چند روز پیش دوستی سراغم آمد و گفت : چطوری ؟ هنوز هم صدایت سبز هست؟
هنوز هم آن زن مبارز که در مقابل ظلم و ارتجاع میجنگید در حال جنگیدن هست؟
هنوز هم شعرهایت پایه ی میز و صندلی آقازاده ها را می لرزاند؟
هنوز هم حراستی ها میخواهند تیشه به ریشه های کوچولویت بزنند ؟
راستی گروه سه شنبه ها ت چه شده ؟
گروه آیینه ؟
و آن همه شعر و مطلب که زیر جُلَکی تنه به ساختار نظام می زد؟
 
فکر کردم و هر چه کنکاش کردم در خودم آن زن را ندیدم.در مغزم انگار یک سکون بزرگ اتفاق افتاده. چیزی شبیه پاک شدن حافظه ام. چیزی که قبلترها ابدا نمی شناختمش. من از این سکوت و سکون توی مغزم بشدت میترسم. من از این رویای حالا بشدت دلگیر و گریزانم .
از من زنی مانده که مجبور به سکوت شده و کم کم عادت به آن کرده.
از من یک زن ِ محکوم به عاشقانه نوشتنهای ِ بی فایده مانده در خانه ای چند وجبی که در آن دیگر هراس ِ گشت ارشاد و توسری ِ پارچه ای ِ به سر نشسته اش را ندارد.
زنی که از مردم ِ جامعه اش می ترسد. از تصور ِ غریب ِ مردم در مورد خودش می ترسد.
آخر مردم سرزمینش در تاکسی ها مخالف و چپی هستند و در گزارشهای تلویزیونی ِ شبکه های اسلامی / مذهبی و راستی ِ دو آتشه !
آخر مردم سرزمینش نگاهشان آنقدر بدبین و با سوءظن شده که باورهایشان را از دست داده اند و پشت هر لبخند / نقشه ای پلید را انتظار می کشند.
آخر مردم سرزمینش یا مثل خودش منزوی و لال شده اند یا اهل های و هو و هر چه بادا باد.
از من زنی مانده که دیگر نقاشی هایش گل و بلبل است و حرف ِ دل نیست. چرا که مردمجانش از دیدن ِ گل و بلبل توی اتاقشان حظ وافی می برند و از خواندن عاشقانه هایی که دلشان را قلقلک بدهد / بهره ِ کافی.
من گم شدم و نه تنها من که خیلی های مثل من هم.
نه سخت سری ای/ نه جنگی / نه کوششی برای زندگی ای بهتر/ من دیگر هیچکدام از اینها را درون خودم ندارم.
راحت شدی نظام ؟؟!
من ِ ابله بی که بفهمم نرم نرم و گیج به خواستت رضایت دادم با اینکه مدتهاست با وجود ِ بیمار ِ تو نه حقی برایم مانده / نه حقوقی ...
 
لعنت به این اختناق و این همه ترس که درون تک تک ما نشسته و سطحی مان کرده.