کریم پسرعمو احساس خفگی میکرد. انگار  لای دوتا دیوار روبروی هم و تنگ گیر کرده بود. نمیتوانست خودش را به آنطرف دیوار برساند.
فکر کرد چقدر این لباس تنگ عذابش میدهد و فکر کرد چه خوب که این لباس هشتاد و چند ساله را بیندازد دور،بلکم اینطوری از بین این دیوارهای تنگ راحت رد شود.
به خاله جان فکر کرد.به مهری که سایه ی شوهر بالاسرش نبود،اما مگر ادم چقدر  ظرفیت دارد؟

لباس‌های کهنه،حتا سنگینترمی‌شوند، راه رفتن را سختتر میکنندبا اینهمه باز هم مگر ادم چقدر  ظرفیت دارد؟
مثل اسفنج خیسانده شده ای که چک چک آبش زمین را سیراب میکند اما دیگر آن نیست که بوده. لای تارو پودِ لباس کریم پسرعمو را آنقدر خاطره  گرفته که سنگینش کرده
امروز تصمیمش را گرفت. لباسش را کند و راحت شد.
بعدش آرام سراغ پاهای بی حس خاله جان متصل به تختم رفت و ماساژش داد. به موهای مهری جانش دستی کشید و سبکبار بوسیدش
صدای جیغ میترا را شنید.دختر طفلکش سراسیمه آمده بود. کم کم پسرهایش هم رسیدند.
خاله جان زار میزد و یاکریم شده بود.از تخت نشست روی درخت و رنگ پریده همش یاکریم میگفت.
صدای یا کریمها را همیشه دوست داشتم.
دیگر نمیتوانم دوست بدارم که!

مرا یاد اشکهای خاله جان می اندازد.

کریم پسرعمو متحیر نگاهشان کرد و گفت دور لباسش جمع نشوند.گفت این لباس خیلی کهنه و سنگین بود. تنگ هم شده بود. چند بار شسته شد خدا می‌داند! دیگر عمرش را کرده بود.اما هیچکس نمی شنید.

آنقدر صدای فریاد و واویلا و حسرت زیاد بود که صدا به صدا نمی‌رسید.
لباس را شستند و وسط اتاق گذاشتند و راه به راه فامیل می‌آمدند و نچ نچ کنان و اشک آلود نگاهش می‌کردند.
کریم پسرعمو دوباره به لباسش نگاه کرد.عجیب بود.چطور این پیراهن کوچک را مدام میپوشید؟
هیچکس نشنید کریم پسرعمو چه می‌گوید.او هم نشست کنار تخت خاله جان و دلسوزانه آنهمه فامیل را می‌دید که بخاطر لباس او چنگ به صورت می‌زدند.
مردمی که لباس تنشان است از درک رد شدن کریم پسرعموها از  لای دو دیوار عاجزند.خیالشان سبکبار های رد شده با کندن لباسشان، تمام میشوند. 
مجبور میشوند با اشک و آه لباس‌ جا مانده را یا بسوزانند یا چالش کنند.متصل به خاطره ها می‌شوند. دلتنگشآن می‌شوند. دلتنگ لباس پاره شده و تنگ و سنگین عزیزشان. 
زمان میبرد تاحرفهایم را باور کنند.تا شوخی کائنات را بپذیرند.خیلی زمان می‌برد. 

آخر من خودم  چند بار رَکَب خورده ام و می‌دانم. 
خاله جان و مهری، میترا و بقیه هنوز تجربه اش نکردند که! 
چه توقع از یاکریمی دارید که همصدایش جلوی چشمش مدام  بال بال بزند و یک شب بخوابد و دلش نخواهد به بیداری، فرصت آمدن بدهد؟
من هم وقتی مامانجان باباجان  لباسشان را کندند و رفتند، زار زدم. به صورتم چنگ زدم. آویزان لباسشان شدم. مترصد خودکشی بودم. مگر گریه ولم می‌کرد؟ 
اما کم کم فهمیدم ازشان رکب خوردم. آنها بودند. اصلن داشتند کنارم زندگی‌شان را می‌کردند.حالا گیرم زندگی‌شان  نوعی دیگر است اما این بودن آنهاست که مهمست.

مامانجان باباجان ِ بدون لباس، منتشر در تمام اتاقم شده اند، در حالیکه با آن لباس‌های تنگ معذب بودند و اسیر یک جا نشینی.

کریم پسر عمو هم نرفته بود.

از درز دیوارها که رد بشوی، بزرگتر میشوی، منتشر میشوی و حتا ولوم صدایت هم فراصوت می‌شود.ما نمی‌توانیم بشنویم. او هر چه گفت من اینجام گوش بچه ها و خاله جان نشنید. جسمش خسته اش کرده بود و از روحش جدایش کرد اما نرفت که!

این کار کریم پسرعمو حضورش را که انکار نمی‌کند!

 خدا خدا میکنم وقتش برسد و من هم سبک شوم ازین لباس خیلی خیلی سنگین ِ ژنده ام.


 آدمها هر چه سنشان بیشتر میشود روحشان بزرگتر میشود.

شوهرخاله جانم با آن لبخند مهربانش و حضور کم حرف و متواضعش  رفتنی نیست که!
اصلن کسی که عاشق زن و بچه هایش است، فوقش برود سر کوچه نانی پنیری بخرد و برگردد.می‌دانم پاهایش درد دارد و نمی‌تواند همین دو قدم راه را هم برود،اما اگر برود، اگر به معجزه ای پاهایش خوب شود و سر کوچه برود، زود برمیگردد.
خیلی دیر اما به حرفم می‌رسید.

 

 

 

کریم پسرعمو شوهرخاله ام بود. پسرعموی حق و* حسابم نبود. ما همه ی اقوام را عموزاده می‌نامیم.