عَشَقه را، هم امروز دیدم
امروز که پنجاه سالگی از من عبور کرده
امروز که میان من و اشتباهات ریز و درشت عمرم ، گرد تعقل نشسته و صبوری،دیدنش چه ناگوار می نماید.
چه بیهوده دلت را می‌سوزاند.

می‌گویند حرف عشق را از رفتار این گیاه ساخته اند

عَشَقِه شکل  ماری پهن و بزرگ و ترسناک، خرخره ی درخت بیچاره ی بخت برگشته ای را فشار میداد و دورش می‌پیچید
هم امروز دیدم
با رنگ  به اکراه آلوده ی خاکستری  تنیده در قهوه ای ای تاریک داشت زانوی ستبر ساقه ی پهن درخت بلندی را  زانو می شکاند.
هم امروز دیدم

تمام این سالها به آزار  دیوانه وار ِطناب ضمخت نادیده ای که دل و دستم را به هم می‌فشرد فکر میکردم
طنابی که نمیگذاشت پیش بروم
طنابی که مرا در همانجایی که بودم، فرو می برد
چنگ زده به جانم، خزیده به ذهنم و  غصب آلود در سینه ام لانه کرده بود و جوری لگدم میزد که در حواشی کوتاه روزمرگی بمانم و از زندگی دور باشم
حالا بعد از اینهمه سال، هم امروز، شناختمش.  هم امروز...

چه ترسناک ست عشق، به پر و پای دلت جوری می پیچد که خلاصی نداری.

یا اگر به طریقی ( که ناممکن می‌نماید) از قلبت جدایش کنند،به کنار گوشه های دلت جای نبودنش نشسته و از قواره اش انداخته. 
 و زخمهاش... آخ...زخمهاش... تا دنیا دنیاست  روی روح سیلی خورده ات ذُق ذُق می‌کند.

#عشق_رنجست
#عََشَقِه
#رویابیژن #نوشته_های_رویابیژن
#عشق
#پنجاه_سالگی

بلد نیستم اتاق را تاریک کنم. کنار پنجره بشینم. به سبزی پیچکها و بنژامینهای حیاط نگاه کنم  و پک عمیق به سیگاری تلخ بزنم.
یعنی واقعن این جور وقتها سیگار ، غیظ و غم را دود می‌کند؟ 
بلد نیستم حالا هیچ چیزی جز تو را ببینم.

 بلد م غصه ی تو را بخورم، نگران تو باشم.

نگران تو که نفست بالا نمی‌آید، توی
آی سیو خوابیده ای و به هیچ فکر میکنی و داروها گیجت کرده اند.

نگران تو که حالا توی خلا شناوری.

« توی دلشوره ای وحشی دست و پا میزنم»

پرستار ها مضطرب، در آمد و رفتند.
چشمهایم مضطرب، دو دو می‌زنند.

خویشانت به دعا متوسل شده اند، من به خاطره ات.

 با اغراق در اشارات لبم با تو، از پشت شیشه ها حرف میزنم:
 پاشو دیگه.خب؟
ببین منو؟! 

و چرخ میزنم  تا ببینی برای دیدارت چقدر زیبا شده ام. 

 ببین منو؟! 

 ولبخند میزنم تا ببینی چقدر دوستت دارم. 

ببین منو؟!

و یادم می‌رود پوست صورتم افتاده، یادم می‌رود خط گریه ام آویزان ِ چهره ام شده،اصلن یادم می‌رود پنجاه سال را رد کرده ام. 

 ببین منو؟! 

و درک نمیکنم ادای دخترکان جوان به صورتم نمی ماسد.
حالی‌ ام نیست اینطوری بد ریخت میشوم. مضحک هم.

ببین منو؟!

ودر هجده سالگی ام ذوب میشوم. 
نمی‌فهمم از پشت این شیشه ی قطور، نمیشنوی ام
نمی‌دانم که! 
نمی‌فهمم که!
 برایت سراسر عشوه ای نا به جا میشوم:

پاشو خب؟من تحمل دردت رو ندارم. 

نگاهت دورتر از شیشه هاست دورتر از من،از دیوار آی سی یو و از رمدیسور، دورتر از سرفه ها و خس خسهای نفست و اصلن کورم به سفیدی موهات و موهام. 

 ببین منو؟! 

و در نمییابم تو یادت به هیچ روز عاشقانه ای نمی آید.

 فقط سرسختانه تلاش میکنی زنده بمانی. 

منم ها! بخاطر من پاشو. خب؟ 

و نمیشناسی ام و نمی‌فهمم چرا؟
من که پیر نشده ام دیوانه! فقط کمی چانه ام اویزان شده، خطوط پیشانی ام عمیق،خط اندوه و خنده ام عمیقتر. 

ببین منو؟! 

من که پیر نشده ام دیوانه! فقط کمی نمیتوانم بدوم، نمیتوانم تکیلا بنوشم و برایت تا آخر دنیا برقصم.

ببین منو؟!

من  که پیر نشده ام دیوانه! فقط قدری از خودم ِ توی آینه گریزانم و از پیراهن‌های باز شده به گوشتهای  وارفته. 

 ببین... م... نو

دلم برایت ماتیک سرخ زده، برایت هجده سالگی می‌کند، دلم پیراهن حریر پوشیده، سر قرارمان آمده و موهایش رادور شانه های عریانش ریخته تادلت هُری بریزد
نمیبینی...
چشمهایت دور و بیفروغ، آنسوتر از من نمناکند. 

 به عجوزه ای پیر می مانم که خودش را شکل نوعروسان کرده. مضحک، قابل ترحم، خالی

ب
ب
ی
ن
م
ن
و

عشق چقدر نابکار و مکار است. چه قدرررررر... 

#رویابیژنی  #رویابیژن  #کرونا #رمدیسور

تو را نمی‌توانند از من بدزدند

کسی نمیتواند
تو را از قلبم
 بدزدد
بگذارد میان سینه اش 
و برای قفسی که ساخته
آواز عاشقی بخواند
*
کسی نمیتواند
تو را از باران چشمهایم
بدزدد
بنشاندش به  خشکی چشمی
که کویر است 
که  یک چکه آب ندارد
و عمرت را
 تشنه 
تشنه
تشنه
 کم کند
*
کسی نمیتواند
تو را از بسترم بدزدد
بگذارد توی  بستر خودش
روی ملحفه های سفید ِ بی گلدوزیِ بی هنرش
و برای تو که پشت به او خوابیدی
لوس شود
*
کسی 
هرگز نمی‌تواند 
هرگز‌
*
خیالت را خودم ساخته ام آقا! 
خیال ابروانت  که
 «کمانی» شده 
(مراقب آبرویم) 

 دستانت که
 «حلقه ای»  شده
 بزرگ و گرم
(آغوشی  حریف بی کسی ام) 

 شانه هایت  که
پهن و صبور شده
(اندازه ی هق هقم) 
 
 و فقط خودم 
از این راز باخبرم 
که
 سر ِ انگشت ِ عاشقیت را  سرخ ساختم
نوک بینی یونانی ات را زاویه دار
کمان ابروانت را تا به تا 
و لبخندت را کج و ملیح

و فقط خودم 
از این راز باخبرم 
که
تو از گیسوان بافته خوشت می آید 
ته دیگهای نرم برنج
و 
املتهای ته گرفته  به هیزمی که
هرگز نشد، که بشکنی

میبینی؟ 
هیچکس بلد ِ دزدیدنت‌  نیست
 از خیال ِموقر ِ خصوصی ام 

 راستی
وقت آمدنت به هیچ زنی نگاه نکن، خب؟ 
 اصلن هم تبر نیاور. خب؟ 

دلتنگت که هستم
 زیاد دلم  میسوزد
زیاد دلم میشکند
آنقدر زیاد که 
 بشود وقتی امدی املت ته گرفته بپزیم
و 
 برفهای تند عجول  را دوست بداریم

باید برای  کلاغهای رج شده
 روی دیوار حاشایم
دانه بپاشم
باید لام تا کام از تو نگویم! 
دنیا
خیلی. 
حسود
است
آقا! 
خییییلییی
 

  #رویابیژنی #شعرهای_رویابیژنی #رویابیژن #دنیای_حسود #خیال_دزدیدنی_نیست
#رویابباف
#اینهافقط_قصه_است_و_حتمن_که_قصه_ی_من_نیست

دن کیشوت

آرام باش دُن کیشوت
من باورت می کنم

هرچند وزن ِ روحم زیاد شده!

حالا  دیگرهمه ام را بی تو

 فرو می خورم
 
همه ام را در تو

 فرو می روم

همه ام را با تو

 فرو می ریزم

وتو در دوردستِ من

 بوی عطرِ" شی سِی دو"ی زنانه  گرفته ای

... من دمِ دست ِ تو/ بوی شالی
راستی

 برایت شالی بافته ام از خیالهای عاشقانه

تا آمدی به گردنت می آویزد

گرچه شاید گرمی ِ دستهای لاک خورده ی پنبه ایی را ندارد

که تو هزارتجربه کردی

آرام باش دُن کیشوت

 من از پنبه های ریسیده  پُرم

با اینکه همه ی رشته هایم هی پنبه می شود

اما  دُزدکی

برایت جامه ای دوخته ام ازآنهمه نخی که به من دادی

آمدی به تنت می پیچد

گرچه شاید شهوت ِ  تن های باریک ِ زنانی را ندارد

 که مردانگی ات را مُجاب می کردند

آرام باش دُن کیشوت

من ازاشک پُرم

با اینکه هنوز خنده ی آمدنت دلم را روشن کرده

برایت ماهی صید کرده ام از گودی پر آب ِ چشمم

آمدی دلت را می گیرد

گرچه خیلی از تو دلگیرم

خیلی از تو دلگیرم

خیلی...

دلگیرم

خیلی...

دلگیرم وقتی

ده نشینان را ساده فرض می کنی

 دلگیرم وقتی نمی دانی

در بالای ِ بلند ِ تپه ای روستایی

زنی هست با مشامی تیز

 که مرد ِ  درگیر فاحشه گان ونیز را

خوب  می شناسند

دلگیرم  وقتی....

دلگیر م اما

سانچو پانزاهای طفلک  چاره ای جز باور ندارند

آرام باش دن کیشوت

می دانم چقدرآسیابهای بادی را

درختهای وحشی را

زنان برهنه ی بی شرم را

حتی خرابخانه های تمام جهان را

 خسته گشتی

می دانم یا جنگشان درگیرت کرد یا کمر ِ تنگشان

اما …

. بالای ِ بلند ِ تپه ای

به دور دست ترین روستایی که نمی شناسی اش

زنیست که هرگز نگشتی اش

 اجاق روشنش را نگشتی

 ملحفه های بی چروک ِ سفیدش را

دستمالِ تمیز ِ گلدوزی شده اش را

  چای های بی دعوایش را

و بسترِ روستایی اش را

که جز بوی بهار نارنج

جا برای نیاز ِ بوالهوسانه ای نداشت

 تن تاراج  نمی کرد/  رویا حراج ... نمی کرد

آرام باش دُن کیشوت

من باورت می کنم

گرچه

خیلی از تو دلگیرم

خیلی...

دلگیرم

خیلی

#رویابیژنی #رویابیژن #دن_کیشوت #شعرهای_رویابیژنی #شاعر
از کتاب#به_من_نخ_بده_دگمه_ی_رویایت_شل_شده
#عاشقانه
#اینهافقط_قصه_است_و_حتمن_که_قصه_ی_من_نیست

مترسکها

گاهی بیا
کمی به این شالیزار ملخ خورده نگاه کن
به بینج های سوخته
و
من
گاهی بیا تا بگویم
 تمام این سالها را_"
کجا بودی
! که خیلی سردم شده؟

گاهی بیا و زود برو
بی صدای سرفه ات
که گوش بسترمان را کر میکرد
دست ِ کم برای ته مانده ی عمرم
جوری برو که باشي 
جوری برو که دور نشوی
جوری برو که صدات
از پشت دیواری نازک، آرامم کند
اما 
! حتمن برو، مرد 
همیشه برو... 
که دلم 
تاب اینهمه عاشق شدنش نیست

_ " مترسکها که ریشه ندارند
مگر نه؟

_" نُچ 

_ " چرا نمی‌فهمم آقا؟! چرا اصلن نمی‌فهمم خاک زیر پایت، روی سرم چه می‌کند. وقتی اینقدر خسته از تو ام؟

_" خاک بر سرت کرده ام بانو! هنوز به قالیچه ام نشسته ای و کنار نمی‌روی؟!!! هی! بدبخت ِ عاشقی! 

 _ " عشق بخت نمی‌دهد آقا؟! وقت، اما چرا... من... من.... خوش وقتم

_" بانوی ساده دِ...
( پُک /سُرفه... پک/سرفه..../پک...سُر... ) 

_"اینجا نایست آقا! سُر میخوری

_سُرفه

_" تاااازه، سیگارتان بخت بدم را واژگون نمی کند که؟
 فقط سرفه های خونی میان ملحفه مان می‌گذارد...
 من
از
خون
میترسم
! آقا 

_ " نترس، سرفه خوبست، خوبست برای نگفتن، برای... نشنیدن...سیگار هم... 
 (صدا،صاف می‌کند) 
زیاد حرف میزنی بانو! 

_" آقا؟! چرا همیشه عادتم شده دستهایم را بگیری و از دستت بدهم؟ 
چرا همیشه عادتم شده، بی تو، باتو باشم؟ 
چرا هیچ مترسکی مسئول نیست؟
مسلول اما چرا؟ 
آقا؟ 

_ “... 

_ " آقااا؟

_ "...

_ " آقاااااااا؟

_ "..."

_" آ... ق... ااااااا

_"... 

خوب است که رفته ای
بگذار کلاغها
ته مانده ی این شالیزارِ مکدر را نوک بزنند
خوبست
گاهی برو مرد!
حتمن برو
که
دلم
تاب اینهمه
عاشق شدنش
نیست...

#رویابیژنی #رویابیژن #شعرهای_رویابیژنی #شعر #دلم_تاب_اینهمه_عاشق_شدنش_نیست
#سرفه_خوبست_برای_نگفتن_نشنیدن
_مترسکهای_بی_ریشه #مترسک

فصل عشقبازی پروانه هاست

چقدر این هوای سنگین لعنتی
مثل منست، آقا!
فصل خرید سترکا رسیده
فصل خرید انارهای وحشی
آلوهای جنگلی
فصل برپایی عروسی
پیراهن‌های شاد گل درشت
زیورهای طلا به دست
گوش 
گردن
به قلب
فصل عشقبازی پروانه ها
شیرینی
توت خشک
باسلوق
فصلِ (سر کوچه رد میشم، بهم زُل بزن) 
فصل ِ (ساعت ده شب به هم فکر کنیم ) 
فصل صندوقخانه و بوسه های هول هولکی خام
فصلِ (چقدر این هوای سنگین لعنتی مثل منست، آقا)

کاش میشد بروم بازار روستا
مثل تمام زنان ده
 خرید کنم
کاش میشد بروم بازار روستا
مثل تمام زنان ده
اطلسیها و حریرها را مترِ تنم کنم
چارفدِ تور بخرم
کفش‌های کاب بلند
گردنبندهای پولکدار

کاش زنی بودم
مثل همین زنان ِ خوشبخت ِ ده
تا به تورِ نو خریده ام، بند میشدی

بندم بزن به آب
به خرید
به رقص
به خورشید
بندم بزن به بودنت،
 آقای هیچوقت نبوده ی من!

خیلی چیزها را می‌شود با سکه خرید
چند وجب آسمان بالای رفاق را
چند جریب دشت چالکسر را
حتا
چند سال نماز نخوانده ی عزیزی رفته به گور را

تو را اما... 

آفتابی شو

تنها
لبخند ِ توست
لب/خندِ توست که روشنم می‌کند

و  این هوای سنگین لعنتی...
اَه....


#مهر #بندزن #نمازنخوانده #رویابیژنی #رویابیژن #شعرهای_رویابیژنی
#ترانمیشودازبازارروستاخرید
از کتاب
#به_من_نخ_بده_دگمه_ی_رویایت_شل_شده