خستگی
یه آکاردئون زن یه کوچه رو با ساز محزونش پر کرده و میخونه، پس ازین زاری مکن، هوس یازی مکن، بخواب آرام دل دیوانه!
یه دل دیوانه نمیتونه بخوابه. آخه سالهاست لای رشته سیمهای زندگیِ واقعی گیر کرده. مثل یه بادبادک که نخشو رها کرده باشند.
یکی خسته شده از بس نخشو نگه داشتن. دلش میخواد رها باشه. خودِ خودِ خودش باشه...
یه نخ اونقدر چغر شده که تو هیچ سوزنی جا نمیشه.
یکی دنبال سوزن میگرده برا دوختن تکه پاره هاش.
یه زن تو خودش مچاله شده وافتاده رو راحتی. تموم استخوناش داره از درد میترکه اما همش ادای خنده در میاره، از اخم اهل خونه ش میترسه...
از اخم اهل خونه ش میترسه.....
از اخم اهل خونه ش میترسه.....
یکی هی میترسه.
یکی هی میترسه.
یکی هی..
اینا هیچکدوم اصلنم شبیه من نیستن که! اصلنم... هیچکدوم....
فقط نمیدونم چرا، دوست دارم عوض همشون گریه کنم.
خاطراتم خیس ِ خیسند
بسکه مویه کردمِشان
نخم را رها کن
خدای خویشخواه کوچک
دلم لک زده
بر باد بروم....
#رویابیژنی #نوشته_های_رویابیژنی #قصه_های_رویابیژنی #ماهمه_به_هم_ربط_داریم
#یکی_هی_میترسه