هر سحر به صدای شکستن هیزم گوش می دهم
و
لبخند میزنم
" نگران سرمای زمستان نیستم
تا
تو
هستی"
هر صبح به اتاق کوچک نیم وجبی ام می نشینم
و لبخند می زنم
" دو نفری
کافه های تمام جهان را
می نوشم و پا می زنم
پا میزنم
پا می زنم
تا
تو هستی... "
پایم قلم شود اگر دروغ بگویم
هر ظهر باغچه ام را درو می کنم
و لبخند می زنم
" این همه عشق کاشتم
فصل چیدن رویاست
تا
تو هستی"
و
هر غروب
قل قل سماروم جوش می زند
برای باز آمدنت
زودتر برگرد/خب؟
نگذار پیراهن سپید تنم چرک شود
آقا!
اینجا کلبه ای ساحلیست
" اتاق تاریک آپارتمانی متروک نیست"
اینجا روستایی آرام و آفتابیست
" شهر خاکستری ـ پر از صفوف طویل نیست"
اینجا " من " زن مهجور ـ تیمارستانهای تنگ نیست
" نقاشی دل سپرده است در کلبه ای چوبی"
هر روز برای مرد چارشانه اش
نان به کوره می پزد
هر روز به خاطرش
اتاق می روبد
هر روز او را می کشد
می کشد
می کشد
تا نئشه تر شود
پایم قلم شود اگر دروغ بگویم !
وای از شوق قلمم
لبخند می زند
تا
توهستی