میهمانیهای باشکوه عمه توبا
من درست همانوقت که باباجان قیچی باغبانی قرمزبراقش را برای کوتاه کردن سرِشمشادها بدستم داد بالغ شدم و یکباره شهامت و اعتماد به نفسی نگفتنی توی دل و جانم سُرید.
با قیچی باغبانی شمشادها را که هیچ،نخ بیرون زده ی چکمه ی پلاستیکی صاداتخانوم را همراه تکه ی بزرگی از بالای چکمه اش هرس کردم. آن قسمت از صفحه ی گرامافون داداشجان که توی عکس، چشمهای هایده لوچ شده و داشت از پایین تا بالای دلبر فرضیش را برانداز میکرد و لبش را گاز میگرفت را هرس کردم. موهای بلند عروسک ماریاجان را و یک لحاف کرسی سنگین که وقتی رویت میانداختند قبض ِروح میشدی را بقصد خالی کردن پنبه هاش هرس کردم، اعتبارم را جلوی مامانجان، اعتمادم را جلوی باباجان هرس کردم و بعد از آنوقت قیچی به بالاترین شاخه ی درخت گردو آویزان بود و باباجان گفت تا دُمت را هرس نکردم،گمشو.
دیگر اما من یاد گرفته بودم با قیچی کار کنم و خیالم هم یاد گرفته بود همراهیم کند.
برای همین وقتی به میهمانی خانه ی عمه جان توبا که جزو میهمانیهای باشکوه فامیلی بود رفتم، آنقدر آن گوشه ی حیاط وسط علفها در حال هرس کردن اضافات میهمانی بودم که فرزاد و محمد چراغعلی و مهرداد و اردشیر و احمد مشکوک اطرافم میجرخیدند و زیر نظرم داشتند.بیخبر بودند که من هرسشان کردم.
عمه جان طوبا همیشه برای عصرانه به همه ی میهمانها کوکوتاپتاپی میداد و سبزی امزنا و زلنگ و اناریجه و سیر ساییده را توی ماست میریخت و تربچه نقلی و گشنیز و نان سنگک میگذاشت وسط مجمع. من اصلن دوست نداشتم هیچکدامشان را هرس کنم.
اول آقا مرتضا با قد رشید و لبخندی که بزک صورتش بود بلندگو دست گرفت و با بشکن خواند «می دل ره وا بّوردِه وا بورده» و شادمانی و کف و قر ریز خانمها روی صندلی ارج و صدای جیغ صندلیها از سنگینی باسن و عشوه زنان در امد.
صدای صندلیها را هرس کردم.
بعد وسط اینهمه شادمانی باباجان خوشصدایم بلندگو را گرفت و سنگ خارا خواند و آنقدر سوزناک خواند که سنگ خارا منفجر شدو خانمها زار زدند و اشکهای درشت بود که از چشمهای دو دقیقه پیشش از خنده ور آمده شان میریخت بیرون. توی دلم کلی از باباجان عذر خواستم و این صحنه را هرس کردم.
بعدش عموجان حجت آمد که در سوزناک خواندن کسی روی دستش بلند نمیشد. شروع کرد به خواندنِ « آقاننه دریا او داره، می دل آرزو داره» و میهمانی شد قیامت کبرا، چاره ای نبود هرسش کردم. عمه جان توباجانم که شادمانه با زیورهای لباس پرزرق و برقش توی میهمانی میدرخشید، نشسته بود وسط سبزه هاو تکیه اش به درخت گلابی بود و های های میگریست و تاپتاپیها داشتند جزغاله میشدند، هرسش کردم.
بعدش علی آقا گرامافون را روشن کرد و هاوایی شروع شد.خانبالاخان سرفه لی عصبی کرد. زیبنده دختر نوجوان عمه جان توبا که گیسوان افشان و بلند داشت و صورتی نمکین را هل دادند وسط.
صحنه ای شده بود دیدنی. سنگ خارا و آق ننه و اشکهای قلنبه ی خاله خانباجیها خوردند به پیچ تاب رقص زیبنده و خاکالود پرپر شدند به زمین. زیبنده می رقصید، زیبنده می پرید، زیبنده مینشست و موهای بلندش را درویش وار دورسرش میچرخاند، زیبنده به رقص بچگانه ی باقی دخترکان دهن کجی میکرد و ایندفعه، زیبنده بود که شکل میهمانی را هرس کرد.توی دلم به قیچی زیبنده حسودیم شد، یک قیچی نرم، با کمری رقصان و سری رقصانتر.
برای اینکه قدرت قیچی خودم را بیشتر بفهمم گشنیز ها و ریحانهای باغچه شان را هرس کردم، یک ساقه ی از الکی دراز مانده ی درخت البالویشان را و درخت انارشان را با برگهای شلخته و اگر دلم میآمد از حسادت گوشه ی موهای بلند زیبنده را که مرکز توجه همه ی فامیل شده بود هم هرس میکردم.
من اما قسمت حسود خیالم را هرس کردم.
میهمانی یکدفعه شاد شد. برای رقاصی من مثل همیشه باباکرم گذاشتند. رقصیدم ها اما انگار که غاز بیاید کنار پلیکان برقصد. موهایم را مامانجان دو گیس سفت کرده بود که هر چه کله میتکاندم هیچ بخاری ازش برنمیآمد. رقصم را هرس کردم.شهناز چیلی پوم رقصید.گذاشتم بماند.
گرامافون آقا سبزی فروش میخواند مامانجان و زنعمو عشرت و عمه جان توبا و زنعمومریم معلوم نبود داشتند به کجای چه کسی اینقدر دیوانه وار میخندیدند که هر کدام کبود و یکوری افتاده بودند و نفسشان بالا نمیامد.آخر مگر میشد خنده های شیرین مامانجان را که صدای زنگوله میداد و ریسه رفتنهای زنعموجانهارا که اشک از چشمانشان سرازیر میکرد و صدای بلند خنده ی عمه جان توبا را که درخشش دندان چشم زنان فامیل را میرنجاند هرس کرد؟! خندیدم. خوب بود. گذاشتم بماند.
بوی جزغاله ی تا پتاپی، عمه جان را دواند سمت آشپزخانه و تمام میهمانها، حتا مهوش ِتوی گرامافون ساکت شدند تا صدای جلنگ جلنگ النگوها و دم طاووس بزرگ سینه ریز عمه جان توبا شنیده شود. چه صدای شیرینی داشششت و دیگرهرگز، هنوز صدا و درخشش هیچ طلایی به چشم و گوشم شیرین نیامد. گذاشتم، برق بزند وبماند.
وسط خوردن کوکو تاپتاپیها، علی آقا پسر ا
رشد عمه جان، صفحه ی گرامافون را عوض کرد.خواست آهنگ ملایم هماهنگ با خوردن بگذارد، نبود. نداشت. از یساری گذاشت « کجایی مادر خوبم کجایی کجایی، کجایی تا کشی دست محبت...» لقمه های نیمجویده َبود که از دهان خانمهای فامیل میریخت بیرون در حال ضجه زدن. یکی یاد گلدوستی افتاد که چه مصیبتها کشیده بود، یکی یاد خاندوستی که زارش زار کربلا بود. یکی یاد عاما. شبیه عزاداریهای هیئت بربری محله شده بود. یکی باورش شد و کیسه نایلون از کیفش درآورد و تاپتاپی و میوه و سبزی و ماست را سرازیر کرد توی نایلون به خاطر تبرک هیئت.
خانبالاخان کمی راضی بالای تراس «ماستش را مبخورد»
درین بلبشوی آه و واحسرتا، چند تا استکان مشکوک بین مردها رد و بدل شد. و گرامافون با سر ِ گرم و در میانه ی غش و ضجه ی اقوام برای مادر خوبشان که کجایند کجایند، رقصان و شاد شروع کرد به خواندن دندون دندونم کن و موهامو وقتی پس میزنی و ازین قِسم بی ناموسیها و خانمها با شیطنت هم را نگاه میکردند و به هم با ابرو، اشاره به مردها میکردند که چشمهاشان سرخ بود و در حال حرکات موزون بودند و لقمه های تاپتاپیشان را با ولع میخوردند. یکی از مردها گفت تکتیر و باقیشان انگار دم ِ مَشکشان بود، تکتیر پشت تکتیر رهای میهمانی کردند. خانمها از خنده پیچ و تاب خوردند و ادای عصبانیت و رعایت احترام را به مردانشان در آوردند و هیچکس یاد خانبالاخان نبود. خوشم آمد اصلن هم هیچ قسمتش را هرس نکردم. خانبالا خان اما با عصبانیت و فحشهای آبدار به مردان تک تیر انداز از تراس قل خورد به قصد ترک میهمانی. یکی رفت جلوی رفتن خانبالاخان را بگیرد از شدت مستی جلوی پایش بالا آورد. عقش خیلی حجیم و چندش بود هرسش کردم.
مستی به صندلی های ارج سرایت کرد. لهم میخوردند و از بلند شدن مهمانها فریادشان بهوا میرفت. زنعمو مریم جلوی خانبالاخان ایستاده بود و توضیح میداد کسی مست نکرده و هی پایش را میکشید روی زمین که بفهماند صدا از همینهاست، بیخود به دلتان بد آوردید.
خانبالاخان که دید خوب مرکز توجه شده و حالا قلیانش چاق شده و همه به ذکر مصیبتهاش توجه ویژه دارند روی تراس نشست و کاهو سکنجبین هم خورد و اروغش را هم زد. هرسش کردم. هرسش کردم. هرسش کردم.
حالا سالهاست خیال قیچی باغبانی باباجان و احوال هرس کردن همراه منست.
اگر نبود،تحمل اینهمه بار ممکن نبود. من با این قیچی که هرگز فرسوده نمیشود حتا قد مرگ عزیزانم را هم هرس کردم.
دیگر منم وخاطراتی که دوستشان دارم بی هیچ حواشی ِ دل بهم زنِ اضافی.