بعد از مدتها خانه نشینی به دلایلِ محفوظ / مجبور به رفتن به مراسم عروسی شدم به دلایل فامیل داری.
نمی دانی چه بلبشویی بود... خوش به حالت که هرگز هیچ جا پیدایت نیست.
باورت می شود پاشنه ی کفشم 7 سانت بود؟ همه اش خیال می کردم در بالاترین طبقه ی برجی مرتفع ایستاده ام و نگران افتادنم بودم.
خودت که می دانی ترس از ارتفاع دارم.
تعجب نکن /خب؟
گاهی مجبور می شوی حتا پاشنه بلند بپوشی به دلایل ِ عقب نماندگی.
تازه / یکی گفت : نکنه با این زَلَم زیمبوهای سنگیت بیای جشن ؟ اونجا مسخره میشی. طلا بنداز .
من که هرگز طلا نداشتم به دلایل ِ بی توجهی و صد البته بی پولی / باورت می شود مجبور شدم طلای فیک بیندازم دور دست و گوشهام؟
نمی دانی دستم چه زخم و زیلی شد و گوشهایم چه ورمی کرده بود به دلایل ِ طلاهای مصنوعی؟
لباس حریر مشکی پوشیدم که کمی کوچولو دور یقه ی بسته اش یراق نقره ای داشت و خیال کردم چقدر می درخشم و چه قدر هم ازین درخشش چندشم شده بود.
هر لحظه مصمم می شدم یراق ِ نازک ِ دور یقه را بکَنَم بیندازمش دور به دلایل ِ ساده پوشی.
انگار وسط جزیره ای غریب گیر افتاده بودم. جزیره ای که مردمانش هر چه از زیور آلات و لباسهای زراندود می درخشیدند متعالی تر بودند.
جیغ های بلند ِ از سر شادمانی ِ زنان / هر ده دقیقه به ده دقیقه شوک ِ غریبی به اندامم میبخشید که نگو و نپرس .
خانمجان های آنجا با هر آهنگی بلدِ رقص بودند . البته اگر اسم این شلنگ تخته ها را می شد رقص گذاشت.
حالا صبحست. نمی دانم چگونه به خانه رسیدم. توی آمبولانس بودم یا چه ؟
ولی خدارا شکر حالا درین حریم امن شیرینم نشسته ام.
روی راحتی خانه/ کوهی از لباس و جینگولو مستونهای مصنوعی و کفش ِ پدر در آر ِ پاشنه هفت سانتی و کابوس ِ عروسی و یادآوری ِ جیغهای وحشتناک ِ زنانه و صدای بلند و پر اِکوی دی جی و خراشِ ذهنم از ناخونهای بلند و تیز و کار شده ی جماعت نسوان و هوووو کلی اتفاق اعصاب خرد کن نشسته و زل زل نگاهم می کند.
حالم بد می شود/ رویم را سمت برگهای سوسن عنبرم کرده ام / از لای پرده ی حریر سپید آفتاب می خزد سمت دلم / بی جهت می خندم و به دل دارم تند تند با تو حرف بزنم.
آقا دیگر نرویم عروسی های ترسناک.خب؟
برویم گرمدره که باران توت میبارد از درختان کهنسالش/خب؟
برویم با گاوهای کلاردشت عکس یادگاری بیندازیم که دست کم شیرشان چرب است و دلشان بی شیله پیله.خب؟
برویم شالیکوبی ِ مردان ی شالیکار را زُل بزنیم و با صدای پمپ آب ِ توی مزرعه کمرمان را از الکی قِر بدهیم.خب؟
تازه ؟ حالا هنوز هم شکوفه های بهارنارنج منتظر گردنبندی هستند که به گردنمان خواهیم انداخت.
گردنبندی که اصلا هم گردن و دستهایمان را زخم نخواهند کرد.
فِیک نیستند که ! واقعی ِ واقعی اند. مگرنه آقا؟
به دل دارم حالا با لوس کردن های دم دستی ام / فقط برای تو بدرخشم و تو لبخند زنان / مثل یک بابای ِ قوی بگویی خب و دست به موهایم بکشی.
به دل دارم حتا اگر گرمدره هم نبردی یَم/ از الکی هم که شده تاییدم کنی و خب گفتنت آرامم کند/ با من کاری کند که تا آخر عمرمان دکمه های افتاده ی تمام زندگیمان را هی بدوزم و هی ذوقمرگ شوم.
دیشب / حتما روز ِ خدا نبود.... مگر نه؟
روزِ سخت ِ قیامت بود برای ِ من ِ عقب مانده از دنیا ....
بیا برویم گرمدره آقا !
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۵ ساعت 9:39 توسط رویا بیژنی
|