فکر میکنم در تناسخ های بسیاری هم را دیده ایم. زنی یزدی بودم با چادر ململ گلدار، در برویت باز کردم.  همسری بودی با عبای قهوه ای به شانه ات با دو دستت پر از خرید. برایت ناز میکردم، ناز میخریدی.
معدنچی بودی. نقب میزدی به دلم، به ذهنم، من کلاه، من چراغ. من چکمه و ماسک.  نقاش شوریده ای بودی از جماعت گریزان، خدایی میان نقوشت،  رنگ بودم، قلمو. بوم. 
مهندس اتو کشیده ی موفقی بودی، المنت بودم، فیوز، فاز و نول . 
شاعری تنگدست بودی، تنبانهایی که می‌دوختم به عابران میفروختی. از سر خودنویس و لیقه و دوات و کاغذ میخریدی.  یک چشم بودم خون ، یک چشم بودم اشک. 
اسب بودی، سفید یکدست. زین بودم، حائلی میان سفیدی تو و سیاهی آدمیان. باد بودم دیوانه ی آشفتگی یالهات. 
مردی بودی آمیخته به رویا، طول اتاقت را جوری می پیمودی که نگو. همان جا به موزه ی متروپولین میرفتی، منهتن را دم پا میدادی، با رنوار و گوگن در کافه فلور پاریس کافی مینوشیدی ، آبشارهای بلند جهان را حظ میکردی، من  نیویورکت میشدم ، اسپرسوی تلخت، آنی تیلور فاتحت... گاهی هم دیوانه ای در خیابان  روبرو ،  زل زده به پنجره‌ی قطارت تا وقتی  درز پرده ی پنجره ات را  کنار میزنی ببینمت. 
پنجره اتاقت(شرمنده ام، لوکوموتیوت، هی یادم می رود تو همانجا مسافر تمام جهان بودی ) نور خیابان را می‌بلعید، تاریکی تف می‌کرد سمت من.میشد در تاریک روشن خسیس  درز پنجره  تو را دید که چای بهار نارنج دوست داری، من ابله دربدر شده را دید که تورا.. پهلوانی بودی عاشق، درد تن را به سکندری وا می داشتی شهوت من را به گمشدگی. من میل بودم، کباده بودم... من ضرب... میبینی؟! چه اسب باشیم گمشده در جنگل‌های لاویج  چه دارکوب ایستاده بر درخت بلوط، چه جیرجیرک پر صدایی باشیم در مه چلاو که عاقلانه شر عمر پرشیونش را از گوش آدمیان کم می‌کند، چه گوزن پر شاخ و ولد،باز هم روحمان هم را پیدا خواهد کرد.
چه بیچارگی فرساینده ای گلوگیرت میشود وقتی میفهمی  دوست نداشتن کسی سخت‌تر از دوست داشتن اوست.
باز هم دوخته به مطبخ، باز هم نازک و سر به زیر، باز هم باروتی در گیرو دار تپانچه، باز هم دیوانه و سر خورده و محکوم . تناسخ هم دردی ازینهمه بیچارگی  کم نمی‌کند. عاشقی چه تلخی جانکاه نابکاری ست !!! عشق رنجست، عشق درد است، عشق جنونست.
#رویابیژنی #تناسخ #عشق_رنجست