وقتی که شعرها و روزنوشتهایم را خواند نگاهم کرد و گفت جدآ به سر داری اینها را چاپ کنی؟ اینهمه عریانی را؟ مردم درباره ات چه فکر می کنند ؟ خیال می کنی بعد از چاپش آب خوش از گلویت پایین برود؟ همه اش می آیند و به قول خودت به تو نخ می دهند و بیا و درستش کن. 
گفتم : خیال کن من فقط یک راوی ام. خیال کن آن آقای توی شعرهایم خیالیست . اصلا چار شانه هم نیست / نقاش هم نیست / نیامده رفته هم نیست/ خیال کن اینهمه شاعر اینهمه قصه مگر همه اش خودگویی ِ راستکی است که شعرهای من ؟
با طعنه گفت : هاه / خیال کن مردم ( بلانسبت مردم ) گوششان مخملی است...


حالا کتابهایم چاپ شده . مردمی که دوست داشتند هر کدام جلدی ازین کتابها را داشته باشند به بهانه ی دوری نمایشگاه هنوز تهیه اش نکردند . او اما کلی اش را خرید تا برای دوستانش هم هدیه کند.
رفیق خوبیست این خانوم ِ محافظه کار ِ نگران ِ احوالات ِ من

اینجا را ببینید

کتابهای " به من نخ بده دکمه ی رویایت شل شده " و " من محکوم استادی توام "  بنده در نمایشگاه کتاب منتظر خرید شماست .
شهر آفتاب / پخش عمومی / سالن 2 / راهرو 2/ غرفه 852 و 853 / نشر روزگار