روی خوابهایم نشسته ای و این می ترسانَدَم.
خواب می بینم برایم یکدست لباس ململ سپید خریده ای و یک قواره ی ندوخته ی پارچه ی ساتین.
پارچه سبز روشنست / همان سبزی که کمی به زردی می زند و مرا یاد جوانه های درختان ِ باغچه مان می اندازد.
میگویی ببین چه به صورتت می آید ؟ چشمهایت را روشنتر می کند و پارچه را نزدیک صورت ِ بی آرایش ِ متحیرم میکنی.
میگویی اگر گفتی از کجا خریدم؟ باورت نمی شود که! چارشنبه بازار / نزدیک ِ بساط ِ مش عسکری . زن بیچاره خیال می کرد سرم کلاه گذاشته با این قواره ی ته مانده اش . پارچه را که توی نایلون می داد دستم / گفت : " کی واسه بهیتی ؟ بهو بشوره . کوتاه ناوه.
تو هم قبل از دوختنش بشور/ آب می رود."
بعد ادایم را در میاوری و می گویی: خب؟
توی خواب با باباجان ِ رفته ام تکیلا می نوشی و پشت بندش می خوانی " از برت دامن کشان رفتم ای نامهربان از من آزرده دل کی دگر گیری نشان " بعد هم باباجان همصدایت می شود و خنده کنان میخوانید " رفتم که رفتم..."
می دانی از رفتن بیزارم / می روی.
یکدفعه خوابم می پرد سمت ِ نوجوانی ام با گالیگولا لی لی بازی می کنیم .
بعد می پرد سمت خواهرِ رفته ام با هم "هَلی کِتِنی" (گوجه سبز ِ کوبیده ) می خوریم. بعد باز میپرد سمت تو... با تو بحثم شده.
دست رویم بلند می کنی... دستت سنگین است... خوابم بیدار می شود.
این چه درد ِ بی درمان ِ متصل به دلم است که از تو می ترسم و نمی ترسم؟
از تو بیزارم و دوستت دارم؟
از تو خسته ام و می خواهمت؟
این چه غده ی درمان ناپذیر ِ مقبولیست که نمیخواهم با هیچ درمانی جدایش کنم آقا؟!
صبحم را بهم نریز.خب؟
برو عقبتر بایست / باشد؟
آن پیراهن مل مل سپید را هم بده به اهلش که من نبودم.خب؟ تو هر کنار گوشه ی جهانت زیاد اهل داری که اندازه ی ململ سپید دلت را برده اند...
برای اینکه دستت را رد نکنم و بی ادب نشوم/ آن قواره ی سبز ِ ندوخته بماند برای من.
بماند برای من که هی دارم آب میروم و کوتاهتر می شوم.