N

سخت نمی گیرم. باور دارم هر دوره ای مختصات خودش را دارد.
هر لحظه ای بار خودش را ...
می شود به لحظه ای متنفر شد، حتی به ماهی، سالی، دوره ای...
می شود بعدش به همان نفرت افسارگسیخته ی خام لگد زد.
از نفرت و کینه عبور کرد، به عرفان نزدیکتر شد ، با کائنات رفیقتر... 
 اعتراف میکنم من سالها گداخته شدم بی که مشتعل شوم، سالها جنگیدم بی که خنجر تیزی حمل کنم، سالها دویدم بی نفس نفس زدنی از سر عجز .
به اینسان است که اکنون خسته و آرام آموختم از کینه و نفرت فاصله بگیرم.
ببخشم تا بخشیده شوم.
به پوزخند از کنار رفتار آدمیان نگذرم چرا که این داوریست و داوری، کافری. 
و
آموختم 
دیگر
 نجنگم. 
چه فایده جنگیدن وقتی زورت نمی چربد. وقتی شنیده نمی شوی. دیده نمی شوی. تنهایی... چه فایده؟! 
این کهنه سرباز خسته تر از آنست که دوباره پشت دوباره  برای چیزی بجنگد که مهر بازندگی اش سالهاست به پیشانی اش خورده. 
شاید حرفم را بیشتر درک کنی وقتی نیم قرن از زندگیت بگذرد و ببینی هنوز هستند عزیزانی که  کفه ی بی توجهی شان سنگین‌تر از مهرشان مانده و تغییرشان ممکن نیست. 
هستند عزیزانی که به هر شرایطی خود را درست  و دیگران را اشتباه میپندارند و روی همه ی به زعم خودشان  غلطهایت خط معوج محکمی می‌کشند که تا ابدیت جایش بر کاغذهای سفید بعدی ات هم می ماند. 
درست نمی شود. 
درست نمی‌شود. 
درد دارد خط خوردگی... 
همانوقت است که یاد میگیری سکوت کنی. 
تماشاگر باشی. 
لبخند بزنی و به دلت هیس بگویی. 
لبخند بزنی و به دلت اخم کنی. 
لبخند بزنی و
لبخند بزنی
لبخند بزنی... 
 چرا که تنها با دلت رودربایستی نداری. 
تنها
با 
دلت
چه آرامش  نازکی دارد ، چه دلتنگی قطوری، پنجاه سالگی.

#رویابیژنی