می دانم دوستم داری
چون نمی گذارم
ظرف شاممان پر از ماهی ِمرده باشد

چون غروبها کاهو های باغچه را برایت می چینم
همراه سنکنجین...
و به احترامِ عشق
حتی حلزونهایش را لِه نمی کنم
می گذارم عاشقی کنند
...
می دانم دوستم داری
چون آبِ توی دلت را رام می کنم
تا لبخند بزنی
روزنامه بخوانی
و
به من
ابدآ
نگاه
نکنی...

بیا
سفره انداخته ام
سیر شو و دراز بکش
بعد هم چای بنوش
با مردان همسایه قدم بزن
با قُل قُل ِ قلیانی که چاقش کرده ام به هوای تو
به دورها زُل بزن

و اصلآ به جمله ی ابلهانه ی زنی گوش نده
که تکرار می شود:
می دانم
می دانم
میدانم دوستم داری...
 
 
می دانم دوستم داری