تناسخ
ارباب! زیبایی راز همانست که در هم آن مستتر باشد. قبول. گفتنش ویرانش میکند. قبول. مالکیت می آورد. قبول.
خیلی هم خوبست به همه بگویید دارم دیوانه میشوم. اما به من؟!!!نه.
آنوقتهای تناسخ که دیدیدم، من توی کوچه بین اغربا روبنده میگذاشتم اما انگار شما دست خودتان نبود، میپریدید روی هره ی دیوار و از مرز گربه روی آنجا که میوه لهیده هایمان را توی شیشه سرکه می انداختیم و می چیدیم، سر باز مرا مدام دید میزدید..چطور موهای پر جعدم را که شکن شکن تا روی کمرم بود و دلتان را بند کرد یادتان نیست؟!
یعنی آن یک بنکه سرکه، که از دیوار افتاد زمین و مامانجانم به گربه های شمس الواعظ ناسزا گفت و نمیدانم چرا یواشی گونه سرخ خندید، یادتان نیست!؟ آن گربه شما نبودید ارباب!
صدوهفتادوسه چهار سال پیش بود، همسایه بودیم. توی نجف آباد محله ی اشتر خان!! قبول این راز است اما دست کم نگویید دیوانه شده ام !!من ده ساله ای سر به زیر بودم رو بنده میزدم نگاه به مردجماعت نمیکردم. اسمم مونس بود، شمامیز محمد خطاط.مشق خط میکردید.چند بار آبجی جانتان آمدند،نقل تبریز آوردند لای کاغذی که قربانت شوم های سیاه مشقتان بود. من دختر سرورالسطنه ی بیوه بودم. دلخوش نقلهاو آن کاغذ قیفیهای قربانت شوم شما که ننه جان روی طاق جاخوششان، کرده بود!
چند ماه بعد آمدید خانه مان ننه جان جاخوشتان کرد توی رختخوابش. همسر حق و حساب خانم والده ام شدید. خودم را توی چاه بی ته وسط صحرا کُشتم. یادتان نیست؟!
ارباب؟! نگویید دیوانه ام. خب؟!
آن هشتاد سال پیش چه؟! وقتی با ایما اشاره انگار گفتیدم آخر میگیرمت، یادتان نیست؟! فکر کردیدخروس قندی را بیشتر از شما میخواستم که تند تند توی دستهایم جا میدادید؟ وقتی رضاشاه گفت روبنده برود پی کارش، توی خیابان من و ننه جانم را دیدید. انوقتها ده دوازده ساله بودم، شما حاجی بودید، خانه و مغازه داشتید، آرد نخودچی و قیسی و ازگیل شور و پولکی میفروختید. پول توی جیبتان بود. زنتان تمکینتان نمیکرد. زنیت نداشت. بوی چربی و دنبه میداد از فربهی. آنوقت دل به من بستید. اصلا همین چشمهام همین چال گونه م را که حالا دیدید، یادتان نیامد که در تناسخ پیش عاشقم بودید؟! ننه جانم باز برایتان غمزه میریخت نگفتنی. خوشگل بودها، وسمه میکشید و لب ور میچید و از الکی بهتان میگفت اینجور زل نزنید به من حاجی کمااااال؟!!! انگار می گفت کمال آقاجانم خوب براندازم کن. حاجی جانم!خاطرخواهانه زل بزن.
جان دده میگفت عیب ندارد،جوانست بیوه ست، میخواهد دلبری کند، زن دوم حاج کمال شود تو را سننه؟! به هر بهانه ای میآمد مغازه اتان،مرا که میآورد برای بستن گاله ی مردم بود اما با دست خودش رقیب تراشید.نگویید نه که احوالم مگسی میشودها.
توی مغازه به آرد نخودچی های فوتک دار نگاه میکردم، بامیه میگذاشتم توی دهانم،بساطی بوددلبری. بازی با گیسهای زیتونیم میکردید و دلک نااهلم. چقدر بهم شکر قرمز و آبنبات قیچی میدادید! ننه جان تا فهمید دلبسته هم شدیم،شوهرم داد به حسین قصاب. شوهر ِننه جان جز جگر گرفته ام شدید.خودم میدانم مُرده ی من بودید که شوهرننه ام شدید تا هر از گاهی سیر ببینیدم. اما این نزدیکی کم بود افاقه ام نکرد.مرگ موش خوردم، مُردم، بازی را باختم.
فکر میکنید مجنونم؟! بخدا نیستم. باور کنید همه اش را مو به مو یادم هست.
پنجاه سال پیش برایتان گفتم که چند بار عاشقتان بودم. برایم گفتیدانگار دور زمانی مرا دیده اید. آشنا میزنم بعدها برایم دلبری ها کردید. ساز میزدید تصنیف میخواندم. خورشت جا افتاده می پختم تا خستگی کارتان برود رد کارش. بچه هایمان را میلیسیدیم از عاشقی. وقتی با کاروان رفتم مشهد، شمایلم را کشیدید و کنارش زلگار میزدید. وقتی آمدم به خودم لعنت فرستادم که دیگر نمیروم. صورتتان زرد و زار شده بود. دیدید نرفتم دیگر؟! نروید دیگر؟! خب؟! میخواهید باز حسبه بگیرم؟! باز بمیرم تا بعد مردنم زاری کنید؟! میخواهید رویایتان بمیرد؟!
اصلن زیاد است که زبان نابکار باشد و گزنده. عیب ندارد به زبان نگویید. راز همان به که راز بماند. دراین تناسخ فقط بی انکار، نگاهم کنید. خب؟! سرم را روی سینه تان بگذارید. آرامم کنید... اما نگویید نه.
بعد از اینهمه مردن و زاده شدن، روحم آموخت سکوت پیشه ی خوبیست.
دست و پا زدن بیهوده ست. آنکه عاشق تست در هر دوره ای باز روح تو را میجوید.
حالا در هیبت باباجانم آمدی تا به من بفهمانی تصویر من از عشق غلط بود، روح نا کامل من با عشق بیگانه بود.
من تا نیروانا وقت دارم بیازمایم باباجان!