تصمیم دارم ببخشم. بیشتر دلگیری هایم را قورت بدهم. بیشتر لبخند بزنم.  بیشتر از صدای غرغر کبوترهای روی بالکن، از صدای آواز آکاردئون زن دوره گرد، صدای شادمانه ی بچه های توی کوچه، صدای خندیدن  روی مخ دکتر ع و حتا صدای دوردست فرش کهنه، آبگرمکن کهنه می‌خریم لذت ببرم.
تصمیم دارم همین حالا، برای عید امسال  روی  باغچه ی بالکن پر کبوترم سوسن عنبر و گل ناز بکارم و اصلا هم از کبوترها که رحمی  به گلهایم نمی کنند نرنجم. بگذارم زندگی و طبیعت  کارش را بکند.
توی اتاق کارم کلی کتاب دارم که می‌دانم دلتنگشان می شوم اما تصمیم دارم بگذارم بروند توی کتابخانه های دیگر.
کمد لباسهایم را خلوت کنم. کفشهایم را هم و راستی اینهمه گوشواره و انگشتر و گردنبند به چه کارم می‌خورند؟!
تصمیم دارم برای جوان‌ترهای علاقمند تا می توانم کارگاه بگذارم و آنچه می دانم را ببخشم بهشان.

آدم از فردایش چه خبر دارد؟!!! باید  بار و بنه را سبک کرد. 
بزرگی میگفت جوری زندگی کن که انگار  فردا، روز آخر بودنت هست... اگر واقعا فقط همین امروز از زندگی ام مانده باشد ، دلم میخواهد  بروم روی تپه های  وازنا و هوای آنجا را نفس بکشم، بروم فیلبند و توی مه گم بشوم. بروم کنار اسب‌های وحشی بندپی و تا نفس دارم بدوم.
البته بعد از اینکه از همه حلالیت گرفتم و کتاب‌هایم را به اهلش دادم و لباسها و زیور آلات و بقیه امورات را سر و سامان دادم و از همه مهمتر غذای چند ماه را برای همسرجان پختم و  لبخند  و پشتگرمی چند سال را برای پسر دلبندم  و عروسکم ذخیره کردم و اتاقها را مرتب کردم و کمدها را هم و کابینت‌های آشپزخانه را جوری چیدم که همه چیز در اولین نگاه پیدا شود و لباسها راشستم و اتو کشیدم و برای کبوترها هم دانه پاشیدم و هووووو...
اصلا راستش را بخواهید، یک همسر ، نباید بمیرد،  مادر و پدرها هم نباید بمیرند. 
کارهای نکرده ی زیادی هست که باید انجامش بدهند. مسئوليت الکی که نیست.
مثلا مامانجانم نکرد یک تکه از شانه اش را برای گریه کردنم  جا بگذارد و  یکباره رفت.
مثلا بابا جانم حتا وقت رفتنش دستش را از پشتم گرفت و اصلا فکر نکرد من پشتگرمی اش را تا ابدیت لازم دارم.
مثلا... بگذریم
چقدر کار برای انجام دادن دارم تا فردا!!!
راستی چرا  هیچ وانتی ای توی بلندگو نمی‌گوید آدم کهنه می‌خریم؟

پی کنجی ساکت می‌گشت... 

تمام برنامه ها را جور کرد،  صبح زود بلند شد،. غذای سال‌های دراز بچه هایش را پخت ، رخت چرکهای یک عمرشان را شست، چروک‌های لباسشان را صاف کرد، گردگیری کرد، قندها را ریز کرد، شکر پاشها و نمکدانها را پر، یک سبد میوه ی شسته روی میز چید، از انگورهای بنفش رویش یکدانه برداشت و دهان گذاشت. دستمال سفره های مهمان را از بند رخت تا کرد و توی کشوی مخصوص  جاداد. دستمال کاغذی را توی جعبه ی چوبی اش چید و گذاشت سر میز ، غبارهای گوشه و کنار و درزهای ندیده ی اتاق را هم  جارو کرد، به گلدان‌ها آب داد، زیر بشقاب‌های سرخ را روی میز  مرتب کرد و بشقابها، چنگال ها و قاشقها را با نظمی وسواس گونه رویشان گذاشت. بعد با خیالی جمع به خودش گفت:خوبست که بچه ها آداب غذا خوردن  بی من را هم بلدند.
نا به خود سر به قرمه سبزی روی اجاق زد، برای دهمین بار نمکش را چشید. دوباره روی  گرانیت اوپن  دستمال کشید، دوباره سینک ظرفشویی را خشک کرد، دوباره دور و بر کاسه توالت را آب گرفت، روشویی را برق انداخت، سه باره... چند باره...
یادش آمد که باید قبض‌های تلفن را زودتر بپردازد تا مشمول جایزه ی یک روز مکالمه ی رایگان شود... پرداخت...
بعد به خودش خندید که مکالمه ی رایگان دیگر به چه کارت می آید، خوش خیال؟!!!لیمو ترشها را آب گرفت و توی یک بطری کوچک روی طاق گربه روی حیاط خلوت کنار سرکه ها و آبغوره ها و آب نارنجها گذاشت و دستهای آبلیموییش را به هم مالید بعد به خودش غر زد، دست نرم  دیگر به چه کارت می آید دیوووانه؟!!! و 
تق تق به تنگ ماهی سرخ روی طاق پنجره زد و به اینهمه گربه رقصانی ماهی لبخند زد، به گربه ها غذایشان را داد تا دله ی ماهی نشوند.
فنجان را برداشت، قهوه ی قجری را لبریزش کرد، روی راحتی لم داد، مادر جان رفته به دوردستهایش را دید که هنوز هم، که تا ابدیت هم لحاف رویش می اندازد تا سرما نخورد. 
صدای اخم قهرالود و ملامتگر مادرجان را شنید، بلند گفت: بیهوده سعی نکن پشیمانم کنی، خب؟!
 به  فرزندانش فکر کرد که موجب شدند او ی بی مدارا از سوراخ سوزن هم بخاطرشان رد شود. با خود گفت:این سوزن دیگه سر نداره، نمیشه رد شد. دیگه بسمه. 
فکر کرد کاش تکیلای توی گنجه را مستانه سر بکشد، پشت بندش سیگاری بگیراند. همیشه از تصور این کار هم وحشت میکرد، فکر کرد بهتر نیست یکبار هم که شده امتحانش کند و بعد؟! بعد به تمام حسرتهایی فکر کرد که داشت و نمیشد بهشان رسید. با غیظ گفت:به درک، از خیر همه شون گذشتم. 
سعی کرد چشمهایش را ببندد و به صداهای زندگی خوب گوش کند...صدای بچه های توی کوچه، (صدای لالای مامانجان رفته اش)  صدای بوق دوچرخه ی پسرکی لوچ، (صدای آب‌پاش و حیاط و لبخند دیگر نداشته ی  باباجان) صدای درل همسایه بر دیوار' انگار کن توی مغز (صدای طلایی النگوهای خواهرک رفته به ابدیتش ) صدای اتومبیلی که به زور گاز و استارت هم روشن نمیشد، (صدای آوازهای برادر از دنیا رفته اش) صدای عاشقانه ی قربان صدقه های بی مغز مرد همسایه برای زنی یواشکی، (صدای سوگواری، صدای اشک، صدای گورستان،..) سر معده اش میسوخت، چقدر... چه قدر رر همهمه؟!!! چه قدر صداهای مواج و تلخ تو در تو؟!!!! در خشاب ذهنش فقط یک فشنگ مانده بود باید خلاص میشد. باید وا میداد. فکر کرد: این عاقلانه ترین تصمیم این روزهای منست... دلتنگی... آمان آیریلیق... سر معده ام می سوزد.... سر معده ام می سوزد... سر معده اش میسوخت که مرا سوزاند و رفت؟! 

_مامان؟!مامان؟!!!! 

باید بروم، ازین کشمکش رها شوم، تو فکر کن، رها میشوی، در فضایی شناور می شوی، دغدغه ای نداری.دلتنگ رفتگان نیستی، دلخور اینهمه نامردی هم... 
_مامااان؟! مامان جان؟!!! 
تو فکر کن بی خیال، سیال،  بی پریشان بازی، با دلی مطمئن که نه زخم می‌خورد نه میرنجد... 
_مامان؟! مامان جونم؟! 
  تو فکر کن اصلا سرخورده نمی‌شوی، سرشکسته هم، زندگی زمین‌گیرت نخواهد  کرد، فکر زن بودن و دست دوم بودنت درین مملکت، تو فکر کن!!!!؟
_مامان تو رو خدا؟! چرا درو باز نمیکنی؟! 
تو فکر کن... 
_مامانی؟!!!! 
تکرار  همین واژه بس بود تا تمام رشته ها پنبه شود، تمام خاطرات چاک چاکش  تاب بیاورند. فشنگ مردن را از خشاب ذهنش بیندازد دورترین جای جهان.

همسایه انگار چیزی گفت. 
صدا میگفت نمیدونم مامانم کجاست؟! صدا بغض داشت، صدا نگران بود.صدا خسته بود، گرسنه هم. 
به خودش تشر زد :آیین میزبانی را بلد نیستی زنیکه؟! جواب بده، ابله!

قهوه ی قجری را ریخت روی فرش، اولین بار بود که از لک شدن فرشش حرص نخورد. 
به خودش غرید:زن گنده؟! مامانجان ها هر وقت بروند زود است، غلط میکنی مامانجان می شوی وقتی لایقش نیستی. مرده شور عقل خردت را ببرند 
و از روی  راحتی قفس تنگ اما خواستنی اش که پر از بوی قرمه سبزی بود بلند شد،  به سایه ی راه راهش لبخند زد و  جواب داد :جان مامان؟! الان... اومدم....

فکر میکنم در تناسخ های بسیاری هم را دیده ایم. زنی یزدی بودم با چادر ململ گلدار، در برویت باز کردم.  همسری بودی با عبای قهوه ای به شانه ات با دو دستت پر از خرید. برایت ناز میکردم، ناز میخریدی.
معدنچی بودی. نقب میزدی به دلم، به ذهنم، من کلاه، من چراغ. من چکمه و ماسک.  نقاش شوریده ای بودی از جماعت گریزان، خدایی میان نقوشت،  رنگ بودم، قلمو. بوم. 
مهندس اتو کشیده ی موفقی بودی، المنت بودم، فیوز، فاز و نول . 
شاعری تنگدست بودی، تنبانهایی که می‌دوختم به عابران میفروختی. از سر خودنویس و لیقه و دوات و کاغذ میخریدی.  یک چشم بودم خون ، یک چشم بودم اشک. 
اسب بودی، سفید یکدست. زین بودم، حائلی میان سفیدی تو و سیاهی آدمیان. باد بودم دیوانه ی آشفتگی یالهات. 
مردی بودی آمیخته به رویا، طول اتاقت را جوری می پیمودی که نگو. همان جا به موزه ی متروپولین میرفتی، منهتن را دم پا میدادی، با رنوار و گوگن در کافه فلور پاریس کافی مینوشیدی ، آبشارهای بلند جهان را حظ میکردی، من  نیویورکت میشدم ، اسپرسوی تلخت، آنی تیلور فاتحت... گاهی هم دیوانه ای در خیابان  روبرو ،  زل زده به پنجره‌ی قطارت تا وقتی  درز پرده ی پنجره ات را  کنار میزنی ببینمت. 
پنجره اتاقت(شرمنده ام، لوکوموتیوت، هی یادم می رود تو همانجا مسافر تمام جهان بودی ) نور خیابان را می‌بلعید، تاریکی تف می‌کرد سمت من.میشد در تاریک روشن خسیس  درز پنجره  تو را دید که چای بهار نارنج دوست داری، من ابله دربدر شده را دید که تورا.. پهلوانی بودی عاشق، درد تن را به سکندری وا می داشتی شهوت من را به گمشدگی. من میل بودم، کباده بودم... من ضرب... میبینی؟! چه اسب باشیم گمشده در جنگل‌های لاویج  چه دارکوب ایستاده بر درخت بلوط، چه جیرجیرک پر صدایی باشیم در مه چلاو که عاقلانه شر عمر پرشیونش را از گوش آدمیان کم می‌کند، چه گوزن پر شاخ و ولد،باز هم روحمان هم را پیدا خواهد کرد.
چه بیچارگی فرساینده ای گلوگیرت میشود وقتی میفهمی  دوست نداشتن کسی سخت‌تر از دوست داشتن اوست.
باز هم دوخته به مطبخ، باز هم نازک و سر به زیر، باز هم باروتی در گیرو دار تپانچه، باز هم دیوانه و سر خورده و محکوم . تناسخ هم دردی ازینهمه بیچارگی  کم نمی‌کند. عاشقی چه تلخی جانکاه نابکاری ست !!! عشق رنجست، عشق درد است، عشق جنونست.
#رویابیژنی #تناسخ #عشق_رنجست