یه چت خصوصی که عمومیش کردم
Royabijan:
ممنونم پری جون چقدر زیبا بود😭😭😭😭
پری بیانی:
رویا جون فکر کنم تو یادت نمیاد این اجرا در گذشته های دور با صدای الهه کلی خاطره هامو زنده میکنه ...🎶
الهه صدایی فوق العاده داشت 💫
Royabijan:
چرا صداشو شنیدم. یادم میاد اینو داشتن تو رادیو میخوندن و روی ایوون بزرگ آفتابی
مامانم داشت روی یه لحاف قرمز گلدار ملحفه میدوخت
حیاطمون پر از درختای میوه بود. اون تصویر و خیلی تصاویر دیگه و صدای رادیو دریا هرگز از ذهنم نمیره.
بیاد اون روزهای قشنگ گاهی بشدت گریه ام میگیره.اشکمو در میاره
مامان جان جوون و سفید و پربنیه بود، پاپا جان سیبیلهاشو تاب میداد و موهای جوگندمی بلندی داشت و بیشتر عکاسخونه های شهرمون عکس پاپا رو پشت ویترینشون میذاشتن.
خواهر برادرهام برای خوش لباسی و هنر از هم سبقت میگرفتند.
یادمه حیاطمون بزرگ بود و چهارتا باغچه هر گوشه ی حیاط و یه حوض آبی استخری بزرگ وسط حیاط بود.
پری جون! تابستونا عشقمون این بود که بریم همراه ماهیهای قرمز توی آب اون حوض شنا کنیم. همون موقع مامانجان کنار شیر آب بغل حوض کاهو پاک میکرد.
پنبه زنها و تصویر رقص پنبه ها تو حیاط رو میتونی ببینی پری؟
تصویر و رنگ رو میتونی تصور کنی؟
بی هیچ حذف و اضافه ای تموم درختهامون بار میدادند. درخت ازگیل ژاپنی، گیلاس انار، سیب جنگلی، آلبالو و زبان گنچشک و درخت قهر کن و گلهای سرخ، اشرفی، اطلسی میمون، دم خروسی، پیچکهای بزرگ بنفش شیپوری و کلی گلهای ریز سفید و زرد که اسمش خاطرم نیست.
آخ پری جونم!
من توی اون خونه بزرگ شدم، قد کشیدم، از اون خونه به مدرسه رفتم.
خونه پر از پولک رنگی بود، بوی چسب و کاغذ کشی برادر خواهرام و کاردستیاشون و طاقه های پارچه ی گلدار که پاپاجان میخرید تا لباس تنمون بشه.
من توی اون خونه شاهد اولین عشق دیوونه وار دوست ِ برادرم به خواهر قشنگ و دلبرم بودم
دوست داداشم که فامیلمون هم میشد، مینشست روی پله های عریض و بزرگی که از حیاط بزرگ منتهی به تراس میشد و با صدای خیلی زیبا و تحریرهای قشنگش که همین حالاشم با یادآوریش قند تو دلم آب میشه، به قصد شنیدن خواهرم آواز میخوند:
ای ساربان، آهسته ران، جانان جانم میبری...
و باورت میشه من گوشه ی ایوون قایم میشدم و اشک می ریختم و برای رسیدن به عشقش خدا خدا میکردم؟
هنوزم برای رسیدن همه به عشقهاشون دعا میکنم.
دلم پره پری جون! تازگیها شنیدن یه موسیقی، کندن یه شاخه گل، آب خوردن یه قمري از کاسه ی ابی که تو بالکن گذاشتم، صدای کفتر چاهی ها، ناله ی گربه های عاشق، حتا افتادن یه لیوان از دستم اشکمو در میاره و منو یاد خاطره ها ی دوری میندازه که دوست ندارم بیادش بیفتم! نمیشه آلزایمر گرفت و بی که کسی اذیت بشه در اوج فراموشی از زندگی لذت برد؟ بی که زحمتت گردن عزیزت بیفته و وبالش بشی؟!. دیروز همش به همکلاسی اول ابتدایی ام (عطارزاده) فکر میکردم که یه پاش لمس بود و با فلز و پیچ تا بالای لگنش رو کیپ میکردن تا بتونه قدم از قدم برداره. یادم اومد من اگر روزی زنگ تفریحمو باهاش نمیگذروندم از خودم بیزار میشدم. اگه تا دم خونه اش همراهیش نمیکردم عذاب وجدان میگرفتم. همش فکر میکنم حالا کجاست. اونم منو بعد نیم قرن یادشه یا من فقط اینقدر دیوونه ام؟ یادمه یه بار عمو ناصرم منو وقت برگشتن از سمت خونه ی عطارزاده دید و به مامان بابام گفت که بچه به این کوچیکی رو جایی دیدم که ربطی به مدرسه ش نداشت. نمیدونم چرا ترسیدم راستشو بهشون بگم؟! دعوام نمیکردن که! نمیدونم. شایدرگفتنش یه جورایی قد محبتمو به عطارزاده رو کوتاه میکرد که نگفتم. هنوزم از گفتن بعضی از حزفای واقعی میترسم.از چیش میترسم که حاضرم مشکوک باشم اما به زبونش نیارم؟ دیگه قدِ بلند و کوتاه ِ مهر ِ زنیکه نیم قرن از زندگیشو گذرونده چه توفیری براش داره ولی خب... باز هم... می ترسم. پری جون! تو هم گاهی اینجوری میشی ؟ دنبال بهانه برای گریه میگردی؟ یاد ِ یه خاطره جوری زخمت میکنه که انگار تازه؟ انگار زلال؟ دلم دیوونه ست پری جون! رفاقتت با مجنونی مثل من روحتو خراش نمیده؟ دارم مجسمه ی کوچولوی یه دیو مهربون رو میسازم. سبیلش از بنا گوش در رفته و شاخ داره اما سر جمع مهربونه. ناخونای ِ دلش تیز نیست، دندوناش هم. مصرانه میخام باور کنم حتا دیوها هم مهربونند. مصرانه دیوونه گیمو ادامه میدم. مصرانه میخام اندازه ی سنم بشم اما این کودک توی روحم خیلی بیقراره و همراهیم نمیکنه پزی جون! و ناخواسته هی رویاتر میشم، رویاتر میشم،. رویاتر.. کاش اسمم حقیقت بود