_هی آقاهه چقدر قدت دراز است.

_عیب ندارد که! تند تند سلامت را به خدا میرسانم

_چرا رویی سینه ات، روی گل و گردنت خون نشسته؟!

_فکرش را نکن، دردت می‌گیرد.

فضولی نگذاشت ندانم.. _نه نمی‌گیرد. بگو.

_باباجانت زده.

چشمهای گردم داشت بیرون میزد!

دوباره گفت  خانه اتان یک باباجان از الکی دارد. بگذر دیگر. اصلن بیا اسم فامیل بازی

(من دلم برای بازی غنج می‌رود.آخر ما توی خانه مان اجازه ی بازی نداریم)  به ترتیب حروف الفبا خب؟اولش الف

تا کمی نوشتم گفت من تمام کردم «اَه غازِ لج درآر!» 

اسم انسیه ، او گفت ایران

فامیلی آجری، او گفت ازرده

از ب

اسم باقر، او گفت باباجان

فامیلی بیژنی، او گفت باباجان همه ی از الکی 

 لجم گرفت فریاد زدم نخیرم. اصلنم تو سوختی جرزن خان جان! تا حالا نشنیدم اسم و فامیلی یکی بشود باباجان باباجان از الکی!!! یا ایران آزرده ! 

(خودم فهمیدم دارد ادای قهر کردن را در می‌آورد، پشت کرد و با لبخندی که می‌خواست جلویش را بگیرد گفت) _اگه اینه پس منم نشنیدم اسم و فامیلی یکی باشد باقربیژنی. خوبت شد؟

_اما بجان خدا باقر بیژنی وجود داشت. حالا که نیست اما همیشه برای بلدرچینها لانه می‌ساخت، غصه ی روزهایی که  همیشه شب بودند را می‌خورد. جوان بود. خیلی هم بلند قد. یک روز گرفتندش...یک روز توی قلبشرا ر، توی گل و گردنش را تیرباران کردند. درست همینجایش را که این قرمزی نشسته روی لباست. الان اسم این شمشاد توی باغچه مان باقر است،  آن کاج مهدیست، آن ناروجدار پربار ظهیر است، این.... اصلنم به توچه؟!  باید حساب پس بدهم؟ نمی‌دانم چرا اینقدر عصبانی شده بودم. سرش داد  میزدم که: باباجان از الکی وجود ندارد. ایران آزرده هم.. تو. تو مثل س... (سگها که دروغ نمی‌گویند) مثل بوز... (بوزینه ها که بلد دروغگویی نیستند) مثل ... دروغ... مثل...(بگذریم) می ترسیدم اسم دروغگوها را بگویم. نمیخواستم یک درخت توی باغچه باشم. 

دلش سوخت. کنارم نشست. گفت به جان خدا راست می‌گوید، گفت خودش با همین چشمهایش باباجان باباجان از الکی را دیده. 
گفت اول فکر کرده که پلاستیکی ست اما دست زده، دیده پوستش شبیه باباجانها ست اما تویش پلاستیکی است. گفت اگر بگوید کیست شاخ در میاورم. یواش گفت باباجان ِ همه ی ماست حتا باباجان ایران آزرده. 
چشمهایم گرد شد. بهم برخورد:عه؟! بابا جانمان زیرآبی خوب می‌رود، پلاستیک‌ها روی آب می مانند. بابا جانمان عاشق آتش بازیست، پلاستیک‌ها می سوزند. بابا جانمان...
و باز گریه کردم.
آنقدر گریه کردم آنقدر زیاد آنقدر زیادتر که از خواب پاشدم. غازم مهاجر بود، پرزد، رفت. 


دیدم جایم را خیس... نه... همه جا... همه ی خانه مان را آب گرفته.
با لباس‌های خیس آب به مدرسه رفتم. خانم مدیر جان و بقیه جان‌ها خیلی تعجب کردند. خانم  مدیر زود سوت بلندی زد و به همه گفت متفرق شوید. بعد من وسط حیاط مدرسه مثل بچه یتیمهای طفلکی  خیس آب ایستادم.

بلند جوری که صدایم را بشنود گفتم :

خانوم مدیر جان اجازه!؟سیل آمده توی خانه مان، همه اتاقهایمان را آب گرفته.

خانم مدیرو بقیه خیلی زیادتر تعجب کردند.

گفتم :خانم مدیر جان بازم اجازه؟! اینقدر آب بالا آمده که چندتایمان مردیم.

خانم مدیر و  بقیه خیلی خیلی خیلی زیادتر تعجب کردند.

گفتم خانم مدیرجان  (ما سردمان است ما گناه داریم.)

خانم مدیر  آمد یواشکی توی گوشم گفت:  تو واقعا باباجان داری؟!

گفتم خیلی هم دارم. 

انگشتش را گذاشت روی نوک بینی ام و گفت پس حتما باباجانت فقط همینجایش را می‌بیند  یا ازین باباجان از الکیها ست. 
بعد بلند گفتم نه به جان خدا، خیلی دورترها را هم می‌بیند. اصلن راستش چشمهایش تیز است خانه ی  همه ی همسایه های اینوری و انوری را فقط نه. همه جا را می‌بیند. به کار همه هم کار دارد... 
 «بغض کردم(چرا امروز  همه ش  به حرف از تو می رسد باباخانجان؟!)» 
خانم مدیر صورت خیسم را بوسید، بچه ها را فرستاد سر کلاسشان و گفت :
گوش کن عزیز دلم!؟ یک خانه ی هزار ساله، بلکم بیشتر، مثل خیلی از خانه های دیگر دنیابود که یک عالم بچه داشت، یک عالم وسیله ی زندگی، یک عالم گل توی باغچه یک عالم ماهی توی حوض. بابای آن خانه می میرد... یک بابای از الکی خانه را صاحاب می شود. بچه ها بهش عادت می‌کنند. بازی می‌کنند. سرخوش می‌شوند. حتا صدایش می‌زنند باباجان، حتا یادشان می‌رود قبلن باباجان حق و حساب داشتند. روزها می‌گذرد. کم کم می بینند گلهای باغچه پوسیده،  حوض خانه ماهی هایش را بالا آورده، کاشیهای فیروزه ایش تق تق افتاده ایلیک تلیک شکسته،سقف خانه سوراخ شده باران چکه می‌کند روی فرش. فرشها پوسیده، قابلمه ها کج و کوله شده، نمک ندارند، روغن ندارند.... هووووو چقدر چیز که ندارند. تازه از همه بدتر لوله ی آب ترکیده و آب همه ی خانه را گرفته... اصلا خانه را سیل گرفته... اصلا بچه های خانه را مریض کرده. (توی دلم یاد خانه ی خودمان افتادم باباخانجان😤) می‌دانی؟!اگر باباجان  واقعی توی آن خانه بود هر سال درختها را هرس می‌کرد، لوله کشیها را عوض می‌کرد، قابلمه های نو میخرید، آب حوض را تازه می‌کرد، کاشی‌ها را از سر می‌چسباند.می دانی؟! خانه نگهداری می‌خواهد. باید  از او مراقبت کرد، مثل دلت که اگر مراقبش نباشی خودش را به آدم اشتباهی می بندد، مثل کفشهایت که اگر واکس نزنی کهنه می‌شود، مثل تو  که اگر خدا نگاهت نکند دلت پاره می‌شود. لوله کشی یک خانه ی هزار ساله را هم می‌شود عوض کرد تا نترکد و سیل خانه اتان را... 
گفت خانم مدیر جان؟! شما اسم باقر بیژنی را شنیده اید مگر نه؟! 
ساکت نگاهم کرد.

گفتم: چرا اینقدر قصه هایتان شبیه همند؟ او همیشه برایم ازین قصه ها میگفت. 
 
خانم مدیر  گفت شاید چون. ..  داشت حرف میزد اما من هی گریه ام می‌گرفت، یعنی حالا خدا نگاهم نکرده که دلم اینقدر پاره شده؟! یعنی باقر  بخاطر پوسیدن اطلسی باغچه مان کشته شده؟! یعنی خواب دیشبم  تعبیر شده؟ یعنی تو همان
 باباجان از الکی هستی!؟ یعنی میشد خانه مان راسیل نبرد؟!یعنی  حوصله ی تعمیر خانه مان را نداشتی؟! یعنی دلت بند آدمهای اشتباهی شده بود که به ما دل ندادی، باباخانجان؟!!!! 
حالا فکر میکنم چقدر آدمی که توی خوابم اسم تو را گفت شبیه باقر بود، بلند، جوان، با یک لکه خون روی قلبش، روی گل و گردنش... غاز مهاجر من دوباره پرید. ای وای... 
اخ  از تو باباجان از الکی! آخ... اصلنم تو سوختی جرزن خان جان! بد جور سوختی.

درها روی یک پاشنه نمی‌چرخد آقای زورکی باباجان شده! غازهای مهاجر آخرش به خانه شان برمی‌گردند و تلافی غازهای تیرخورده را می‌گیرند. 


#رویابیژنی #باباجان_از_الکی #خانه #ایران_آزرده #باقربیژنی #مهدی_بیژنی #سیل