استفراغ
به غرورش لگد زده بود باید تلافیش میکرد. به بازی اش گرفته بود باید تلافیش میکرد. میگفت دوستش دارد و نداشت. باید تلافیش میکرد
دیگر نوبت او بود که گربه را برقصاند و اصلن به روی خودش نیاورد روزگاری عاشقش بود و قندِ دلش برای چرب زبانیهای او آب میشد.
حالا که بی نیازی به او را خوب بلد شده بود و به خودش فرصت بخشیدن دیوانگیها، حقیر شمردنها و سبکسرسر
یهای خودش در مقابل نامردیهای او را داده بود، خود را مُحق می دانست به بازیش بگیرد، به زانویش بزند
آدمهای زخم خورده ی دلشکسته به وقتش چه قدر ترسناک میشوند!
آنقدر که به خیال خودشان نیز غریب می نمایند!
و عشق اگر با عقل توام نباشد چقدر رفتار آدم را کج و کوله میکند
از خودش متعجب بود. آن وفتتها برای چه رفتار این مرد میمرد؟ چرا هر چه بیشتر زخم میخورد، بیشتر سراغش میرفت؟چرا هر چه بیشتر ازو بیوفایی میدید بیشتر میخواستش؟
اصلن چرا هم حالا بعد ازین همه سال به هم ریخته؟! چرا زخمش تازه شده؟ ادم که از پیام یک رهگذر به هم نمیریزد! بلند نمیشود و به سیگار لعنتی ای که هی قصد ترکش را دارد پک عمیق نمیزند! موهایش را که بلند و پریشان دو سوی شانه اش آرام گرفتند، سرِ خود کوتاه نمیکند! سر بنکه ی گوشه ی تاریک پله های حیاط نمی رود و پیاله ای پر از آب انگور سرخ عمل آمده نمیخورد و در دلش به یاروی مثلا مرده ی از یاد رفته اش نمیگوید :
(دم پرم نیا. بیخود میکنی اگه حتا نگاهم کنی.
میری ور دل فامیل ِ همه چی تموم من و میذاری اون خاله زنک مفتخور ازم بد بگه؟ دروغ و راست سرهم کنه و برات دلبری کنه؟باهات راندوو بذاره،؟ بعد حرفای اونو باور میکنی؟! اون که یه کلام درست حسابی از دهنش در نمیاد؟!
از چی ت مطمئن بودی که سراغم اومدی؟ عاشق کردن چار تا لکاته؟
وابسته کردن دخترای جوون کم سن که کاری نداره. با یه لبخند و دو تا شعر ِ یه عاقله مرد عاشقش میشن. اگه به سن الانم بودم و به فهم حالام و میومدی سراغم، همون تیپا خورده ی رنجوری میشدی که دیگه جرات عاشق کشی نداشت، کارمای تموم اذیتهات دیر یا زود زندگیتو نابود میکنه. منتطر باش)
مگر میشود کسی به دلت نیشتر بزند و بعدش تو یادت برود؟نمیشود که!
اما ایا همین قشنگ و ارزشمند نیست؟
همینکه تلاشش یکسره بر آن بوده و هست که دیگر هر دُن ژواَنی را به دل تمیزش راه ندهد قشنگ نیست؟
همینکه وقتی بعد از سالها پیامی از یارو شنید ، عصبانی شود و از اینکه یک ... نَشور میخواهد بیاید و با همان ... گهی اش روی راحتی سفید خانه ش لم بدهد، ارزشمند نیست؟
به خودش تشر زد( زنیکه ی خر! در حال زندگی کن)
انگار جرعه انگورهای سرخ عمل امده و واگویه هاش دلش را خنک کرد، حالش را ساخت.
روی راحتی لم داد و به نوای ارامی که آکاردئون زن توی کوچه مینواخت گوش داد (در حال زندگی کن)
به صدای یاکریم ها گوش داد( در حال زندگی کن)
به سایه روشن حاصل از آفتاب، بر فرش سرخ خانه نگاه کرد (در حال زندگی کن)
به نور تابیده ی ظهر روی گلدانهای گوشه ی اتاقُ، بَرِ پنجره ( در حال زندگی کن)
به عکس فرزندش که همیشه میخندد (در حال زندگی کن)
با حس خوبی توی راحتی سفیدی که جا به هیچ غریبه ای نمیداد فرو رفت (در حال زندگی کن)
همه چیز خانه مرتب بود.
از آشپزخانه بوی خورشت قرمه سبزی میآمد. انگارخوب جا افتاده بود مثل هم حالای او( در حال زندگی کن)
شماره ام را گرفت و برایم حرف زد.همان وقتیکه عطر برنج دم کرده و قرمه سبزی جاافتاده بیادش می انداخت برای همین لحظه ی آرام چقدر جان کنده و آزار دیده، برایم حرف زد.
یارو را بالا برد بعد به خاک مالید. بعد کتکش زد. بعدترش تُفش کرد.
داشت حتا زنده بودنِ یارو را و تلخیهای عاشقی ِ اشتباهش را بالا میآورد.
داشت بی که بداند از گذشته اش عبور میکرد.
داشت معده اش را که از غذایی مسموم به درد آمده بود خالی میکرد.
بالا آورد... هی بالا آورد
بعد نفس تازه کرد و گفت ( بره گمشه ارزش تلافی هم نداره)
و
دیگر
تمامش
کرد.
ظرف ادمها خالی اگر باشد زمان بی اعتنا نمی ماند. غذای سالم تازه ای برایشان رقم میزند.
پ. ن:شما اگر یکی جلوی چشمهایتان خیلی بالا بیاورد، حالتان بد نمی شود؟ خب من هم آدمم... عق زدم...