یلدای غمگینم

هی! با توام. یه دقه گوش میگیری به من؟! یه لحطه انگار کن  تو روستای فکچالیم. خب؟! توی خونه ی آقاجون کدخدا و ننه جان موچيک.  تو اون حیاط پشتیش  که  یه در کوچولو داشت برای بردن گوسفندا به چرا؟! رفتیم سوک سوک کردیم و خونه ی خانعموجان و مشت رحمت الله خان رو دیدیم. تو گفتی اینجا پسرهای خانعموجان اگه بی چارقد ببیند دعوات میکنن. منم ترسو ترسو بازم از در گوسفندا گزیدم تو حیاط آقاجون کدخدا و ننه جون موچیک. 

انگار کن مثل همونوقت ها  بازم داشتیم از اون رفاق خیلی باریکی که از تشگر خنه ی خونه اقاکدخدا  شروع می‌شد و دور خونه شون میگشت  تا به اتاق مهمونی چوبیشون با پنجره های مشبک رنگی پهن بشه، با ترس و لرز رد میشدیم. منم مثل همونوقتا( نه مثل حالا که شبیه گربه مرتضاعلی از هزارتا بون بیفتم پایین نمی‌ترسم) مثل بید میلرزیدم و با گریه از ترس افتادن ازین رفاق گربه رو، هی میگفتم چرا اینجا رو اینقدر باریک ساختن؟ و تو میخندیدی میگفتی، خره! اینجا خیابون گربه هاست نه ما که میخوایم از مهمون خونه شیرینی مشهدی بدزدیم. 
انگار کن هنوزم مه جبین خانوم پیرهن کمرچین تنشه و مهربون به پیشوازمون اومده و عالیه خانوم با چشای آبی و ابروان سربالاش منو یاد هنرپیشه های هالیود میندازه و ننه موچیک که قدش به 140 سانت هم نمی‌رسه با یه جاروی همقد خودش داره اتاقو سازه میزنه(جارو کردن). 
انگار کن برف میاد. گوسفندا تو آغلشون، گاوا تو طویله شون، اسب کهر و اسب خالخالی هم زیر رف دارن یونجه نشخوار می‌کنند. اون سگ گندهه که من ازش خیلی حساب می‌بردم هم داره ته مونده ی مرغ کِرکفلفلی رو میخوره که واسه خوشامد ما شهریا سرشو بریدن. (فکر میکنی اگه میدونستم اومدنم یعنی رفتن ِ کِرکفلفلی پامو به اونهمه زیبایی میذاشتم؟! عمرن!!!).
انگار کن همه هستن.خب؟! مامانجان بابوجی زنده اند، خب؟! اسفندیار و ماریا هم. هر کی عروسی کرده غیبش نزده که، درگیر خودشون نشده که، همین‌جا. ورِ دلمون.خب؟! انگار کن  دلخوری خواهرزاده ها برادرزاده ها اصلنم باعث قهر خواهر برادرا نشده. خب؟!
انگار کن شمس الله خان راحت از ایوون خونه شون پاشو گذاشته رو دیوار خونه آقاجان کدخدا و پریده رو ایوون اونا برای چاق سلامتی و خوشامد گویی به ما. بعد هم منو که شبیه گربه های تپل و گنده ی لولیده توی اتاقهای اونا بودم (گربه هاشون از بس ته مونده ی  مرغ  کرکفلفلیاشونو خوردن اندازه ببر بودن) می‌شونه کنارش و مصرانه بهم میگه یه بار دیگه صدام کن شمس الله؟!!!! و زبان من ِ کوچک برای گفتن اسم سختش نمی چرخه و مثل هر بار ال الا صداش میزنم، آل الا میخنده و ریسه میره. انگار کن ال الا خان و همه ی آدمهای اونجا همش ریسه می‌رن از خنده. خب؟
فرهاد، فرزاد، نادیا، نسرین، سهراب، ناهید، زهره، صمد، گلچهره  معصوم  محمد  علی حسن گلبهار گلدسته  فاطی گلچمن  همه با مامانجان باباجانها یا با اهل و عیال و کوچ و کلفتشون بودند. خب؟! 
این کرسی هم بود. ما بچه ها دلمون غنج میرفت برای خوراکی‌ها و بزرگا  سر صبر داشتن یه مرغ دارم چند تا تخم میذاره بازی میکردن. انگار کن... همه ی اینها رو انگار کن.  انگار کردی واقعنی؟!!!! 
من تمومشونو دیشب تو خواب دیدم. شب یلدا بود.من همه شونو تو شب یلدا دیدم. 
تو هم بودی، دستمو گرفته بودی محکم و هی میگفتی :خره! باسلوقاش رو برای تو کنار میذارم.
نذاشتی که دروغگو! عادت داری دروغ بگی؟!  حتا تو خواب؟! همشو قلنبه گذاشتی تو دهنت و من از غیض از خواب پریدم. 
گفتم به جهنم. باسلوق نوش جونش. عوصش یه شب یلدای خوبو تو رویام دیدم.
بیدار شدم و تی وی روشن کردم. یهو قلبم ریخت. داریوش بلند و با ناله  داشت میخوند :
*اونکه رفته دیگه هیچوقت نمیاد تا قیامت دل من گریه میخواد، قصه ی گذشته های خوب من، خیلی زود مثل یه باد تموم شدن، حالا باید سر رو زانوم بذارم تا قیامت اشک حسرت ببارم*

 حالا به خوابم که فکر میکنم، در دَم  دردم می‌گیره. یه ذره هم ازین حرفام کم و زیاد نشده ها. عین عین واقعیت بود. یچه بده بیداری که یادم  میندازه این روزا فصل ِ پيله است، بي دادرسي ِ خاطره هاييكه گرممون كنند  !

*لب بسته، سینه ی غرقه به خون، قصه ی موندن آدم همینه*


يخ زدم....

بهش گفتن عاشق نشو

بهش گفتن یازده سال ازت بزرگتره، شنیدیم خیلی غیرتیه، گفتن اصلن برای هم ساخته نشدین، عشق جنونه،روانی! اون اما میگفت عاشق همین غیرتشم. میگفت آخه دوست نداشتنش خیلی زیاد سخت تره از دوست داشتنش. می گفت اصلنم به شما چه؟!

گوش نکرد نتونست بشنوه. نخواست ببینه. رفت. خوشبختی رو تجربه کرد.عاشقی رو، دیوونگی رو، سر خوردگی بعدش رو هم. بعدش هر روز قهر، هر روز غیرت، هر روز آشتی، باز قهر، فضولی دور و بریا، حرف و حدیت و قصه سازی از الکی مردمای حسود برای خراب کردن شادیاشون، چغلی دوستای قلابی. دروغ براشون میساختن اندازه ی خدا. من خودم شنیدم. با چشم خودم دیدم چطوری از قصدی شرحه شرحه شون میکردن. گاهی وقت ِ قهرهاشون میومدن پی درددل پیش یه مثلن رفیق، اونام با هزار تا شاخ وبرگ تحویل اون یکی دیگه میداد.آخه یعنی دوست اینقدر نفهم ؟! نمیفهمیدن اونا اگه گوشت همو بخورن استخونشونو دور نميندازن؟!

 «این استخون لعنتی تیز چیه که گلومو آزار میده؟! چیه مردمجان ؟!»

 بعدِ بدجنسی نارفیق ها، بازم دعوا، بازم تو چی گفتی، من چی گفتم، بازم قهر قهر تا روز قیامت.بازم اما تو دلاشون هی هی هی عاشق و عاشقترِهم.اینوقتا یه بزرگتر نیست یادشون بده که! فقط بلدن بگن نرو، نکن، نشین، نایست.بمیر.

 یه روز غمگین بهم گفت«مثل افیون میمونه عشق. نمیبینمش بال بال میزنم. مثل حشیش میمونه عشق، میکشمش میرم فضا.میکشمش نقاش میشم.گفت اما دیگه باید از‌‌ هم دور باشیم.خودش گفته که عشق داره شکلمونو عوض میکنه، خلقمونو تنگ میکنه، از کار میندازدمون.خودش گفته حتا اگه از دلتنگی بمیریم هم دیگه به هم برنگردیم»

گفت «خب؟ منم برنگشتم بهش، اون هم. هر کدوم رفتیم غارمون. غارمن خیلی سیاه بود، چشم، چشمو نمی‌دید. یه سوی کمی که میدیدم سراغشو میگرفتم. گفتن حال نداره گفتن خوب میشه حتمن.می خواستم برم ببینمش، یادم میومد بش قول دادم.برم و ببیندم اخم میکنه، دعوام میکنه. میترسیدم خب؟ مسخره ی جماعت میشی، هی قهر هی آشتی.حق داشت، مگه ما بازیچه بودیم»

(طفلک نمیدونست خیلیا بازیچه شون کرده بودن و غذا میخواستن برای روزای بی هیجانشون)

گفت «نرفتم.اما اون برا ابد رفت.بدون من،بی خدافظی.باورت میشه؟»گفتم آره...خیلی باورم میشه،. 

یهو قاه قاه خندید بعد زار زد، بعد دو تاسرترالین قورت داد. بعد انگار یاد یه خاطره افتاد که رقص کنون انگار جلو یکی نامرئی، زانو زد و خوند «زیر پات میشینُم دو زانو آی...» 

گریه م گرفت..

گریه ش گرفت.

گفت «کاشکی بمیرم» 

 

.#نوشته_های_رویابیژنی 

 #هنرمندفقط_راویست #تصویرگری_کتاب_کودک #تصویرگررویابیزنی

بهشت

من رفتن به کاله های فکچال را به هوای دزدکی پریدن از پرچینها و یواشی خوردن خیارهای تازه ی کاکل زرد از جالیزش دوست داشتم. از آن خیارها که پوست سبزش دان دانهای برجسته‌ دارد و زیر دندان خِرِچ خرچ می‌کند. 

وقت همراهی با فرهاد و صمد به شرط همین خیارها بود که پاهای شش ساله ام

سخت‌ترین پرش دنیا را از پرچینها انجام می‌داد. 

می‌گفتند اصلن هم دزدکی خوردنش گناه ندارد.

می‌گفتند تازه بعدش می‌رویم یواشکی جالیز خربزه، بعدش می‌رویم "روخنه پیش" آب تنی.

من که نرفتم آب تنی! به جان خدا راست می‌گویم. هیبت ِ اخم ِمامانجان باباجان خیلی ترسناک بود.

مرا همینقدر هیجان بس. 

شب ِ روز ِدزدیمان روباهها مرغ و خروسهای خانه ی ماه جبین خانومجانمان را خوردند من اشکالود استغفار کردم. 

فرهاد و صمد گفتند اصلنم ترس ندارد. این چوب خدا نبود که خره! 

این تقصیر دروازه ی باز خانه امان بود.

 

گفتم واقعن مرغ خالخالی و خروس ریقو را روباهها خوردند؟ نمی‌شود باور کرد! واقعن؟! روباهها که قشنگند!قهوه ای نارنجیند!دمشان نرمست!صورتشان میخندد!ممکن نیست بیایند و یواشی مرغ و خروسها را بجوند. 

 «فرهاد گفت تو هم لباست قرمز خال خالی بود و روبان سفید هم روی موهای بلند بورت داشتی. صمد گفت تازه چشمهایت هم سبز است و جالیز خربزه و خیار و » و بهم نگاه کردند و ریز خندیدند. 

فکر کردم نکند من یک روباه متظاهرم؟! و بغض آلود خوابیدم. 

 

 درین دزدکی پریدنهایم از روی پرچین جالیز اغیار،چوبهای حصارها دامن پیرهن خالدار قرمزم را جر دادند، با لذت خوردن‌ها ، غرورم را جر دادند(باباجان کیلو کیلو خیار از بازار میخرید، دزدی اما خِرِچ خِرِچش شکمنوازتر بود) گناه کردنها، ایمانم را جر دادند.

بعد از آن روز فکر میکردم من که دیگر بهشت نمیروم!

بهشتی که معلم دینی مان برایمان تعریف می‌کرد خیلی خوب بود. هر درختش چند جور میوه داشت،فقط بلبل و قناریها که نه حتا کلاغهای آنجا هم چهچه می‌زدند. از زیر درختهاش رودخانه ی کوکاکولا رد میشد، اگر شیر گرم میخواستی باید میسُریدی رودخانه ی دو قدم آنورتر، کانادادرای هم چهار قدم بالاتر بود، تازه اگر هم هیچکدام دلت نخواست میرفتی از گلزار آنجا نوشمکهای خنک میچیدی و نوش. 

آنجا اقاحاجیخطیر و آقاطالب نداشت که اجاره خانه بخواهند یا برای دزدی یک دانه خیار خِرِچیشان به سیخت بکشند.

بعله.من در آن دزدکی پریدنها و شریک جرم صمد و فرهاد شدنها بهشتم را جر دادم.


حالا بعد از اینهمه سال،این... همه... سال... که از دزدی‌های خیلی خیلی بزرگ و پریدن از پرچینهای خیلی خیلی خیلی خیلی بزرگتر ِ روباههای خیلی زیاد گنده و خوش خط و خال ِ مملکتمان،تمامِ عمرِ من و صمد و فرهاد و عاشور و معصومه و محمد و گلچهره و علی و گلبهار و خدیجه و تمام مزدگیرهای فکچال و تمام کشاوزهای بندپی جر خورده و شرحه شرحه شده، هی فکر میکنم ما چه معلم دینی ترسناک و بی انصافی داشتیم.

 یک کوچولو یواشی خوردن خیار خِرِچی و خربزه ی کال را کوفتمان کرد. نگذاشت هیچوقت توی روخنه پیش آب تنی کنم. نگذاشت وقتی ابرام جان مهربان ِخانه مَحرَممان لپ ِ شش سالگیم را بوسید ذوق کنم و من هم لپ تازه از سربازی برگشته اش را ببوسم.

کدام بچه ای از دیوی که دندان تیز دارد، شاخ دارد، سُم دارد، موهای درهم تنیده ی نارنجی دارد و با یک چنگک بلند باغبانی دم دوازده جهنم که آتشش زبانه می‌کشد و بیرون می‌زند نمی‌ترسد که من؟

تمام نقدهایمان را به نسیه ی یک خانم دینی که انروزها سیبیل و ابروان پاچه بزی داشت تا مظهر عفت و بی‌گناهی باشد مفت فروختیم.
.

بدتر اینکه چند وقت پیش عکس ِپیری خانم دینیمان را در صفحه ی اینستاگرامش دیدم. دیگر سیبیل ندارد ابروهاش را تراشیده. آن بالا نزدیک پیشانیش یکی دیگر تتو کرده صاف، قهوه ای، کمان. لب و صورتش را به هوای جوان نمایاندن آنقدر فیلر زده که ور آمده مثل نان بربری های گردِ شاهکلامحله. تازه شم در آغوش یک پیرمرد چاق... . نه... نه... یک روباه پیر مکار ِ انوقتها متعصب و حالا فرار کرده به بهشتی نقد.
این درخت بهشت را برایش فرستادم و پرسیدم میدانم آنجا که هستی ازین درختهای هر جور گل و هرجور میوه ی با هم زیاد دارد، اگر خوردی کوفتت شود که کودکی و جوانی ام را کوفتم کردی.

میهمانی‌های باشکوه  عمه توبا

من درست همانوقت که باباجان قیچی باغبانی قرمزبراقش را برای کوتاه کردن سرِشمشادها بدستم داد بالغ شدم و یکباره  شهامت و اعتماد به نفسی نگفتنی توی دل و جانم سُرید.

با قیچی باغبانی شمشادها را که هیچ،نخ بیرون زده ی چکمه ی پلاستیکی صاداتخانوم را همراه تکه ی بزرگی از بالای چکمه اش هرس کردم. آن قسمت از صفحه ی گرامافون داداشجان که توی عکس، چشمهای هایده لوچ شده و داشت از پایین تا بالای دلبر فرضیش را برانداز می‌کرد و لبش را گاز میگرفت را هرس کردم. موهای بلند عروسک ماریاجان را و یک لحاف کرسی سنگین که وقتی رویت می‌انداختند قبض ِروح میشدی را بقصد خالی کردن پنبه هاش هرس کردم، اعتبارم را جلوی مامانجان، اعتمادم را جلوی باباجان هرس کردم و بعد از آنوقت قیچی به بالاترین شاخه ی درخت گردو آویزان بود و باباجان گفت تا دُمت را هرس نکردم،گمشو.
دیگر اما من یاد گرفته بودم با قیچی کار کنم و خیالم هم یاد گرفته بود همراهیم کند.
برای همین وقتی به میهمانی خانه ی عمه جان توبا که جزو میهمانی‌های باشکوه فامیلی بود رفتم، آنقدر آن گوشه ی حیاط وسط علفها در حال هرس کردن اضافات میهمانی بودم که فرزاد و محمد چراغعلی و مهرداد و اردشیر و احمد مشکوک اطرافم میجرخیدند و زیر نظرم داشتند.بیخبر بودند که من هرسشان کردم.
عمه جان طوبا همیشه برای عصرانه به همه ی میهمان‌ها کوکوتاپتاپی میداد و سبزی امزنا و زلنگ و اناریجه و سیر ساییده را توی ماست می‌ریخت و تربچه نقلی و گشنیز و نان سنگک می‌گذاشت وسط مجمع. من اصلن دوست نداشتم هیچکدامشان را هرس کنم. 
اول آقا مرتضا با قد رشید و لبخندی که بزک صورتش بود بلندگو دست گرفت و با بشکن خواند «می دل ره وا بّوردِه وا بورده» و شادمانی و کف و قر ریز خانمها روی صندلی ارج و صدای جیغ صندلی‌ها از سنگینی باسن و عشوه زنان در امد.

صدای صندلی‌ها را هرس کردم. 
بعد وسط اینهمه شادمانی باباجان خوشصدایم بلندگو را گرفت و سنگ خارا خواند و آنقدر سوزناک خواند که سنگ خارا منفجر شدو خانمها زار زدند و اشکهای درشت بود که از چشمهای دو دقیقه پیشش از خنده ور آمده شان می‌ریخت بیرون. توی دلم کلی از باباجان عذر خواستم و این صحنه را هرس کردم.
بعدش عموجان حجت آمد که در سوزناک خواندن کسی روی دستش بلند نمیشد. شروع کرد به خواندنِ « آقاننه دریا او داره، می دل آرزو داره» و میهمانی شد قیامت کبرا، چاره ای نبود هرسش کردم. عمه جان توباجانم که شادمانه با زیورهای لباس پرزرق و برقش توی میهمانی می‌درخشید، نشسته بود وسط سبزه هاو تکیه اش به درخت گلابی بود و های های می‌گریست و تاپتاپیها داشتند جزغاله می‌شدند، هرسش کردم.
بعدش علی آقا گرامافون را روشن کرد و هاوایی شروع شد.خانبالاخان سرفه لی عصبی کرد. زیبنده  دختر نوجوان عمه جان توبا که گیسوان افشان و بلند داشت و صورتی نمکین را هل دادند وسط. 
صحنه ای شده بود دیدنی. سنگ خارا و آق ننه و اشکهای قلنبه ی خاله خانباجیها  خوردند به پیچ تاب رقص زیبنده و خاکالود پرپر شدند به زمین. زیبنده می رقصید، زیبنده می پرید، زیبنده می‌نشست و موهای بلندش را درویش وار دورسرش می‌چرخاند، زیبنده به رقص بچگانه ی باقی دخترکان دهن کجی می‌کرد و ایندفعه، زیبنده بود که  شکل میهمانی را هرس کرد.توی دلم به قیچی زیبنده حسودیم شد، یک قیچی نرم، با کمری رقصان و سری رقصانتر.
برای اینکه قدرت قیچی خودم را بیشتر بفهمم گشنیز ها و ریحانهای باغچه شان را هرس کردم، یک ساقه ی از الکی دراز مانده ی درخت البالویشان را و درخت انارشان را با برگهای شلخته و اگر دلم می‌آمد از حسادت گوشه ی موهای بلند زیبنده را که مرکز توجه همه ی فامیل شده بود هم هرس میکردم.
من اما قسمت حسود خیالم را هرس کردم.
میهمانی یکدفعه شاد شد. برای رقاصی من مثل همیشه باباکرم گذاشتند.  رقصیدم ها اما انگار که غاز بیاید کنار پلیکان برقصد. موهایم را مامانجان دو گیس سفت کرده بود که هر چه کله میتکاندم هیچ بخاری ازش برنمیآمد. رقصم را هرس کردم.شهناز چیلی پوم رقصید.گذاشتم بماند.
گرامافون آقا سبزی فروش می‌خواند مامانجان و زنعمو عشرت و عمه جان توبا و زنعمومریم معلوم نبود داشتند به کجای چه کسی اینقدر دیوانه وار می‌خندیدند که هر کدام کبود و یکوری افتاده بودند و نفسشان بالا نمیامد.آخر مگر میشد خنده های شیرین مامانجان را که صدای زنگوله میداد و ریسه رفتنهای زنعموجانهارا که اشک از چشمانشان سرازیر میکرد و صدای بلند خنده ی عمه جان توبا را که درخشش دندان چشم زنان فامیل را میرنجاند هرس کرد؟! خندیدم. خوب بود. گذاشتم بماند.
بوی جزغاله ی تا پتاپی، عمه جان را دواند سمت آشپزخانه و تمام میهمان‌ها، حتا مهوش ِتوی گرامافون ساکت شدند تا صدای جلنگ جلنگ النگوها و دم طاووس بزرگ سینه ریز عمه جان توبا شنیده شود. چه صدای شیرینی داشششت و دیگرهرگز، هنوز صدا و درخشش هیچ طلایی به چشم و گوشم شیرین نیامد. گذاشتم، برق بزند وبماند.
وسط خوردن کوکو تاپتاپیها، علی آقا پسر ا

رشد عمه جان، صفحه ی گرامافون را عوض کرد.خواست آهنگ ملایم هماهنگ با خوردن بگذارد، نبود. نداشت. از یساری گذاشت « کجایی مادر خوبم کجایی کجایی، کجایی تا کشی  دست محبت...» لقمه های نیمجویده َبود که از دهان خانمهای فامیل می‌ریخت بیرون در حال ضجه زدن. یکی یاد گلدوستی افتاد که چه مصیبت‌ها کشیده بود، یکی یاد خاندوستی که زارش زار کربلا بود. یکی یاد عاما. شبیه عزاداریهای هیئت بربری محله شده بود. یکی باورش شد و کیسه نایلون از کیفش درآورد و تاپتاپی و میوه و سبزی و ماست را سرازیر کرد توی نایلون به خاطر تبرک هیئت.
خانبالاخان کمی راضی بالای تراس  «ماستش را مبخورد» 
درین بلبشوی آه و واحسرتا، چند تا استکان مشکوک بین مردها رد و بدل شد. و گرامافون با سر ِ گرم و در میانه ی غش و ضجه ی اقوام برای مادر خوبشان که کجایند کجایند،  رقصان و شاد شروع کرد به خواندن دندون دندونم کن و موهامو وقتی پس میزنی و ازین  قِسم بی ناموسیها و خانمها با شیطنت هم را نگاه می‌کردند و به هم با  ابرو، اشاره به مردها می‌کردند که چشمهاشان سرخ بود و در حال حرکات موزون بودند و لقمه های تاپتاپیشان را با ولع میخوردند. یکی از مردها گفت تکتیر و باقیشان انگار دم ِ مَشکشان بود، تکتیر پشت تکتیر رهای میهمانی کردند. خانمها از خنده پیچ و تاب خوردند و ادای عصبانیت و رعایت احترام را به مردانشان در آوردند و هیچکس یاد خانبالاخان نبود. خوشم آمد اصلن هم هیچ قسمتش را هرس نکردم.  خانبالا خان اما با عصبانیت و فحش‌های آبدار به مردان تک تیر انداز  از تراس قل خورد به قصد ترک میهمانی. یکی رفت جلوی رفتن خانبالاخان را بگیرد از شدت مستی جلوی پایش بالا آورد. عقش خیلی حجیم و چندش بود هرسش کردم. 
مستی به صندلی های ارج سرایت کرد. لهم میخوردند و از بلند شدن مهمانها فریادشان بهوا میرفت. زنعمو مریم جلوی خانبالاخان ایستاده بود و توضیح میداد کسی مست نکرده و هی پایش را می‌کشید روی زمین که بفهماند صدا از همین‌هاست، بیخود به دلتان بد آوردید. 
خانبالاخان که دید خوب مرکز توجه شده و حالا  قلیانش چاق شده و همه به ذکر مصیبت‌هاش توجه ویژه دارند روی تراس نشست و کاهو سکنجبین هم خورد و اروغش را هم زد. هرسش کردم. هرسش کردم. هرسش کردم.
حالا سالهاست خیال قیچی باغبانی باباجان  و احوال هرس کردن همراه منست. 
اگر نبود،تحمل اینهمه بار ممکن نبود. من با این قیچی که هرگز فرسوده نمیشود حتا قد مرگ عزیزانم را هم هرس کردم.
دیگر منم وخاطراتی که دوستشان دارم بی هیچ حواشی ِ دل بهم زنِ اضافی.