آرام باش دُن کیشوت
من باورت می کنم

هرچند وزن ِ روحم زیاد شده!

حالا  دیگرهمه ام را بی تو

 فرو می خورم
 
همه ام را در تو

 فرو می روم

همه ام را با تو

 فرو می ریزم

وتو در دوردستِ من

 بوی عطرِ" شی سِی دو"ی زنانه  گرفته ای

... من دمِ دست ِ تو/ بوی شالی
راستی

 برایت شالی بافته ام از خیالهای عاشقانه

تا آمدی به گردنت می آویزد

گرچه شاید گرمی ِ دستهای لاک خورده ی پنبه ایی را ندارد

که تو هزارتجربه کردی

آرام باش دُن کیشوت

 من از پنبه های ریسیده  پُرم

با اینکه همه ی رشته هایم هی پنبه می شود

اما  دُزدکی

برایت جامه ای دوخته ام ازآنهمه نخی که به من دادی

آمدی به تنت می پیچد

گرچه شاید شهوت ِ  تن های باریک ِ زنانی را ندارد

 که مردانگی ات را مُجاب می کردند

آرام باش دُن کیشوت

من ازاشک پُرم

با اینکه هنوز خنده ی آمدنت دلم را روشن کرده

برایت ماهی صید کرده ام از گودی پر آب ِ چشمم

آمدی دلت را می گیرد

گرچه خیلی از تو دلگیرم

خیلی از تو دلگیرم

خیلی...

دلگیرم

خیلی...

دلگیرم وقتی

ده نشینان را ساده فرض می کنی

 دلگیرم وقتی نمی دانی

در بالای ِ بلند ِ تپه ای روستایی

زنی هست با مشامی تیز

 که مرد ِ  درگیر فاحشه گان ونیز را

خوب  می شناسند

دلگیرم  وقتی....

دلگیر م اما

سانچو پانزاهای طفلک  چاره ای جز باور ندارند

آرام باش دن کیشوت

می دانم چقدرآسیابهای بادی را

درختهای وحشی را

زنان برهنه ی بی شرم را

حتی خرابخانه های تمام جهان را

 خسته گشتی

می دانم یا جنگشان درگیرت کرد یا کمر ِ تنگشان

اما …

. بالای ِ بلند ِ تپه ای

به دور دست ترین روستایی که نمی شناسی اش

زنیست که هرگز نگشتی اش

 اجاق روشنش را نگشتی

 ملحفه های بی چروک ِ سفیدش را

دستمالِ تمیز ِ گلدوزی شده اش را

  چای های بی دعوایش را

و بسترِ روستایی اش را

که جز بوی بهار نارنج

جا برای نیاز ِ بوالهوسانه ای نداشت

 تن تاراج  نمی کرد/  رویا حراج ... نمی کرد

آرام باش دُن کیشوت

من باورت می کنم

گرچه

خیلی از تو دلگیرم

خیلی...

دلگیرم

خیلی

#رویابیژنی #رویابیژن #دن_کیشوت #شعرهای_رویابیژنی #شاعر
از کتاب#به_من_نخ_بده_دگمه_ی_رویایت_شل_شده
#عاشقانه
#اینهافقط_قصه_است_و_حتمن_که_قصه_ی_من_نیست