میدانی حالا چه اتفاقی را دوست دارم؟
دوست دارم همان دوشنبه ی سالها پیش باشد / خب؟ ساعت هم یازده و نیم ظهر باشد/ خب؟ و من قالت نگذارم اصلا و بیایم کوچه پشتی پنجشنبه بازار بغل مغازه معبودی و ببینم چه میخواستی بگویی ...

باورت بشود یا نه من هنوز توی این سن و سال ِ سرازیری ام هم گاهی همینقدر بد میشوم و ازینکه به قراری خاص بی اعتنا باشم خوشحال می شوم.
هنوز هم مترصد این زور آزمایی های خاکبرسری ِ غیر منصفانه هستم و فکر می کنم تا عمر دارم این بدجنسی زشت زنانه را با خودم حمل خواهم کرد با همه ی وزن سنگینش.

خب بیشتر زنها بازوهای قوی ندارند که ! زبان تند و تیز هم ندارند/ حتا سیب هم ندارند که حواطوری بدهند به آقاهای نامرد که وسط حلقشان بنشیند و خفه شان کند .
فقط همین اندازه بلدند تلافی کنند.

البته اگر مثل من بعد از اینهمه سال حسرت شنیدن حرفی که نشنیده گذاشتندش آزارشان ندهد.