حمام عمومی
بیاد دارم نزدیک امامزاده ای در بربری محله حمامی بود قدیمی و پر مشتری. مامانجانمان هفته ای یکبار دستمان را به دست علیمار دلاک میداد و میفرستادمان آنجا. باید روی صندلی ارجش مودب مینشستیم تا نوبتمان بشود. نمره را که میخواندند درب ِ یکی ازین نمره های چرک که مردک پشمالوی قبلش به موزاییک دیوارش تیغ مستعمل و نصف و نیم ِ ناسِتش را چسبانده بود و نکرده یک آب به موها ی ریخته و چرکهای تنش بزند تا از سکوی حمام پاک شود، باز میشد.آقای خدمه( عباسه پِر) هم از الکی لنگ کثیفش را به پلاستیکِ رختکن و آبی هم به حمام میزد که یعنی حالا گُل شده و بفرما.حمامی هم بلند داد میزد علیمار! بچه های واسه، کوکاکولا، کانادادرای، آلاسکا بهیر. بعله، مامانجان ما بچه های گردن کج ِ به وعده ی آلاسکا و نوشابه تگری و شامپو پاوه. ی کوچک بالشتکی راست شده را به علیمار دلاک میسپرد تا برقمان بیندازد. انگار کن یک بلور.
علیمار جان دلاک، قیافه ای سیاه و چروک داشت. ریز نقش بود با بدنی پیر و لاغر و گوشتهای آویزان. چشمهای گود رفته ی ریز، دندانها و سفیده ی چشمانِی زرد زرد اما تا دلت بخواهد جان داشت و صدایی گرم و بی خش . میگفتند همیشه زیر زبانش تریاک میگذارد. آواز که میخواند آدم خیال میکرد صدایش از همه سوراخ سنبه هایش میزند بیرون. اِکو داشت انگار. خلاصه که اولش علیمار می نشست روی سکو و ما را میگذاشت پایین. با دو پای استخوانی محکمش سرمان را سفت میگرفت و انگار کن روی سرمان شاداکو میرقصید. محکم چنگ میزد، بعد ناخنهای تیزش را با کف زیاد لای سرمان میکشید و میخاراند بعد از زیر گردنمان را چنگ میزد تا پیشانی و آخر هم با سينه ی دستانش هی سرمان را میمالاند و سر کوچکمان تلو تلو خوران در محاصره ی چنگالش بود. نفس که کم می آوریم با خست کمی آب میریخت روی صورتمان تا. راه نفسمان همراه جیغی کوتاه باز شود و از سر شروع میکرد. من بارها مرگ را درین شکنجه های علیمار دیدم و بارها خواستم اعتراف کنم که باشد غلط کردم. من بودم که وسط لنگت را جر دادم. سفید آبت را هم انداختم توی راه آب تا کیسه نکشی اما هر بار اعترافاتم را میگذاشتم برای روز مبادای شکنجه هایی هولناک تر از اینها.
علیمار به احترام مامانجان بی دریغ و جان بر کف کیسه مان میکشید. همیشه یکی دو لایه پوستمان نیز همراه چرکها میریخت.
گردنمان را میگرفت وسط سینه های آویزانش. آنوقت تنمان را، صورتمان را همان گردن ِ گردن شکسته مان را و بلاخره دست و پایمان را که از منظر او چرکیترین انداممان بودند میدرید.
قسمت دوم
و آخر که بدن بی حسمان را میگذاشت روی رانهای چروکیده اش، شوخیش میگرفت و توی لیف پارچه ای پف میکرد و میگفت آ برو برو تن په بشو ( اهای برو برو تن و پهلویش را بشوی) و من ترس را در صورت بخت برگشته ی خواهرم که قرار بود تمام این مراحل را بعد از من بگذراند میدیدم.
شکنجه ها که تمام میشد میخندید و بلند میگفت اااااعووو عباسه پِر وچونه وسه آلاسکا هده... ( آهای پدر عباس، برای این بچه ها آلاسکا بیار) کوفت میخوردیم بهتر از آلاسکایی بود که هر کداممان لنگ و لاش و درازکش لیسش میزدیم و گاهی هم وسط لیس زدنش خوابمان میبرد.
علیمار به سفارش مامانجان به زور یک یقه اسکی زبر را تنمان میکرد. از همانها که انگار وقتی میپوشی مورچه ها زیرش دارند راه میروند و پوست تنت را میجورند.
روی سرمان هم لچک سفید میبست تا سرما نخوریم. با پوستهای چروک چروک شده از نظافت زیاد و گونه های گلی و دستهای از هم باز( اگر زیر بغلت به هم میخورد داغ دلت تازه میشد) میرساندمان خانه. یک استکان چای میخورد و با آب و تاب به مامانجان میگفت :وچون مشک و مرواری بهینه، چرک داشتنه این قاعده ( بچه هات مثل مروارید و مشک شدند. چرک داشتند این اندازه) و در دادن اندازه ی چرک هایمان دچار تردید میشد. اول انگشت بلنده بعد انگشت سبابه و آخرش شستش را نشان میداد و وقتی اخم مامان را میدید خوش را جمع میکرد. آنوقتها شست معنی لایک نمیداد که! آنوقتها لایک یعنی کیسه های زبر، شستن وحشیانه ی سر با صابون برگردان، یعنی مثل پرنسسها به وعده های خوب بروی و مثل کرگدنهای زخمی اما تمیز برگردی.گرچه لایک اینوقتها هم زیاد باور پذیر نیست. ما فکر میکردیم بضاعت شکنجه در همینهاست تا روی دیگرش را هم دیدیم
یکروز که مامانجان به وعده ی کانادارای تگری مجبورمان کرد همراه علیمار جان حمام بربری محله را زیارت کنیم. علیمار بخاطر شلوغی نوبتها ما را به حمام عمومی برد. فضایی مه آلود و تاریک با نورهایی محو شده لای مهی سیاه و ردیف خوفناک پیرزنهایی که یک گوشه نشسته بودند و از پشتشان شاخ گاو در آمده بود. یک گوشه هم زنان سفیدک زده ی بی حیایی که بی هیچ پوششی هر از گاهی با نوک انگشتانشان با خست به سفیدکهای مالیده به تن و صورتشان آب میپاشیدند ( البته که بعدها فهمیدم پیرزنها مشغول حجامت بودند و از پشتشان شاخ در نیامده و زنان بی حیا هم سفید آب مالیده بودندو در انتظار تا خیس بخورند و چرکشان بیشتر بزند بیرون)
از دید من تمام پیرزنان شاخدار انجابا دندانهای زرد یا دست دندانهای برداشته شدهو ابروان پر و چشمهای گود و لبخندشان ترسناک می نمودند. بگذریم که حالا اینقدر ترسانده شده ام که خوف از هیچ چهره و اخلاقی ندارم.
چند حوض گود و بزرگ انجا بود که هر از گاهی یکی ناغافل از آن بیرون می گرید یا خودش را در آن پرت میکرد و در سیاهی خزینه گم میشد.
خزینه بوی بدی میداد،. تو انگار همه ی حصار، محتویات دل و روده شان را برای همان نقطه لحاظ کرده بودند.
یادم میآید آنجا با تمام ترسها و شکنجه های علیمار جرات گریه نداشتیم. علیمار مرتب در حال پوست کندنمان میگفت شبهااینجا آدمهایی در آمد و رفتند کف پاهایشان سُم دارد.
میگفت آنها همینجا عاشق چند تا آدمیزاد لخت و عور شدند، وصلت کردند و بلکم حالا بچه ها و نوه ها و نبیره هایشان همین اطرافمان باشند. می گفت حواستان باشد که اصلن از گریه و زاری و نق و نوق بچه جماعت خوششان نمی آید.
اینطوری بود که به آنهمه درد، این قصه هم اصافه شد.
همان شد که ما دیگر بی هیچ آخ و واخ و بهانه ای، مطیع و سر به زیر، در چنگال علیمار، شکنجه هایمان را متحمل میشدیم.
با چشمهای گشاد زل به پاهای زنان بی حیای سفیدکی، پیرزنان شاخ پشت و دخترکان لنگ بسته ی ترگل ورگل می زدیم. تا مبادا یکیشان سم داشته باشد و تا بجنبیم ما را به عقد پسرش در بیاورد و خدا عالمست بعدش چه شود!
علیمار از آن روز به بعد پیروزمندانه با برگ برنده اش میبردمان حمام عمومی.
سر تلو تلو خورده مان را این طرف و آن طرف میچرخاند و از لای گوشهایمان هم چرک میگرفت.
گردن شکسته مان را لای سینه های سیاه چروکش میگذاشت و به قصد کشت کیسه مان میکشید و در کوتاهترین ثانیه طاس آب داغ را روی سر و صورتمان می پاشید.
خیلی زیر دوش نگاهمان میداشتیم. لابلای هر کجابمان را باید زیر دوش داغ میگرفتیم و دم بر نمی آوردیم. شانه ی راست، شانه ی چپ. باسن مبارک و امحا احشایش. زیر بغل و آنجا که نگفتنش بهتر.
ما واسپرده به دستهایش، زَهله تَرَک به پاهای زنان لخت و عور زل میزدیم... جیک نمی زدیم.
حالا هم با این سن جیک نمی زنیم. فقط هی به پاها نگاه میکنیم. سر به زیر و ترسانده شده. بی که دریابیم شاید، فقط شاید اجنه ها آزارشان کمتر از حرفهای رعب آور علیمار جانها باشد.
راصی شدیم به مشت و مالهای شدید تا درگیر ازین بدترش نشویم. بی که آخرش بفهمیم هیچ جگری بعد از اینهمه آزردگی و جان کندن با کانادادرای و آلاسکا تگری و وعده های از الکی خنک نمیشود...
به
انسان
امیدی
نیست