تو باباجان نبودی، باباجان از الکی ترشرو!  حالا که فکر میکنم میبینم خنده های باباجان ها اینطوری نیست که ، حرفهای بابا جان‌ها دروغکی نیست که. اصلا... اصلا... باباجان های واقعی رکب نمی‌زنند که. 
یادت هست گفته بودی حق و حقوق بچه هایت را رعایت میکنی؟  رعایت  این شکلی بود؟! حالا که فکر میکنم میبینم اصلا نمیگذاری حرف بزنم. نمیگذاری بگویم این کفش‌ها برایم تنگ شده، این لباسها اندازه ام نیست،  دندانه های این شانه شکسته و موهایم پریشانند... دلم نیز... 😕😕😕
نمیگذاری لب از لب باز کنم و بگویم بستنی پیشکش بابا جان خان! نان برای خوردن ندارم. تو که یک عالمه پول داری؟! تو باباجان نبودی باباجان از الکی! باباجانی که پول دارد اما پولش را می‌دهد برای دختر پسر همسایه ای دور قاقالی لی و اسباب بازی خطرناک می‌خرد و دلش برای نداری ام نمی سوزد؛ اصلا به جهنم من، حتا نمی‌دهد به نوانخانه ی محتاج توی کوچه ی  خودمان؛ باباجانی که پولش را می‌دهد برای  خریدن تفنگ بچه های خیلی محل‌های دورتر تا با بچه هایی از جنسی دیگر کیو کیو بنگ بنگ کند و برایشان دست می‌زند و برای من که از صدای تفنگ میترسم تره هم خورد نمی‌کند که... باباجان... نیست. 
ببین، ببین دستم چقدر پینه بسته بسکه آجر روی آجر دیوار خانه ای گذاشتم که تو با لگدت هی خرابش کردی؟! باباجان که  خانه خراب کن نیست. 
دیروز خودم  توی تلویزیون غریبه ها دیدم باباجانهای راستکی هی آجر چینی خانه هایشان را درست می‌کنند، حیاطشان را قشنگ می‌کنند، دل بچه هایشان را شاد می‌کنند، غذا به وفور سر سفره شان می‌گذارند و اصلن هم بابت غذا و خانه و آسایششان ازشان پول نمی‌گیرند، اصلا منت هم نمی‌گذارند. (خداییش یک بار فکر کن چقدر منت سرم می‌گذاری، چقدر از من پول میگیری، چقدر بهم می‌گویی هیس لال خفه؟! تو حتا نمیگذاری ازین تلویزیون‌ها ببینم که مبادا بفهمم چه باباجانهای باحالی درین جهان هستند و چقدر تو بی رحمی)  تو باباجان نبودی که، باباجان از الکی! من دیروز کفش قرمز نوی  پاپیونداری را دیدم  که تو گوشه ی پاپیونش را آتش زدی. گیرم که آتشش به دست تو نبود. چوب دست دیوانه که دادی. دروغ نگو خب؟ نگو که ندادی.. اصلا می دانی چیست؟ باباجانها وقتی به بچه‌هایشان می‌گویند بیا ببرمتان باغ دلگشا واقعا می‌برندهااااا..واقعا. تو گفتی، تو همیشه می‌گویی اما گفتی به راست که بپیچیم می‌رسیم همان باغ دلگشاجان بعد یکهو خوابمان برد و دیدیم به چپ پیچیدی، انداختیمان آخر دره. اصلا باباجان های واقعی اینطوری اند؟! 
حالا خیالت ما همینجای افتاده، زار میزنیم و ذلیل میمانیم، باباجان خان از الکی؟ ! 
خیالت تو همیشه میتوانی  همان بالا بایستی و تا ابد سمتمان سنگ بزنی که بالا نیاییم؟!
 بعد هم باز تفنگ بدهی دست بچه محل‌های دور اصلا به ما چه ی غریبه تا با بچه بالا محلهای باز هم اصلا با ما چه ی دیگر کیوکیو کنند و دلت باز شود که مثلا حق به حقدار برسد؟! 
خیالت در همیشه روی یک پاشنه می‌چرخد؟! 
خیالت ما خودمان به مفت می ارزیم؟! خیالت ما که از تفنگ حالمان به هم می‌خورد ترسو و عقب مانده هستیم؟!  اصلا  باباجان از الکی؟! عمه جان داری؟! به روح اعتقاد داری؟!
اولترها ما اینقدر زیاد نبودیم که. تازه دوتا محل بالاتر و پایین‌تر مان را ندیده بودیم، چشممان به جمال باباجانهای بقیه روشن نشده بود که. خیلی هایمان هم  جرات نداشتیم به بعضی دیگرمان بگوییم چه قدر  شبیه الیور تویست توی  نوانخانه ا ی وحشتنا ک زندانی شدیم و  فقط بخاطر اینکه گفتیم از سوپ رقیق و کم روزانه مان سیر نمی شویم کتک میخوریم و دربدری میکشیم. 
 ما که آلیس نبودیم توی سرزمین عجایب اما زودباور بودیم وقتی
تو میگفتی ناخن‌ها، پوست صورتت صدایت واقعا برای یک باباجان است و  گرگ ناقلا نیستی، قبول میکردیم .  حالا اما یک باران تند آمده.. آرد روی صورتت را شسته! رنگ واقعی ناخنهایت زده بیرون، باد تندی کلاه از سرت انداخته و شاخهات معلوم شده، کلاه گشادی که سر ما هم گذاشتی باد برده. 
ما فهمیدیم رکب خوردیم باباجان از الکی! ما حالا هی فکر می‌کنیم هر چه قیلتر هم اتفاق افتاده دروغکی بوده باباجان از الکی! 
ما فهمیدیم گرگ بد گنده اید... هنوز هم میترسم اینها که میگویمها... اما دارم می‌زنم سیم آخر. بچه خوبست باباجان واقعی اش را بشناسد. 
میدانی با دلکم چه کردی؟! من دیگر تا آخر عمر از دیدن  هر کفش قرمز پاپیونداری  که خواهم دید بد جور بی اختیار زار میزنم حتا اگر گوشهی پاپیونش سوخته نباشد.
راستی (گوشه ی شکسته ی هر ورقی بازی را بی رنگ می‌کند). تمام ورقهات سوخته... تمام ورقهات باباجان از الکی!