به دل دارم سر به دشتی وسیع بگذارم. از آن دشتها که فقط خودش هست و من و خدا.
از آن دشتها که راست راستکیست نه حاصل خیالات و اوهام.
از آن دشتهای هی هی من و رمه های پروار اشکها و لبخندهایم.
به دل دارم در سکوتی مطلق... نه... نه... ببخشید... در خالی از صدای انسان تمام دشت را بدوم تا از نفس بیافتم.(از نفسی که کمتر دارمش)
به دل دارم سکوت بشنوم، فقط سکوت... چرا که دریافتم به صدا و صداقت آدمی امیدی نیست.
آدمیان گاهی به شدت زخم زننده اند و تلخی آفرین، دمی بی دریغ مرهمند و مهرمند و
صدایشان،
آخ که صدایشان چقدر نا بکار است، چقدر متظاهر است، چقدر پشت و پس دارد و دروغ. به دل دارم بروم چلاو، شیر از پستان گاو بدوشم و فکر یونجه هایی باشم که سبز میشوند برای دام هایم. دامن دامن شاهدانه برای کبوترهای مست بپاشم و به تلو تلوی پروازشان لبخند بزنم.
به دل دارم زنی باشم کنج بازار بهنمیر؛ تخم مرغ رسمی بفروشم.
نقاشی سیری چند وقتی نقش خودمان را در لباس دوست، همراه، رفیق اینقدر بد بازی میکنیم؟! شعر کیلویی چند وقتی باورش حتی در ذهنمان نمیگنجد؟
بگذریم که مهربانیهای بی دریغ مان که پس میخورد، که بی جواب می ماند، به مفت هم نمی ارزد.
به دل دارم کنار صف منظم کاجهایی که به تالاب سرخرود منتهی میشوند با پاهای برهنه قدم بزنم. زمستان باشد و تالاب پر از قوهای فریاد کش باشد و غازهای وحشی و اردکهایی که قر در باسن شان به آب میزنند.
یکی باشم از دسته غازهای وحشی مهاجر که دلشان تنها به آب و دانه خوشست. نه آویزان مهربانی کسی هستند، نه منتظر لبخندی...
دلم یک کرجی گیج می خواهد، راه گم کرده به مقصد نرسیده که فقط من مسافرش باشم.
بیایید چشمهایمان را ببندیم، محکم ببندیم مردم جان! آنوقت مثل فرفره ها
چرخ بزنیم چرخ بزنیم چرخ بزنیم و راه گم کرده شویم.
گاهی گم شدن، به خلا وصل شدن، به گیج مستی رسیدن شرف دارد به این زندگی که صبحش زوزه ی سگ کشی می آید و شبش اخبار کشتار.
#چلاو
#تالاب_سرخرود
#سگکشی_شهرداری
#دلتنگی
#رویابیژنی
#غازهای_وحشی
#royabijani
#royabijan
+ نوشته شده در شنبه دوم شهریور ۱۳۹۸ ساعت 14:56 توسط رویا بیژنی
|