باران هنوز میبارد
چترت را هنوز زیر تخت پنهان کرده ام

حالا باید پنجره ها را باز بگذارم
باید حتمن امشب سردم بشود
باید گوشه ی تخت
مچاله بخواب بروم

تا تو برگردی
دلواپس رویم را بپوشانی ...
به غفلتم بخندی
و نوک دماغ یخ کرده ام را ببوسی

این وقتها باید ادا ی خوابیدن را خوب بلد باشم
تانفهمی از پشت پلکهام
با رویای نوازشت
چه کودکانه لوس شده ام

کاشکی هرگز جشمت
به زیر تخت نیفتد
و
باران
هنوز ببارد