یلدای غمگینم
هی! با توام. یه دقه گوش میگیری به من؟! یه لحطه انگار کن تو روستای فکچالیم. خب؟! توی خونه ی آقاجون کدخدا و ننه جان موچيک. تو اون حیاط پشتیش که یه در کوچولو داشت برای بردن گوسفندا به چرا؟! رفتیم سوک سوک کردیم و خونه ی خانعموجان و مشت رحمت الله خان رو دیدیم. تو گفتی اینجا پسرهای خانعموجان اگه بی چارقد ببیند دعوات میکنن. منم ترسو ترسو بازم از در گوسفندا گزیدم تو حیاط آقاجون کدخدا و ننه جون موچیک.
انگار کن مثل همونوقت ها بازم داشتیم از اون رفاق خیلی باریکی که از تشگر خنه ی خونه اقاکدخدا شروع میشد و دور خونه شون میگشت تا به اتاق مهمونی چوبیشون با پنجره های مشبک رنگی پهن بشه، با ترس و لرز رد میشدیم. منم مثل همونوقتا( نه مثل حالا که شبیه گربه مرتضاعلی از هزارتا بون بیفتم پایین نمیترسم) مثل بید میلرزیدم و با گریه از ترس افتادن ازین رفاق گربه رو، هی میگفتم چرا اینجا رو اینقدر باریک ساختن؟ و تو میخندیدی میگفتی، خره! اینجا خیابون گربه هاست نه ما که میخوایم از مهمون خونه شیرینی مشهدی بدزدیم.
انگار کن هنوزم مه جبین خانوم پیرهن کمرچین تنشه و مهربون به پیشوازمون اومده و عالیه خانوم با چشای آبی و ابروان سربالاش منو یاد هنرپیشه های هالیود میندازه و ننه موچیک که قدش به 140 سانت هم نمیرسه با یه جاروی همقد خودش داره اتاقو سازه میزنه(جارو کردن).
انگار کن برف میاد. گوسفندا تو آغلشون، گاوا تو طویله شون، اسب کهر و اسب خالخالی هم زیر رف دارن یونجه نشخوار میکنند. اون سگ گندهه که من ازش خیلی حساب میبردم هم داره ته مونده ی مرغ کِرکفلفلی رو میخوره که واسه خوشامد ما شهریا سرشو بریدن. (فکر میکنی اگه میدونستم اومدنم یعنی رفتن ِ کِرکفلفلی پامو به اونهمه زیبایی میذاشتم؟! عمرن!!!).
انگار کن همه هستن.خب؟! مامانجان بابوجی زنده اند، خب؟! اسفندیار و ماریا هم. هر کی عروسی کرده غیبش نزده که، درگیر خودشون نشده که، همینجا. ورِ دلمون.خب؟! انگار کن دلخوری خواهرزاده ها برادرزاده ها اصلنم باعث قهر خواهر برادرا نشده. خب؟!
انگار کن شمس الله خان راحت از ایوون خونه شون پاشو گذاشته رو دیوار خونه آقاجان کدخدا و پریده رو ایوون اونا برای چاق سلامتی و خوشامد گویی به ما. بعد هم منو که شبیه گربه های تپل و گنده ی لولیده توی اتاقهای اونا بودم (گربه هاشون از بس ته مونده ی مرغ کرکفلفلیاشونو خوردن اندازه ببر بودن) میشونه کنارش و مصرانه بهم میگه یه بار دیگه صدام کن شمس الله؟!!!! و زبان من ِ کوچک برای گفتن اسم سختش نمی چرخه و مثل هر بار ال الا صداش میزنم، آل الا میخنده و ریسه میره. انگار کن ال الا خان و همه ی آدمهای اونجا همش ریسه میرن از خنده. خب؟
فرهاد، فرزاد، نادیا، نسرین، سهراب، ناهید، زهره، صمد، گلچهره معصوم محمد علی حسن گلبهار گلدسته فاطی گلچمن همه با مامانجان باباجانها یا با اهل و عیال و کوچ و کلفتشون بودند. خب؟!
این کرسی هم بود. ما بچه ها دلمون غنج میرفت برای خوراکیها و بزرگا سر صبر داشتن یه مرغ دارم چند تا تخم میذاره بازی میکردن. انگار کن... همه ی اینها رو انگار کن. انگار کردی واقعنی؟!!!!
من تمومشونو دیشب تو خواب دیدم. شب یلدا بود.من همه شونو تو شب یلدا دیدم.
تو هم بودی، دستمو گرفته بودی محکم و هی میگفتی :خره! باسلوقاش رو برای تو کنار میذارم.
نذاشتی که دروغگو! عادت داری دروغ بگی؟! حتا تو خواب؟! همشو قلنبه گذاشتی تو دهنت و من از غیض از خواب پریدم.
گفتم به جهنم. باسلوق نوش جونش. عوصش یه شب یلدای خوبو تو رویام دیدم.
بیدار شدم و تی وی روشن کردم. یهو قلبم ریخت. داریوش بلند و با ناله داشت میخوند :
*اونکه رفته دیگه هیچوقت نمیاد تا قیامت دل من گریه میخواد، قصه ی گذشته های خوب من، خیلی زود مثل یه باد تموم شدن، حالا باید سر رو زانوم بذارم تا قیامت اشک حسرت ببارم*
حالا به خوابم که فکر میکنم، در دَم دردم میگیره. یه ذره هم ازین حرفام کم و زیاد نشده ها. عین عین واقعیت بود. یچه بده بیداری که یادم میندازه این روزا فصل ِ پيله است، بي دادرسي ِ خاطره هاييكه گرممون كنند !
*لب بسته، سینه ی غرقه به خون، قصه ی موندن آدم همینه*
يخ زدم....