هر سحر به صدای شکستن هیزم گوش می دهم

و

لبخند میزنم

 " نگران سرمای زمستان نیستم

 تا

تو

هستی"

 

 هر صبح به اتاق کوچک نیم وجبی ام می نشینم

و لبخند می زنم

" دو نفری

کافه های تمام جهان را

می نوشم و  پا می زنم

 پا میزنم

 پا می زنم

تا

تو هستی... " 

 

پایم قلم شود اگر دروغ بگویم

 

هر ظهر باغچه ام را درو می کنم

و لبخند می زنم

" این همه عشق کاشتم 

 فصل چیدن رویاست

تا

تو هستی"

 

و

هر غروب

 قل قل سماروم جوش می زند

برای باز آمدنت

 

زودتر  برگرد/خب؟

نگذار پیراهن سپید تنم چرک شود

 

آقا!

اینجا کلبه ای ساحلیست

"  اتاق تاریک آپارتمانی متروک نیست"

اینجا روستایی آرام و آفتابیست

" شهر خاکستری ـ پر از صفوف طویل نیست"

 

 اینجا " من " زن مهجور ـ تیمارستانهای تنگ نیست

" نقاشی دل سپرده است در کلبه ای چوبی"

هر روز برای مرد چارشانه اش

نان به کوره می پزد

هر روز به خاطرش

اتاق می روبد

هر روز او را می کشد

می کشد

می کشد

تا نئشه تر شود

 

پایم قلم شود اگر دروغ بگویم !

 

وای از شوق قلمم

لبخند می زند

تا

توهستی

  

 

 

 

هی تو! شیر گرم

به سرمای سرفه کردنم

هی تو! قرص نان به گلوی گرسنه بودنم

هی تو!  دست بزرگ ـ محکم 

به وقت پرت شدنم

 

حواسم پرت شده

 

چه قــــــــــــــدر دیر کرده ای؟

 

امشب هم بوی حمام می دهم

بوی شکوفه ی بهارنارنج

بوی هر چه مردانگی ـ تو را دیوانه می کند

بوی اطاعت

و خیره ام به آسمان که جاده ایست از تو یه سوی من

 

چه قــــــــــــــدر دیر ... ؟

 

نور که قهر نمی فهمد

نور که اخم نمی کند

نور که گم نمی شود...

فقط روشن می کند....

خب؟

فقط

روشن

.

.

.

روشنم کن

بگو چرا  این همه چارده شب گذشت

و هنوز هم نیامدی

هی ماه!

ماه ـ کامل ـ من!

 

در سینه ام
هی توفانست
هی پس لرزه

بیا
زودتر بیا

نگذار دیگر آب در دلم تکان بخورد
به جان خدا قسم
پیر شدم از اینهمه سیلاب حماقت...

بیا
نگذار آب در دلم...
 
 
 زمستان ۹۱

تو مثلن واقعی هستی
من مثلن خیال نمی بافم

تو مثلن سرما می خوری
من مثلن بالاپوشی برات می بافم
و زود
سوپ روی اجاق می گذارم

من مثلن تنم تبدار است
تو مثلن دستت خنک......

هی مثلن دست تو هست و پیشانی من

تو مثلن نقاشی
رویم را سیاه نمی کنی
همه ی رتگهات سفیدست
مرا میکشی سمت دریا
سمت لبخند
سمت خدا

من مثلن شاعرم
شب ها
تمام رنانگی ام شعر میشود
میخزد به لحافت
به دلت
به دستهات
می نوشی ام
هی مثلن اسم کوچکم را مهربان صدا می زنی
هی واقعن باورم میشود
هی !
باورم شده
گوش کن!:
رویای من؟! شب یه نقاش که بی رویاو شعر تمیگذره... بیا. دیگه خب؟شستن ظرفها رو بذار برای فردا

تو خودت گفتی
من خودم شنیدم
حالا واقعن دستهای کفالودم را شسته ام
اینجا واقعن روی تخت منتظرم
حالا واقعن از نبودنت گریه ام گرفته
تو مثلن بی رحم نیستی
خب؟
تو مثلن هرگز دور نمیروی
خب؟
به خوابم بیا
واقعن به خوابم بیا

مثلن عاشقم باش
حتا
مثلن ...
 
 
اردیبهشت ۹۲

پیش پای صندلی خالی خانه ام

سایه ای قد کشیده

با شانه هایی مثل تو پهن

با دستهایی مثل تو که کبوتر آزاد می کنند

با انبوه ریشهاش مثل تو که دریاییست پر ماهی

(من دیگر ابدآ صیادها را دوست نمیدارم / قول می دهم. خب؟ )

 

می ایستد

راه می رود

نگاهم می کند

لبخندم می زند

حتی همراه من فنجانی چای

سیگاری پک

و دوباره بر صندلی می نشیند

مثل تو سوت میزند

مثل تو می گوید شلتوکهای برنج هم رسالتی دارند

مثل تو فلسغه می بافد

 

نگو او/ تو نیستی/خب؟

نگو  بیهوده اتاقمان را می روبم .

نگو بیخودی سفید پوشیدم و لوندی می کنم.

نگو اینهمه بهارنارنج را به هوای مربایی چیدم برای هیچکس...

نه

نگو...

گناهست فروختن زنی مجنون به کنجکاوی حقیر مردم بالاده

 

 

می دانم دوستم داری
چون نمی گذارم
ظرف شاممان پر از ماهی ِمرده باشد

چون غروبها کاهو های باغچه را برایت می چینم
همراه سنکنجین...
و به احترامِ عشق
حتی حلزونهایش را لِه نمی کنم
می گذارم عاشقی کنند
...
می دانم دوستم داری
چون آبِ توی دلت را رام می کنم
تا لبخند بزنی
روزنامه بخوانی
و
به من
ابدآ
نگاه
نکنی...

بیا
سفره انداخته ام
سیر شو و دراز بکش
بعد هم چای بنوش
با مردان همسایه قدم بزن
با قُل قُل ِ قلیانی که چاقش کرده ام به هوای تو
به دورها زُل بزن

و اصلآ به جمله ی ابلهانه ی زنی گوش نده
که تکرار می شود:
می دانم
می دانم
میدانم دوستم داری...
 
 
می دانم دوستم داری

دستهایت

دستهایت

دستهایت

هرگز نمی خواهد کز کرده/ تنها یاشم

هی از پالتویی می زند بیرون که سالیانی دور آویزان جالباسی کرده ایش

هی می زند بیرون

نوازشم می کند

به آغوشم می کشد

و سگهای گرسنه را از دورم/ دور می کند...

دستهایت

دستهایت

 دستهایت...

 

همیشه همینگونه باش.خب؟

نگذار مردم بالا ده

با دندانهای کوسه ایشان

به ارتکاب تنهایی گناه آلودم

رسوایم کنند.

نگذار...

خب؟

دیگر صیادها صید ماهی را رها کرده اند
برنج کاران/ بینج ِ نشاها را
اینروزها مردم روستا به سکه فکر نمی کنند
نگران ِ جنون ِ زنی هستند
که جلو چشمشان
سکه ی یک پول شد
و ساعتی بعد هم
از سکه افتاد
 
 
 
 
اردیبهشت ۹۲