همیشه که یخ می کنم /

همیشه که

بید

بید

بید

می لرزم /

تو گرمم می کنی

 

باورت نمی شود؟

 

همیشه که نیستی/

با خیالت پیراهن های زیادی می بافم

هی می پوشم

هی پاره می شود

هی می بافم

هی می بافم

هی می بافم...

هی !تو!

تنها یک کلمه بگو...

یک کلمه...

تا همیشه که برگردی/

چند پیراهن دیگر باید پاره کنم؟

تنها یک کلمه بگو...

عجیب است

در رویایم

تو مدام لبخند میزنی

من مدام سرخوشم

دیگر برنگرد

خب؟

باران هنوز میبارد
چترت را هنوز زیر تخت پنهان کرده ام

حالا باید پنجره ها را باز بگذارم
باید حتمن امشب سردم بشود
باید گوشه ی تخت
مچاله بخواب بروم

تا تو برگردی
دلواپس رویم را بپوشانی ...
به غفلتم بخندی
و نوک دماغ یخ کرده ام را ببوسی

این وقتها باید ادا ی خوابیدن را خوب بلد باشم
تانفهمی از پشت پلکهام
با رویای نوازشت
چه کودکانه لوس شده ام

کاشکی هرگز جشمت
به زیر تخت نیفتد
و
باران
هنوز ببارد

واژه ها اضافه اند

وقتی از رویای دستهای تو

بر گونه ی رنجورم

 شکوفه و باران با هم

می شکفند

می خواهم

شبیه زنی چایچین شوم

با شلیته ی کوتاه

چارقدی / چار/ قد ٍ خودم

و مردی مثل تو...

 

( آخر یکبار داشتی پنهان ازمن/ به لبخند

نگاه به زنی چایچین میدادی )

 

می خواهم شبیه زنی شهری شوم

با لباس فاخر ابریشمی

پاشنه های بلند

ناخنهای لاک خورده

و مردی مثل تو...

 

( آخر یکبار داشتی پنهان از من/ به لبخند

تگاه به زنی با ماتیک سرخ میدادی)

 

 

می خواهم شبیه خانم دکترها شوم

با اونیفرم سفید

عینک فرم مشکی

گوشی ای که ضربان عاشقی را اندازه می گیرد

و مردی مثل تو...

( آخر یکبار داشتی پنهان از من/ به لبخند

 نگاه به دکتری می دادی/ با بوی تیز ساولون)

 

 

می خواهم شبیه همه باشم جز  "من"

 

"من " بوی بهار نارنج می دهد

بوی تمشک می دهد

با ناخنهایی سیاه از گردوی کال

ولیک می چیند

مربا می پزد

و

هی دوستت دارد

هی دوستت دارد

هی...

" من " خوب نیست

آنقدر به تو چسبیده

آنقدر به تو نزدیکست

که نمی توانی ببینی اش

هرگز/ حتی کمی به لبخند

هرگز/ حتی کمی پنهانی...

 

ساعات زیادی

خیره به روبه روم

زْل به تو/ لبخند می زنم

لبخند می زنی ...

نگاهت دیوانه ترم می کند

 

ساعات زیادی

خیره به رو به روم

زل به تو از هر چیزی حرف می زنم

لبخند می زنی

صبوری ِ گوشهایت عاشقترم می کند

 

 

ساعات زیادی از دلسوزی بقیه ها بیزارم

جلوی نگاهم را می گیرند

جلوی حرفهایم را...

انگار کورند/  تو را نمی توانند  ببینند ...

 

 

آن وقت صورت خیسم را می کشند به جانبی بی تو...

 

می گویند :

به روبروی خالی خیره شدن شگون ندارد

می گویند:

مات ِ هیچکس شدن / ماتت می کند

 

انگار چشم دیدن لبخندم را ندارند

هی صورتم را می کشند سمت ٍ بی تو...

هی می کشند

هی می کشند...

هی...

 

دلم اما هنوز خیره لبخندت می زند

 

 

می بینی چقدر طفلکند بقیه ها ؟!!

 

نقاش نیستند که!

 

دلم را فقط تو می کشی / ساعات زیادی...

بالا آمدند
بالای بالای بالا
درست نزدیک چشمهای خیسم
گل انارهای سرخ کوچکی
که از ساقه های تختت روئیدند

این شوخی قشنگی با دلم نیست
وقتی آرام روی تختت زیر زمین خوابیده ای
...
بس کن
بیدار شو!

 

کنار همه می شود خندید

اما تنها کنار تو

ناز می خندم

تا قند دلت آب شود

 

هر کسی را می توان بنام کوچک صدا کرد

اما تنها نام کوچک تو را

لوس ادا می کنم

تا تقدست خرسندترم کند

 

می شود به مرد ٍ همسایه از ادب/  دست داد

به بقال سر خیابان که برایت شیر تازه کنار می گذارد

به عموزاده ای که خیلی وقتست ندیدیدی اش هم...

 

اما تنها  دستهای تو

به کفتر بی تاب سینه ام فرصت پرواز می دهد / نه پَرپَر

 

 فرقست میان " تو " با توهای دیگر

"تو " یعنی : بیا چای بنوشیم!؟ خب؟

 

" تو " یعنی : بیا قفل ـ هم باشیم!!؟ باشیم ؟

 

" تو " یعنی : خیلی گریه توی دلم پنهان کرده ام

بیا اشک بریزیم ؟!! می شود؟

 

اما آن تو های دیگر

آن

توهای ٍ دور ٍ دیگر

در هزار تٌوی ِ هفت پشت غریبه گم شده اند

 

هیچوقت نمی جنبند تا برسند

هیچ

وقت...

 

حسود نباش

تا نیایی ناز نمی خندم...

اصلن نمی خندم

اصلن...