دگمه
همیشه رویایی از بچگی ام تکرار میشد، هنوز هم.
هر وقت چشمهام به بساط دوخت و دوز میافتاد دور از چشم همه دکمه ها را جمع میکردم. این تنها دزدی تمام عمرم بود که هنوز بابتش پشیمان نیستم. دزدی هایی که پشتش آرزوهای قشنگ باشد که گناه محسوب نمیشود. مگرنه مردم جان!؟
حالا هم دکمه های رنگین جمع می کنم به خیالی محال .
اما وقت ِ بچگیها هیچ خیالی محال نیست.
هر روز چند تا دکمه جور میکردم. حتی اگر شد از کت باباجان شلوار دادا پیراهن مامانجان و کلی لباس خودم و توی باغچه میکاشتم و هر روز می دیدم باغچه به من پوزخند میزند.
آخر هر بار که باباجانربه گُلها آب میداد، گِلهای بدجنس دکمه بالا میآوردند.
اما یک وقتهایی هم باغچه دلش برام می سوخت و دکمه را توی خودش پنهان می کرد.
چرا میخندید مردمجان؟!نخندید. خب؟ من فقط دکمه می کاشتم. جنایت که نمیکردم!
توی خیالم دکمه ها درخت می شدند. توی خیالم درخت هاخیلی دکمه میدادند. خیلی دکمه ی رنگ رنگ .
چشمتان را ببندید و فکر کنید خیالم چقدر قشنگ بود؟
آن وقت از خیالم ذوق میکردم. کلی اتفاق خوب بود که می شد با درختهای پر دکمه بیافتد.
مثلن قیافه ی حاجی خطیر را توی ذهنم تصور میکردم که دهانش دکمه داشت تا بیهوده ناسزا نگوید و اجاره خانه را بالا نبرد. اصلن نه حاجی خطیر، همه دهانمان دکمه داشت.
مثلن من و نفیسه هم.آنوقت سر ِ از الکی حرفمان نمیشد و قهر ابدن وجود نداشت.
تازه چشمهایمان هم دکمه داشتند.
آنوقت هیچ مرد هیزی زیر ِدامن کوتاه هما خانوم را زُل نمی زد تا گناه کند.
روی قلبها یمان هم دکمه داشت آن وقت همینجوری سر ِ خود واز نمی ماند که هی تند تند عاشق شود.
اصلن من همش در خانه ها را با دکمه می دیدم. کلید و قفل نبود که.
آن وقت هی همه به هم سر میزدیم .
مثل حالا اینهمه درد تلنبار نمیشد توی تن و روح آدم و اینهمه همه بی خبر
همیشه دم ِ عید این دکمه رنگی ها را می کاشتم تا جوانه بزنند مثل بنفشه ها.
حالا مشغول خانه تکانی ام. یک عالم دکمه ی رنگی نگاهم می کنند.
نگاهشان می کنم. می خواهم دست از خانه تکانی بردارم و خیال کنم دکمه هام درخت شدند و چلچله ها روی ساقه هاش آواز می خوانند و دهانم دلم خانه ام چشمم دکمه دارند و دیگر اشتباه نمی کنند.
راستی هر چقدر دکمه ی بی مصرف دارید برای آرزویم کنار بگذارید.آنوقت بجای گل برای نمایشگاهم / یا تولدم یا هر چه و هرچه هدیه اش کنید به من خب؟ به جان خدا خوب نگهشان میدارم.
مامانجان همیشه میگفت اگر مدام به یک در قفل محکم بکوبی عاقبت باز می شود.
خدا را چه دیدید؟
نوشته ی سال 1390
#رویابیژنی #نوشته_های_رویابیژنی #دکمه #خیال_قشنگ #مردمجان #رویابیژن