B

چه خوب جا شدیم زیر چادر مادرجان هایمان و برای هم زبان درآوردیم... چه بد که نفهمیدند و برای بازیگوشی کودکانه مان درهای باز خانه هایمان را به هم بستند.ما محصور شدیم کنج خانه هایمان... ما دلتنگ شدیم... ما باور کردیم که زبان در آوردن گناهی نابخشنودنیست... ما دور شدیم... ما برای شکستن دل هم زورمند شدیم و هیچکس به ما یاد نداد به لبخند از کنار شوخیهایمان عبور کنیم. هیچکس بزرگتری نکرد ... هیچکس نگفت آشتی... نا به کاری، چه دندان‌های زرد و پوسیده ای داشت وقتی به رویمان لبخند می‌زد.
من هنوز هم ماه پیشانو جان دریا دادور را  که می‌شنوم به اشک میرسم، به آخ... به حسرت... اگر چه همیشه سکوت به رستگاری نزدیکتر ست..
هنوز هم گریه ام می‌گیرد وفتی به تنهایی مردی فکر میکنم که  آرام و باطمانینه قاشق به غذای درون  یک سینی لعابی می‌زند، وسط اتاق نشسته و از اشتها افتاده.
دلم هنوز هم  از کفش‌های بندی  بلاتکلیفی که به  سیم برقی آویزانست  آشوب می شود.
 از هرس کردن  سرشاخه ها بدم می‌آید.
هنوز هم  از جنگل بیشتر از پارک، از دریا بیشتر از استخر از عشق بیشتر از مهربانی محافظه کار پرخست، از یگانگی بیشتر از بیگانگی و از دستهای تو بیشتر از دستهای کار نکرده ی بی عار خوشم می‌آید..هنوز حوصله ام آدم‌های انو کشیده ی فاخر و پرطمطراق را برنمی‌تابد. دلم هنوز به نقاشی و کار و نوشتن بند است در بند الماسها و مرواریدها و پولکها نیست... دربند دارو برای لاعلاجی ترسناک تحلیل برنده اما.هست.اصلا که بی خیال همه ی این گفتگوهای تکراری وقتی از ابتدا قصد داریم، قصد دارند به نا باوری.
 که سکوت به رستگاری نزدیکتر است.
 بیا به  باور سهممان از تقدیر  برسيم ، به اینکه هیچ خنده ای نیست که اشک از پسش نیامده باشد، هیچ عشقی نیست که وصالش به تکراری بی رنگ تبدیل نشود و  بنای زندگی هر کداممان به طریقی  فرو می‌افتد. بیا به فرو افتادن برجها فکر کنیم و به خشتهای نامرغوب اولش.به فرو افتادن و دیگر بر نخاستن، به فرو افتادن و فرو دادن بغضها و فرو خوردن فریادها و شکل علامت سوالی بزرگ  تمام شدن.
 که سکوت به رستگاری نزدیکتر است.
آدم که به خاطر دیر کردن بلدرچینها به دستهایش  قهر نمی‌کند. بلدرچینهای طفلک جایی جز لانه و دستهای تو نداشتند؟
چرا تپانچه؟ چرا اخم؟! می شد حوالی  لانه شان باغچه بکاریم. می‌توانستیم برای امانشان از باران چتر بر  سر شاخه ها بگذاریم. میشد به وحشی ماندنشان احترام بگذاریم... به اصل بودن هر چیز، هر کس... به اینکه می شود دوست بداریم  اما هم شکل نباشیم یا اصلا سکوت کنیم... که سکوت به رستگاری نزدیکتر است. 
بیا کینه ی بیمارگونه ی از سر جهالت آدمها را ببخشیم که خود کرده را تدبیر نیست.
ما بازیگران خوبی بودیم، حسودترها تماشاگران خوب... بیا به بازی نجیب اردک‌های زاغمرز دل بدهیم به مه نشیب‌ فیلبند که به مرگی شکوهمندانه شبیه تر است.
بیا به مرگ نخ بدهیم که گاهی زیباترین اتفاق جهانست. 
 عیبی که ندارد... می‌شود به زوزه ی گرگهاگوش داد و حرفی نزد. می شود به خدا می شود... بیا تمرینش کنیم. گفتن از مهر مندی، ارزشش را کم می‌کند... 
که سکوت به رستگاری نزدیکتر است... 

بیا برویم کمرت و توت های درشت شیرین بچینیم، گوشهایمان را چشمهایمان را سفت نگه داریم که غصه ی جدا شدن عشاق مظلوم همسایه را به خاطر نداشتن اجاره ی خانه ی کوچکشان نشنویم. این قصه، تلخترین پایان عاشقیست... 
خوش طعم ترین آذوقه ی بخیلان ... 

چه ضرورتی داشت خورد خورد خورد نان دلتنگی به دریاچه انداختن وقتی حواصیلها سرسختانه مترصد شکار ماهی‌های مظلوم ما بودند؟! 
ما که دروغ ذاتمان نبود؟! ما که بلد مهربانی بودیم؟ چرا از هم دیو ساختیم و دروغ؟ حالا باید برای بخشیدن بی انصافی آدمها صبر بکاریم .برای نگاه زننده ای که در ذاتشان ته نشین شده و برای پاشیدن سکوت روی هجاهای حقیر لعنتی شان... .که سکوت به رستگاری نزدیکتر است... 

ما چقدر ابلهیم که راز دل بر هر نو آمدی باز کردیم و از سر قهری معصومانه کاه را کوه کردیم تا رزق روزانه ی طفلکی هایی شویم که دنبال مقصرند.
نمی‌شود... نمی‌شود از کنار بادهای مخالف گذشت و راه گم کرده نشد... بیا وقت وزیدن بادهای مخالف سرپناهی پیدا کنیم بی لرزش و پایدار.
از هجوم تنهایی سرشارست و از یاس فلسفی لبریز این حقیقت که تنابنده گانی که به زمین ریشه دارند به بال باشکوهت زخم می‌زنند و وبالت می‌شوند تا نرسی، نبینی، نشنوی و شادمانی بی هزینه ات را هم لال شوی. 
 
دیگر اما لالتر میشوم، خم به ابرو نمی آوردم، شبیه گردشدن اعداد و ارقام ریاضیات کوتاه می شوم، صبر میکنم، جهان جواب جهالت را جبران کند..
.دیگر به کرجی های شکسته اعتماد نمیکنم... به دروغگوهای قصه ساز طفلک که باورشان به مدار کوچک ذهنشان می‌چرخد و
دیگر برای غذای هیچ حواصیل گرسنه ای، نان به دریاچه نمی اندازم. 

 چقدر غلط کردمهای روز مبادا لازمست تا این مه از غلظتش کم شود؟!
چه قدر؟!