عَشَقه را، هم امروز دیدم
امروز که پنجاه سالگی از من عبور کرده
امروز که میان من و اشتباهات ریز و درشت عمرم ، گرد تعقل نشسته و صبوری،دیدنش چه ناگوار می نماید.
چه بیهوده دلت را میسوزاند.
میگویند حرف عشق را از رفتار این گیاه ساخته اند
عَشَقِه شکل ماری پهن و بزرگ و ترسناک، خرخره ی درخت بیچاره ی بخت برگشته ای را فشار میداد و دورش میپیچید
هم امروز دیدم
با رنگ به اکراه آلوده ی خاکستری تنیده در قهوه ای ای تاریک داشت زانوی ستبر ساقه ی پهن درخت بلندی را زانو می شکاند.
هم امروز دیدم
تمام این سالها به آزار دیوانه وار ِطناب ضمخت نادیده ای که دل و دستم را به هم میفشرد فکر میکردم
طنابی که نمیگذاشت پیش بروم
طنابی که مرا در همانجایی که بودم، فرو می برد
چنگ زده به جانم، خزیده به ذهنم و غصب آلود در سینه ام لانه کرده بود و جوری لگدم میزد که در حواشی کوتاه روزمرگی بمانم و از زندگی دور باشم
حالا بعد از اینهمه سال، هم امروز، شناختمش. هم امروز...
چه ترسناک ست عشق، به پر و پای دلت جوری می پیچد که خلاصی نداری.
یا اگر به طریقی ( که ناممکن مینماید) از قلبت جدایش کنند،به کنار گوشه های دلت جای نبودنش نشسته و از قواره اش انداخته.
و زخمهاش... آخ...زخمهاش... تا دنیا دنیاست روی روح سیلی خورده ات ذُق ذُق میکند.
#عشق_رنجست
#عََشَقِه
#رویابیژن #نوشته_های_رویابیژن
#عشق
#پنجاه_سالگی