ح
با عزیزی گپ میزدم، گفتم:
(گذشته ها همیشه نارنجیترند. حسرت به دل آدم میگذارند...
اصلا دقت کردی؟! آدمهای بد گذشته، در ذهن حالایت میشوند دوست داشتنی ... اتفاقهای هولناکش می شود اسباب سرخوشی امروز؟
اصلا دقت کردی گهگاه چند ساعت از شبانه روزمان را در مرور خاطره هامان تلف میکنیم؟! بعد ناراضی از هر آنچه امروز است،سرسختانه میگردیم تا گذشته را برگردانیم ... اصلا دقت کردی نمی شود که نمی شود؟!
خام دستانه فکر میکنیم دیگر هیچ چیز نارنجی نیست.؟! همه در ذاتشان دچار خاکستری مکدری شده اند. دقت کردی؟!) داشت مربای به ام را با قاشقکی امتحان میکرد. گفتم:
( با این همه اما خاکستری هم بد نیست، وزینمان میکند، موقر هم... اما تحویلش نمیگیریم. بی اعتنا می شویم... از چروکهایمان خجالت میکشیم.)
سر تکان داد که یعنی میشنوم اما با مربا خلسه ای عاشقانه داشت.
گفتم:( این همه سال، ااااین همه سااااال شعر نوشتم، کتاب چاپ کردم ، نقاشی کردم، تدریس کردم، و حماقت هم، اشتباه هم، حرف مفت هم...) گفتم :(تا بعد ازینهمه به این ها برسم که حالا... یعنی به این برسم که عرفانی که در خاکستری مامانجان باباجانهای ما بوده، از الکی بدست نیامده.)
انگشتهای نوچش را لیسید.
گفتم:
(بی خیال... گفتم که حرف مفت زیاد میزنم؟ ) نگاهم کرد، خمیازه ای کشید و گفت:
فکر کردم بلدی مربا بپزی، این که مارمالاد بود. شیرین که نبود، هل و گلاب هم که نداشت. با این سن و سال مربا بلد نشدی؟! گفتم :
(دیگر شیرین نیستم، خیلی زور بزنم می شوم این.) و فکر کردم کاش کمی خاکستری چاشنی مغزش بود. کاش...
#رویابیژنی
#نارنجی_سبک
#خاکستری_موقر