راحتم . به جان خدا اینجا راحتم. توی بالکنم یک صندلی کوچک لهستانی گذاشته ام و یک میز کوچک هم برای فنجانی چای و خودکار و کاغذی برای نوشتن یا طراحی.
چند تا گلدان شمعدانی و سوسن عنبر و آن گل که شبیه کلم است و اسمش را نمیدانم و گل سیب هم کنار نرده ی سمت کوچه ردیف کرده ام و تازگی هم یک پتوی سفری پشت صندلی ام پهن کرده ام برای شبهایی که سردم می شود.
این خلوت به نظر شما راحت نیست مردم جان؟
من این خلوت یکدست و آرامم را با هیچ خیابان ِ ناامن شهرم ثانیه ای عوض نمی کنم .
با هیچ جایش...
حتا با آن کوچه ی قدیمی توی نیاوران که درختان کهنسال دارد و تکیه ای قدیمی و حمام هم عوض نمیکنم.
اینجا می شود نفس راحت بکشم و از اینکه بیرون از خانه را قدغن کرده ام جز در موارد محدود و واجب / لبخند رضایت بزنم.
تو اما به من لبخند نزن/خب؟ از لبخندت میترسم. دندانهای زردت بیرون می زنند و حس می کنم منفورتر از آنی که میشود حدس زد.
چطور بگویم از خیابانهای شهرم می ترسم که تو امل خطابم نکنی و به بهانه تراشی ام برای یک دیدار دوستانه ی کاری نخندی .
باور کن خیلی خودم را بکشم و خیلی با درونم بجنگم گاهی شاید ناپرهیزی کنم . آنوقت هم سریع به قرار میرسم / یک جای دنج پیدا می کنم و بعد از گپ و گفتی که عجولانه و عصبی می شود سریع با اتومبیل به خانه برمیگردم .
من زن قرار و سیگار و دلبری های امروزی نیستم. کار هم نمیخواهم. کلا هندوانه ها را به شرط چاقو میخرم نه در بسته .
چطور بگویم با اینکه زنی میانسال هستم و از احوالات زنان امروزی چیزی در چنته ندارم هم ممکنست مرد دیوانه ای پیدا بشود که روزم را بر من حرام کند؟
چطور بگویم همین تو اگر بلد ِ سفارش کار بودی که توی یک کافه ی دنج که موزیک ملوی عاشقانه می نوازد و شمع روشن می کند و چشم همه ی مشتریانش را بی اختیار شهلا می کند قرار نمی گذاشتی ؟
چطور بگویم تو هم دست کمی از مردهای طلبکاری نداری که همه ی کارها را همه ی زندگی را همه ی خیابان را قرق خودشان کرده اند؟
خیابانهای اینجا فقط برای مردهاست / لعنتی !
برای امثال تویی که خیال میکنی روشنفکر و متعهدی اما بدت نمی آید یک دیدی هم به زن ِ معقول و متین توی خیابان بزنی و یک جمله ی نامفهومی هم برای تحقیرش بگویی.
یک جمله مثل ناز بشی/ کی میره اینهمه راه رو/ طالبتیم/ چند؟ و هزار کوفت دیگر که تن زن بیچاره را بلرزانی و بعد هم بروی بغل خانم از همه جا بی خبرت از زیبایی و کدبانوگری او و عاشقی خودت بگویی .
چطور بگویم اصلا خوش ندارم با مردی مثل تو قرار حتا کاری بگذارم ؟
تقصیر تو نیست . تو توی این مملکت آزادی متلک بگویی/ پیش پای زنهای توی خیابان بوق بزنی / توی تاکسی راحت لم بدهی و به زن کنار نشسته ات که مچاله شده به درب ماشین یک جورهایی تنه بزنی و نمیدانم کجای دلت را خوش کنی که آخیش من بهش مسلط بودم و اصلا به سن و سال و طرز لباس پوشیدن و شکل رفتار هیچ زنی اهمیتی ندهی و زود قیمت بدهی .
تو آزادی بیایی توی صفحه ی فیس بوک یا تلگرام یا اینستا یا هر صفحه ی زندگی خراب کن مجازی که ما بلدِ کارش نیستیم و باهر زنی که عشقت کشید چاق سلامتی کنی و بعد هم از الکی خانم خانه ات را بیمار روانی معرفی کنی یا یک سرطانی رو به موت یا حتا همجنسگرای تازه متوجه شده و درخواست روابط خاص با زن مجازی را داشته باشی و به بهانه ی کار بکشانی اش بیرون و بعد سعی کنی چشمهایت را دیوانه کنی و حرفهایت را عاشقانه و اصلا هم ککت نگزد که شاید دلش را ببری .
البته به جهنم که دل ساده اش بازی خورد/ تقصیر خودش است که از بیرون نمی ترسد/ از مردهای بیرون نمی ترسد/ از مردهای توی تاکسی نمی ترسد/ از مردهای توی فیس بوک نمی ترسد . از مردهای توی اینستا نمی ترسد .
از
مردها
کلا
نمی ترسد.
تقصیر خودش است که به جای رفت و روب و آشپزی و حمالی ِ توی صفحات مجازی می گردد. اصلا میگردد برای چه؟ مگر نه اینکه دلش شوهر میخواهد و اینجا هم الا ماشالا مرد ؟
تقصیر خودش است که نمیفهمد این صفحه ها هم فقط برای مردهاست و اگر جمله ای بگویی یعنی تنت میخارد .
من اما این بالکن دنج را با هیچ خیابان ناامن این مملکت گل و بلبل عوض نمی کنم.
خوشم میاید فوبیا بگیرم. روانی باشم اما هرگز برای سفارش گرفتن از هیچ رییسی به کافه ای دنج نروم.
( لطفا باز هم مردهای شریف و خوب مملکتم که سرشان به تنشان می ارزد و اصلا هم درین وادی ها نیستند به خودشان نگیرند. خب؟ )
+ نوشته شده در شنبه ششم شهریور ۱۳۹۵ ساعت 9:55 توسط رویا بیژنی
|