیابان بوق بزنی / توی تاکسی راحت لم بدهی و به زن کنار نشسته ات که مچاله شده به درب ماشین یک جورهایی تنه بزنی و نمیدانم کجای دلت را خوش کنی که آخیش من بهش مسلط بودم و اصلا به سن و سال و طرز لباس پوشیدن و شکل رفتار هیچ زنی اهمیتی ندهی و زود قیمت بدهی .
تو آزادی بیایی توی صفحه ی فیس بوک یا تلگرام یا اینستا یا هر صفحه ی زندگی خراب کن مجازی که ما بلدِ کارش نیستیم و باهر زنی که عشقت کشید چاق سلامتی کنی و بعد هم از الکی خانم خانه ات را بیمار روانی معرفی کنی یا یک سرطانی رو به موت یا حتا همجنسگرای تازه متوجه شده و درخواست روابط خاص با زن مجازی را داشته باشی و به بهانه ی کار بکشانی اش بیرون و بعد سعی کنی چشمهایت را دیوانه کنی و حرفهایت را عاشقانه و اصلا هم ککت نگزد که شاید دلش را ببری .
 
البته به جهنم که دل ساده اش بازی خورد/ تقصیر خودش است که از بیرون نمی ترسد/ از مردهای بیرون نمی ترسد/ از مردهای توی تاکسی نمی ترسد/ از مردهای توی فیس بوک نمی ترسد . از مردهای توی اینستا نمی ترسد .
از
مردها
کلا
نمی ترسد.
تقصیر خودش است که به جای رفت و روب و آشپزی و حمالی ِ توی صفحات مجازی می گردد. اصلا میگردد برای چه؟ مگر نه اینکه دلش شوهر میخواهد و اینجا هم الا ماشالا مرد ؟
تقصیر خودش است که نمیفهمد این صفحه ها هم فقط برای مردهاست و اگر جمله ای بگویی یعنی تنت میخارد .
 
من اما این بالکن دنج را با هیچ خیابان ناامن این مملکت گل و بلبل عوض نمی کنم.
خوشم میاید فوبیا بگیرم. روانی باشم اما هرگز برای سفارش گرفتن از هیچ رییسی به کافه ای دنج نروم.
 
( لطفا باز هم مردهای شریف و خوب مملکتم که سرشان به تنشان می ارزد و اصلا هم درین وادی ها نیستند به خودشان نگیرند. خب؟ )